ما دو تا

ما دو تا مثل هم از شهر گلاب آمده ایم

هر دو در دست نیاز  طبق شعر به رنگ گل باور داریم

هر دومان می خواهیم               که دل ساده مان را که پر از احساس است                به پشیزی ندهیم

لذت غربت تنهایی را                به کسی نفروشیم

تاابد اهل همین کوچة پاکی باشیم       جای دیگر نرویم

ما دو تا مثل همیم

هر دو در هشتی تاریک دم خانه مان      هرغروب      انتظاری داریم      که خدا می داند      کی به سر می آید

هر دو در آخر بازارچه خواهشمان     چشم هایی داریم     که گهی     پشت دیوار دل نازکمان     بی صدا می گرید

هر دومان مغروریم

به یقین می دانیم                       که اگر برگ گلی را شکنند     دلمان می شکند

یا به گنجشکی که    تازگی پرزدن آموخته سنگی بزنند            دلمان می شکند

هر دو از نامردی، دلمان می گیرد                             چو دلی را شکنند، دلمان می شکند

لیک ما در پی آنیم تظاهربکنیم، دلمان از سنگ است                               یا که باوربکنیم، دل ربایی ننگ است

ما دو تا مثل همیم     ،               هردومان عاشق یک فصل و آن هم پاییز

                ز خیالش هر سال                      کاسة صبر دوتامان لبریز

لیک وقتی که خزان می آید    ما دو تا غافل از این عالم نارنجی رنگ     سرمان پایین است

و مراقب هستیم        برگهایی که به زیر افتاده           زیر پا له نکنیم                           ما خود احساسیم      جز محبت چه کنیم

در پس این همه حرف،            ما دو تا مثل همیم                     و به پاکی وجود همه ایمان داریم

و خدایی داریم         که خداوندیش         هردو تا مثل همی را چو به هم می بخشد

بچگی نیست اگر یک سره امید شویم       که خدا هست کریم        و خدا می داند      مادوتا مثل همیم

تبر تبر

تبر تبر تو مرا ریشه کندی و رفتی

از این جهان تو دلم برکشاندی و رفتی

به مهر تو چو دلم فارغ از فلق پرزد

شفق ندیده چو من دردمندی و رفتی

دهن دهن به دیار بتان ترانة عشق

به خویش را همه افسانه کردی و رفتی

دمن دمن به جهان لاله های سردرجیب

پرانده عاشق و خود لانه کردی و رفتی

Lady

Lady! I`m your night in shining warmer & I love you

You have made me what I am & I am yours

My love! There is so many ways I want to say “I love you”

Let me hold you in my arms for-ever more

You have gone & made me such a fool

I`m so lost in your love

And Oh! we belong together what you believe in my song

Lady! For so many years I`ve thought I`ve never find you

You have come into my life & made me hold

Forever; let me wake to see you each & every morning

            Let me hear your whisper softly in my ears

In my eye I see no one else but you

 

And yes, Oh yes, I always want you live me

                        I`ve waited for you for so long

Lady! You are the only love I need

And   . . .   me is there I want you to know

You`re the love of my life

You`re My Lady.

farewell letter

In the name of God, the merciful the compassionate

& peace be upon him who follows the guidance

     In the beginning of visit with our dear friends who have come from Switzerland we say “Salaam”; along the sweet fragrance of the auspicious feast of spring; & blended with the spirit of our beloved guests. We passed 3 days packed with enjoyment & enthusiasm with you. The thoughts combined, the efforts associated , the eyes turned to one point to glorify the architecture of both living ancient countries. Due to having a cultural , & scientific cognition, our architecture faces a hopeful future, & gaining an enthusiasm & artistic sense, it achieves fame.

        To protect our ancient culture, our nation makes hopes on our architecture. In this disturbed era, the Iranian architecture, carries a great ideal; therefore our people expect it more than the past. No other kinds of art can effect man`s mind & soul more effectively than architecture. It stimulates everybody`s conscious to deepen the old faith of Iranians & their resistance against the cultural invasions. These relations can lessen the effects of the poisonous arrows shot at our belief, from down to dusk.

                         One of many ways which science & technology have to face today, in order to develop, is the achievement of a relation between their students. This process not only results in the knowledge of the total development of science, but also leads to development of the general knowledge of mankind. We wish that these travels aim at the discovery & expansion of these relationships.

             Our architecture students showed their faithful artistic enthusiasm through their talent to you. Their behavior always ended in an intensive “nostalgia” for mankind & their separation from God. The forcefulness of this “nostalgia” in the Islamic Iranian art can present the worthiest gift to the truth-seekers in the field of the fine art.

                      Short whiles are passing. You arrived & pointed out some moments to remain in the minds. We should keep them in minds which were so plentiful. It appeared to be a Rose-garden of different colors & fragrance in a vast era –even as vast as untold truth- the truth which  this visit could have been a sign to remind a little. Isfahan was enjoying the kindest regards of the students of two nations these days & now at the end of these kind relations & glorious seminar, we feel honored to have been able to offer our most sincere friendship to create the most possible desirable situation for our dear guests. We also tried to provide you with a very fine & lasting view of both the nation & culture of Iran. We hope to appreciate these gift of kindness & friendship and wish to use the  opportunities to make the best use of this scientific, mental & artistic congregation to develop some higher goals.

                          Finally I express thanks to the valuable assistance of Mr.Ali Kahrom, Mr.Otto Kenzle, & Mr.Akbar Zargar, without whose assistance this visit may never have been done. We hope that our humble & unworthy effort will be accepted by our beloved Swiss friends too. We wish you happiness & hope to see you again.

Although I tried hard to write this letter briefly, I couldn`t control the pen; then letter became long & longer. For this, I apologize to my friends.

Be happy      -           Hamed Vahdat

Architecture student in Pardis faculty of Isfahan

May    1997

نکاتی در تحلیل زندگی ایدئولوژیک

            

           1+) عضویت در گروهی دارای اعتقادات و منافع مشترک و احساس تعلق به خانواده ای بزرگ به عنوان یک اقلیت اجتماعی (میل به زندگی جمعی).

            2+) احساس برتری نسبت به جامعه به جهت درک و برداشتی خاص از زندگی و دستیابی به لذتی دست نیافتنی برای دیگران (عشق به خالق).

                3+) اعتماد به نفس و قوت قلب در مواجهه با شدائد به جهت اتکا به قدرتی لایزال  و احساس بهره مندی از حمایت الهی (قدرت ما فوق طبیعی).

          4+) عدم تاسف و حسرت از نداشته ها و نکرده ها و احساس رضایت از زندگی با باور به صلاح و قسمت ازلی و تقدیر محتوم (آرامش).

           1-) نگاه منفی و مغایرت دیدگاه های ایدئولوژیک با آسایش ، شاد زیستن و لذت بردن از زندگی(رفتارهای متاثر از کودک درون) و در نتیجه محرومیت از هرآنچه می تواند انگیزه ای برای زنده بودن ایجاد نماید.

           2-) محدودیت های رفتاری و سنجش درست و غلط بودن اندیشه ها، باورها و تصمیم گیری های فردی و اجتماعی با مقابله آنها با الگوهای ایدئولوژیک و تضعیف نقش تدبیر، تشخیص و انتخاب.

     3-) کمرنگ شدن هدف و انگیزه در زندگی، سرکوب ضمیر ناخودآگاه با باور به مصادیقی چون قسمت و صلاح و جایگزینی احترام با اطاعت (رابطه مرید و مرادی) درسطوح مختلف.

       4-) انزوا به جهت خود برتربینی (نگاه از بالا به پایین به دیگران)، مغایرت شیوه زندگی با عرف اجتماعی و باورهای مانع از همسویی و همراهی با اجتماعات و گروه های اجتماعی و چه بسا تقبیح آنها.

         5-) محرومیت از دوست داشتن و دوست داشته شدن با نگاه تک بعدی به زندگی و اولویت دادن دیدگاه های ایدئولوژیک بر ضرورت های زندگی اجتماعی و جلب رضایت و محبت خود، خانواده، نزدیکان و جامعه

کلاس ذهن

می دانست که امشب او را خواهددید.به هر نحو شده باید پیدایش می کرد. سراسیمه از پله های طبقه دوم بالا رفت؛ دستش را به نرده ها گرفت؛ نفسش به شماره افتاده بود.دستگیره را آرام چرخاند. ردیف میله های ذهنش برای آزادی تکرار می شدند و او تمام راه حل های پشت حصار را از یاد برده بود. کلیدهای برق را زد. همه چیز در جای خودش بود. یک سالی می شد که کسی این جا زندگی نکرده بود. اما در این یک سال چند نفر در خودش متولد شده و مرده بودند. روی یک صندلی راحتی نشست. نگاهش را از سقف گرفت. حرکت عنکبوت ها نگاهش را به نوسان درآورد. این بار مصمم تر از پیش، انگار که می دانست چه می کند، بلند شد و به طرف بالکن رفت و از نیمه در خودش را بیرون کشید؛ طوری که چیزی از اتاق دنبالش نیاید.

   دم عمیقی کشید؛ همراه با بازدم سرش را بلندکرد؛ ستاره ها در چشم هایش تاب می خوردند. شاقول ذهنش خط کشیده دماغش را به زندگی اسطوره ایش وصل می کرد. از لذت این تعادل به وجد آمده بود.بالا و بالاتر رفت. سرش به سقف خورد. پاندول ذهنش ایستاد.ارتفاع زندگیش چه کوتاه شده بود! مثل یک گربه به وقایعی که گذشته بود، خیره شد. نسیم خنکی از تنش گذشت؛ سردش شد. دست هایش را به هم قلاب کرد و متفکرانه سه قدم به چپ و پنج قدم به راست رفت. مکثی کرد؛ باید به یاد می آورد چه می خواهد بکند. خسته بود؛ توان بلند و کوتاه شدن نداشت. با همان اطمینان هر شبه حرکت کرد و درها را یکی یکی پشت سرش بست و سعی کرد که به ذهن بسپارد "خانه خالی است و اشیاء سر جای خود هسند" اما هنوز تردید داشت. کجا بود آنکه مدام زندگیش را تغییر می داد و حتی شکل و فرم آن را عوض می کرد و هیچ وقت نمی دیدش؟ با چشم های گرد شده این طرف و آن طرف می رفت، بالا و پایین می پرید؛ ساعتش با آفتاب نمی خواند، دیرش شده بود، بااحتیاط وسایلش را برداشت، امروز سبکبارتر از همیشه بود؛ تمام قصه هایش در کیف کوچک کتابیش جا میشد. در خانه را پشت سرش آرام بست و کرکره مغزش را پایین کشید. به محل کارش رسید. آرام و بی قرار از دالان سابقه هایش وارد کلاس شد. موعد کلاس گذشته بود و صندلی های خالی نشان از اتحادی یک پارچه داشت.

       معطل نکرد؛ طرح درس را نوشت؛ تکرار ثبت شده گفته هایش را ورق زد؛ و با همان انسجام کاغذهایش بازگو کرد.خوب می دانست "همه سراپا گوش شده اند." با اطمینان از هر آنچه می خواست سخن گفت؛ تخلیه کلامیش یک ساعت به طول انجامید. سرش را بالاگرفت؛ زائده کوچک کتابیش را برداشت که خارج شود و گفت: سوالی نیست؟ صدای خفیفی از انتهای کلاس پرسشی کرد نامفهوم. جلوتر رفت.نگاه نافذش فرم تکراری صندلی ها را خورد میکرد. صدا واضح تر شده بود و چه آشنا! اخم کرد؛ صورتش را در هم کشید، گوشهایش را به هوا سپرد. "دیشب در خانه منتظرتان بودم؛ نیامدید!" چه چیز می توانست در کلاس ذهنش انعکاس انتظار او باشد؟

 چقدر سخت است انسان کنار واقعیت های زندگیش راه برود و سعی کند به آنها فکرنکند. روی یک صندلی در آخر کلاس نشست؛ به کفش هایش خیره شد. با لجاجت تمام پاهایش را بر زمین کوفت. باید تردید را از گام هایش دور می کرد.این بار هم خراب کرده بود . . . می دانست باید در کنار قضایا بنشیند و نگاهشان کند تا رد بشوند؛ اما همیشه دندان های تیزشان به لباسش می گرفت و دنبالشان کشیده می شد.

  دیوانه ای شده بود که زندگی می کند و نمی کند، نفس می کشد و نمی کشد، نگاه می کند و نمی کند، حرف می زند و نمی زند، فریاد می کشد و نمی کشد، می خواهد بمیرد و نمی میرد.

                                                                                                        

ماراتن تدریس(2)

 "خسته نباشید استاد!"

 در اوج خستگی این کوبنده ترین پتکی بود که می توانست بر سرش فرود بیاید.

              _" کلاس ما  بازداشتگاه نداره که کسی را به زور توش نگه داشته باشیم. من که الحمدلله تازه دارم دور می گیرم؛ اما هرکس خسته است، خواهش می کنم حضور کسالت بار خودشو به کلاس تحمیل نکنه و کلاسو ترک کنه."

   با این پاسخ رویش را به سمت تخته کرد تا مبحث تازه ای را آغاز کند؛ در عین حال که از پشت سر ش هم غافل نبود و افرادی را که پچ پچ کنان دیگران را به خارج شدن دعوت می کردند زیر نظر داشت. وقتی از نوشتن مطالب کلیدی مبحث جدید فارغ شد و رویش را به سمت کلاس برگرداند، با مشاهده تنها دانشجویی که در کلاس باقی مانده و باحوصله مشغول بازنویسی ماحصل تخلیه ذهن مشوش او بود، بهتش زد. با خود گفت:

     "چه انگیزه ای می تونه یک دانشجو رو ترغیب کنه که ساز مخالف بزنه و با حرکت هماهنگ دوستانش در ترک کلاس همراه نشه؟ آیا این واقعا ناشی از روحیه دانشجوییشه یا فقط صرف احترام به من راه تکروی رو پیش گرفته؟!"

       بیش از نیم ساعت از وقت کلاس مانده بود و استاد با این که واقعا مطالب کافی برای پرکردن این زمان آماده نکرده بود، اصلا به روی خودش نیاورد و با طرح مثال ها و حل مساله های گوناگون سعی کرد به اشتیاق تنها مخاطبش پاسخ بگویدتا بدین طریق از روحیه دانشجویی وی تقدیرکرده باشد.

                     برای آخرین بار به ساعتش نگاه کرد تا ببیند چقدر دیگر باید به این ماراتن ادامه دهد. غیر از خودش که ازصبح تاحالاچهار بار این مطالب راتکرارکرده و دیگر رمقی برایش نمانده بود، آثار کلافگی و خستگی در چهره دانشجوی فعال هم کاملا مشهود بود. در همین حال صدای برآشفته و مضطرب تازه واردی فضا را به کلی متحول کرد:

      _"تو اینجایی! چی شد؟ نوشتی؟ تموم شد؟"

_"دارم پرده آخرو می نویسم؛  نمیخوام تکراری دربیاد؛ این روزا پایانهای تکان دهنده و غیر منتظره هم برای تماشاگر جذابتره وهم تهیه کننده می پسنده. تازه وقتی بالاخره معلوم نشه آخرش چی شد، ازممیزی هم راحت تر میگذره!"   

مناجات

پروردگارا! ببخش مرا اگر آنقدر که بر بی کسی و بی کاری و . . . گریستم، بر غم فراق از تو گریه نکردم؛

پروردگارا! ببخش مرا اگر آنقدر که به فکر زیبایی و آراستگی ظاهرم بودم، به فکر  پیرایش و طهارت باطنم نبودم؛

پروردگارا! ببخش مرا اگر آنقدر که حسرت نداشته هایم را خوردم، شکر داشته هایم را به جای نیاوردم؛

پروردگارا! ببخش مرا اگر آنقدر که غصه روزیم را خوردم، غصه آخرتم را نخوردم؛

پروردگارا! ببخش مراکه از دیگران همیشه انتظار داشته ام ولی با اخلاق ناپسندم نزدیکانم را هماره از خود رنجانده ام؛

پروردگارا! ببخش مرا اگر از عنایت تو ناامید شدم و لطف تو در برطرف کردن سختی های زندگی را درنیافتم؛

پروردگارا! ببخش مرا اگر به بهانه گرفتاری شخصی و ضیق وقت از تلاش برای حل مشکل دیگران سر باز زدم؛

پروردگارا! ببخش مرا که پس ازبارها حضوردر مراسم تشییع وتدفین دیگران، هنوزباورم نیست که من هم رفتنی هستم؛

پروردگارا! ببخش مرا اگر تاب شنیدن تعریف از دیگران را نداشتم یا برای رسوا کردن دیگران تلاش کردم؛

پروردگارا! ببخش مرا اگر خود را به خواب زدم تا از انجام کاری که وظیفه ام بود، شانه خالی کنم؛

پروردگارا! ببخش مرا که قدر نعمتهای ارزنده ای که به واسطه مرحمت و لطف خود به من ارزانی داشته ای ندانستم؛

پروردگارا! ببخش مراکه خوشبختی را در جایی جز درگاه تو جستجوکردم و لطف تو را در موفقیت و سعادت خود درنیافتم؛

پروردگارا! ببخش مرا اگر دروغ هایم را به مصلحتی بودن توجیه کردم و زشتی دروغ را در ذهن فرزندانم ازبین بردم؛

پروردگارا! ببخش مرا اگر دیگران را وادار به معذرت خواهی کردم و برای همه گردن کشیدم به غیر از خودم؛

پروردگارا! ببخش مرا که فکر و دلم از تو عزلت گزید و از گناه نه؛

پروردگارا! ببخش مراکه قدر بزرگترهای خود را ندانستم و صحبت ایشان را غنیمت ندانستم؛

پروردگارا! ببخش مرا اگر نادانی دیگران را به رخشان کشیدم یا از تمسخر دیگران لذت بردم؛

پروردگارا! ببخش مرا که نمازم وقت یافتن گمشده های من است؛

پروردگارا! ببخش مرا که خود را به نعمت های دنیایی وابسته کردم، واله و شیدای مخلوقاتت شدم و خالقیتت را از یاد بردم؛

پروردگارا! ببخش مرا که هرچه با من مدارا کردی، بر تو خیره سری کردم و هرچه از در آشتی با من درآمدی، موجبات قهر تو را فراهم ساختم؛

پروردگارا! ببخش مراکه همیشه دعاکردم تا مرا از شر خلق دور بداری و یک بار نخواستم که خلق را از شر من ایمن سازی؛       "آمین"

گفتگوی"جنبش سبز"با"دولت تدبیر و امید"

  بالاخره انتخابات هم برگزارشد و هراس ملت از تک قطبی شدن حکومت و یکه تازی دشمنان اسلام و ایران  و حمایت "بنیانگزار گفتگوی تمدنها"و"سردار سازندگی"از"دولت تدبیر و امید"،غلبه خشم و انزجار  فروخفته ملی بر استبداد نهان در حکومت مذهبی و سیاست آلوده به ایدئولوژی را درپی داشت. پس از چهار سال مجددا نهال های سبز خفته در بستر اختناق فرصت شکوفایی یافتند و امید به دستیابی به فردایی بهتر بدون پرداختن هزینه های انقلاب و براندازی در دل مردم بارور شد. هرچند درصد بالایی از مردم همچنان خشم و انزجار خود را با تحریم انتخابات و پایین آوردن نرخ مشارکت به رخ حکومت کشیدند، همان هایی که شرکت کردند شاید نه با باور به وعده های آرمانگرایانه رئیس جمهور منتخب بلکه با جبهه گیری در برابر حریف قدری که مورد حمایت دشمن مردم بود، نقش خود را در بیرون راندن اقلیتی که سالها خود را قیم مردم دانسته اند از صحنه به رخ دولتمردان کشیدند.

     رفع عقده های ناشی از تحقیر و اختناقی که در چهارسال اخیر به اوج خود رسیده بود نه تنها در آرای خارج شده از صندوق ها که پس از آن در جشنواره شادی و سروری که با انتشار خبر غلبه اراده ملی بر حکومت نظامی خانواده دیکتاتوری حاکم در سراسر کشور به راه افتاد مشهود بود. پس از سرکوب جنبش سبز ملی و تحریم و ممنوعیت استفاده از رنگ سبز در کلیه اماکن عمومی و خصوصی در کشور، اینک همان آرمان ها با نمادی تازه و از زبانی نوظهور مردم را به همراهی فراخوانده بود و پر واضح بود که سرکوب های دد منشانه و مقابله با محدودترین آزادی های شخصی و اجتماعی ملت که از کشتار در سطح شهر و تجاوز به نوامیس مردم در ندامتگاه ها در سال 1388 آغاز شده تا حبس های طولانی مدت بی محاکمه به جرم اعتقادات مذهبی و شکستن حریم خصوصی مردم تحت عنوان مقابله با تهاجم فرهنگی ادامه داشت، آتش خشم ملت را برافروخته تر کرده و جستجوی فرصتی برای انتقام جویی را در ایشان زنده نگه داشته بود.

  اوج دهن کجی مردم به نظام حاکمی که هرگونه شادی را در نهاد آنها خفه کرده بود، با جشن و پایکوبی دختران و پسران جوانی نمایان می شد که در میادین اصلی شهر با بی تدبیری پوشش های تحمیلی را کنار نهاده و گاه با رفتارهای طغیان گرایانه امید خود به آینده ای همراه با آرامش و احترام به آزادی های فردی و حقوق انسانی را ابراز می داشتند. خصوصا اجتماع مقابل منزل مهندس میرحسین موسوی نشان از شکل گیری این حرکت در تداوم جنبش سبز و پایداری مردم در حفظ آرمان های آن داشت

نگاه یعنی آغاز بی کرانگی راز(تقدیم به دوست خوبم محمدمرآت خاندانی و همسر فداکارش)

وقتی محمد را از بیمارستان به خونه آوردیم، تازه هشیاریش به حدی رسیده بود که بعد از چندماه من دوباره می‌تونستم بارقة امید به زندگی و محبت و صمیمیت همیشگی رو توی چشماش ببینم. من نمی‌دونستم از آنچه در تمام این روزها و شب‌ها در گوشش نجوا کرده بودم، چیزی را شنیده یا به یاد می‌آورد؟ ولی وقتی توی چشمام نگاه می‌کرد، می‌دونستم که در این نگاه معصومانه‌ش مثل همیشه حرفای زیادی با من داره که نمی‌تونه به زبون بیاره. خودش گفته بود تصمیم به ایجاد تحولی جدی گرفته که می‌تونه کلاً زندگی‌مون رو عوض کنه؛ اما قطعاً هرگز خودش هم تصور نمی‌کرد که این تحول پیش از این که او تصمیم بگیره، در سرنوشت ما رقم خورده باشه . . .

علی‌رغم منع (و گاه تمسخر دیگران)، نواری از همة آهنگایی که دوست داشت و برام زمزمه می‌کرد، گلچین کرده بودم و از روزی که بهم اجازه دادند کنار تختش بشینم، بالای سرش پخش می‌کردم؛ هرچند هیچ‌کس این حس من رو تأیید نمی‌کرد، من احساس رضایت و خشنودی رو تو چشماش می‌خوندم. از اولین ساعاتی که چشم به دنیا گشود، باور داشتم که حضور من رو تشخیص می‌ده و با همون نگاهش با من حرف می‌زنه. هیچ مهم نیست که دیگران چی فکر می‌کنن؛ چون از اول هم قرارنبود گفت‌وگوهای خصوصی ما به گوش کس دیگه‌ای هم برسه! و اتفاقا همین دلگرمی همیشه منو به گفت‌وگو و درددل باهاش امیدوار می‌کرد.

تا براش بهانه‌گیری‌های دختر کوچولومون رو که همیشه عادت داشت روی پای باباش خوابش ببره و لجاجت و یک‌دندگی پسرمون رو که اصرار داشت فقط بابا باید منو به مهدکودک برسونه، نمی‌گفتم، آروم نمی‌گرفتم. آخه خودم هم غیر از اون کسی رو نداشتم که براش درددل کنم. یه حس درونی بهم اطمینان می‌ده که تنها گوش شنوای همة درددلا و آرامش‌بخش دردای ناگفتة این چند سالم هنوز هم در کنارمه و جوابایی در چنته داره که هرچند نمی‌تونه به زبون بیاره، از من انتظارداره مثل همیشه نگاهش رو بخونم و ارتباطم رو باهاش حفظ کنم.

همون روز اول که داشتیم از بیمارستان می‌آوردیمش، خواهرش می‌خواست مانع ورود من و بچه‌هام به خونه بشه و با لحنی کنایی گفت: "محمد –اون موقع هم که خودش بود- حقی از این خونه نداشت!" می‌خواستم فریادبزنم "به‌خدا شوهر من زنده‌س؛ نفس می‌کشه؛ گرمای نفسش برای من در این لحظات خیلی لذت‌بخش‌تر از گرمای آغوشش در تمام این سال‌هاست"؛ اما چه سود! وقتی کسی در این شرایط سنگ حق مالکیتش رو به سینه می‌زنه، دیگه مسلمه چه حسی می‌تونه نسبت به زن و بچة برادرش که از نگاه او دیگه نیست(!)، داشته باشه.

احساس من طبیعیه؛ اما این افکار چیزی رو عوض نمی‌کنه؛ صبرکن، صبرکن، می‌دونم که محمد دوست نداره حرمتی شکسته بشه و مسلماً تا چند هفتة دیگه که خودش سرپا شد، مناسب‌ترین جواب رو به این حرف خواهرش می‌ده. من که می‌دونم اون زنده‌س و زنده می‌مونه و به برکت با هم بودنمون کسی نمی‌تونه کوچک‌ترین بی‌حرمتی‌ای به هیچ‌یک از ما بکنه. محمد همیشه از افکار منفی‌ای که من نسبت به کسی در ذهن داشته باشم، گله داشت؛ پس پاشم، پاشم، بالای سرش این فکرها رو نکنم؛ پاشم برم سرمش رو بیارم که دیگه وقت غذاشه.

وقتی برگشتم، محمد تا متوجه حضور من شد، چشماشو بست؛ اولش خیلی ناراحت شدم: "چشم از من برمی‌گیره؟ یعنی نمی‌خواد منو ببینه؟" اما وقتی متوجه نمناکی روی بالشش شدم، پیش رفتم و با بوسه‌ای از گوشة چشمش قطره آبی را که دوست نداشت کسی متوجه اون بشه، مکیدم.