ما دو تا
ما دو تا مثل هم از شهر گلاب آمده ایم
هر دو در دست نیاز طبق شعر به رنگ گل باور داریم
هر دومان می خواهیم که دل ساده مان را که پر از احساس است به پشیزی ندهیم
لذت غربت تنهایی را به کسی نفروشیم
تاابد اهل همین کوچة پاکی باشیم جای دیگر نرویم
ما دو تا مثل همیم
هر دو در هشتی تاریک دم خانه مان هرغروب انتظاری داریم که خدا می داند کی به سر می آید
هر دو در آخر بازارچه خواهشمان چشم هایی داریم که گهی پشت دیوار دل نازکمان بی صدا می گرید
هر دومان مغروریم
به یقین می دانیم که اگر برگ گلی را شکنند دلمان می شکند
یا به گنجشکی که تازگی پرزدن آموخته سنگی بزنند دلمان می شکند
هر دو از نامردی، دلمان می گیرد چو دلی را شکنند، دلمان می شکند
لیک ما در پی آنیم تظاهربکنیم، دلمان از سنگ است یا که باوربکنیم، دل ربایی ننگ است
ما دو تا مثل همیم ، هردومان عاشق یک فصل و آن هم پاییز
ز خیالش هر سال کاسة صبر دوتامان لبریز
لیک وقتی که خزان می آید ما دو تا غافل از این عالم نارنجی رنگ سرمان پایین است
و مراقب هستیم برگهایی که به زیر افتاده زیر پا له نکنیم ما خود احساسیم جز محبت چه کنیم
در پس این همه حرف، ما دو تا مثل همیم و به پاکی وجود همه ایمان داریم
و خدایی داریم که خداوندیش هردو تا مثل همی را چو به هم می بخشد
بچگی نیست اگر یک سره امید شویم که خدا هست کریم و خدا می داند مادوتا مثل همیم