ظلمت شب یلدا
آخرین بار که مادربزرگ را دیدم، بلندترین شب زمستان ۱۳۶1 بود؛ شبی که برای ما هرگز صبح نشد. در آن شب تعدادی از دوستان همدانشگاهیم را که سالها بود از آنها بیخبر بودم، به یگانه میراث مصادرهنشدۀ خاندان سلطنتیم، باغ الهیۀ شمیران دعوت کرده بودم تا جمع شویم و یاد دوستیهای قدیم را تازه کنیم. در چند سال اخیر مادربزرگم که آخرین بازمانده از شاهزادگان قجر بود، بهتنهایی در این باغ زندگی میکرد و چون حساسیت کمیتهایها به رفتوآمدهای داخل باغ و نگاه امنیتی به آن محدودیتهایی را برای اجتماعات خانوادگیمان ایجاد کرده بود، از آخرین مهمانی که در این باغ گرفته بودیم، چند سالی میگذشت. برای این دورهمی هم من خیلی نگران بودم. خیلی از آدمها بعد از انقلاب چنان رنگ عوض کرده بودند که دیگر نمیشد آنها را بهدرستی شناخت. برای بعضی دیگر هم انقلابی در بیرون ضروری نبود و ازدواج و تشکیل خانواده خودبهخود منقلبشان کرده بود. نکند فضا طوری شود که مهمانیای که من بیش از همه برای بازگرداندن مادربزرگ به اجتماعات و یادکردن از فعالیتهای گستردۀ اجتماعی او تدارک دیده بودم، به یادآوری محرومیتها و محدودیتهای یک قرن زندگی تحت سلطهاش ختم شود. مادربزرگ را همۀ هم نسلهایش و آنها که دوران شکوه و شوکتش را به یاد داشتند، جیران صدا میکردند. شنیده بودیم که پدرش، مظفرالدینشاه، بهسبب چشمان سیاه، درشت و تأثیرگذارش او را به این نام صدا میزده است. جیران زنی هنرمند و نویسندهای تجددخواه بود که پس از عمری فعالیت اجتماعی و سیاسی برای اظهار خشم و نارضایتیاش از استبداد، تقلا برای رهایی از محدودیت و احقاق حقوق زنان، در خلوت خود پیانو مینواخت، با آب روان سخن میگفت و غروبها در کلاهفرنگیای که با آن آشنایی دیرین داشت، بهدور از چشم و گوش اغیار آواز سر میداد.
آن شب باغ چنان خشک و بیبرگ بود که گویی هرگز زندگی در آن جریان نداشته است و از تمام گلهای زینتی آن فقط چند گل همیشهبهار در گلدانهایی داخل آلاچیقها باقی بود که مادربزرگ با دقت و وسواس از آنها مراقبت میکرد؛ اما کوشک درون باغ حالوهوای دوران شکوه خود را حفظ کرده بود. تمام کاشیکاریها و آجرکاریها را مادربزرگ بهتازگی به همان شکل و طرح سابق مرمت کرده بود و پردهها و فرشها و تزئینات داخلی آن همچنان یادآور کسانی بود که شاید هیچ نشانی دیگر از آنها در هیچ کجا باقی نبود.
■ ■ ■
فرهاد و خانوادهاش قبل از همه وارد شدند. بانوی جوانی را که دختر خود معرفی کرد، نزد مادربزرگ بردم. مادربزرگ او را که معلوم بود بهنیت دیدن باغ تاریخی و جیران و مرور تاریخ معاصر ایران مشتاق به حضور در جمع دوستان پدرش بوده است، بهگرمی در آغوش گرفت. مرآت که همان روز با اتوبوس آمده بود و تهران را هم بهدرستی نمیشناخت، برای پیداکردن باغ به مشکل برخورده بود. وقتی او را معرفی کردم و موضوع را به مادربزرگ گفتم، سپاسگزاری کرد و گفت: «پسرم، با این که احتمالاً سفر سختی داشتی، خیلی خوشحالمون کردی که دعوتمون رو پذیرفتی. خصوصاً که لهجه و مرامت یاد عزیزانی رو برای من زنده میکنه که سالهای بهیادماندنیای رو در کنار اونها گذراندهم.» ورود رضا با پاترول آرمدار سپاه بیش از همه جلب توجه کرد. خصوصاً که وقتی پیاده شد، متوجه شدیم که نمیتواند بهدرستی روی پای خود بایستد. نگران بودم نکند مادربزرگ واکنش بدی نشان دهد. میدانستم که از این لباس و نشان خاطرات تلخی دارد؛ ولی دیدم بر خلاف انتظارم از او هم استقبال کرد. رضا در پاسخ دلجویی مادربزرگ و اشارهاش برای کمککردن به او توضیح داد که ترکشی از عملیات فتح خرمشهر در کمرش به یادگار دارد. رامین را بهسختی پیدا کرده بودم؛ چون بعد از سالهایی که با هم بودیم، برای ادامۀ تحصیل به آمریکا رفته و بهتازگی به ایران برگشته بود. چند تا از دخترهای همکلاسمان را هم دعوت کرده بودم. علاوه بر نشانههای گذر سالیان که همهمان را از روزگار جوانی متفاوت کرده بود، پوشش مانتو و مقنعه چنان آنها را ناآشنا کرده بود که در بدو ورود به جا نیاوردمشان. مادربزرگ هرکدام را که در آغوش میکشید، در گوشش زمزمه میکرد: «دخترم، اینجا ملزم به رعایت پوشش خاصی نیستید. اگه لباس راحتتری داری، میتونی بری توی اتاق عوض کنی. بچهها رو هم آزاد بذارید تا یه شب خوش باشند.» صرفنظر از ظاهر، مرام و شخصیت اکثر بچهها همان بود که از دورۀ دانشجویی به یاد داشتم. میدانستم چه کسانی به محض ورود، مسئولیتی را در پذیرایی برعهده خواهند گرفت و چه کسانی وظیفۀ خود میدانند که دست خالی به مهمانی نیایند. چه کسانی امکان ندارد خصوصاً چنین شبی را دور از خانواده به سر برند و کدامیک از دوستان به هر دلیل مایل نخواهند بود خانوادهشان را به دوستان قدیمیشان معرفی کنند. آنها که همچنان خود را مقید به سنتها میدانستند، گل و شیرینی به همراه آورده بودند و هنگام ورود سراغ مادربزرگ را میگرفتند تا ضمن آشنایی با او، از امکانی که برای این دورهمی فراهم کرده بود، تشکر کنند. برخی خانوادهها همگی لباس تشریفاتی هماهنگ و یکرنگ بر تن داشتند و از لباس و شیوۀ ورود برخی دیگر از دوستان معلوم بود مستقیماً از محل کار به مهمانی آمده بودند. جیران همه را یکسان تحویل میگرفت؛ ولی بهخوبی تشخیص میداد که در استقبال از چه کسانی باید دست دراز کند و دست بدهد، کدامیک را در آغوش بگیرد و از چه کسانی با جملات رسمی و ادبی تشکر کند.
■ ■ ■
وقتی همه جمع شدند، تعدادی از دوستان به همان سنت معمول خوابگاه دوبهدو روبهروی هم نشستند و ورق بازی میکردند و در بین آن هم گاه از احوال هم و آنچه بر هر کس در این چند سال گذشته است، جویا میشدند. دوسه تا قلیان هم چاق کرده بودیم که دستبهدست میچرخید. کسانی که کلاً روحیهشان با یکجانشستن جور در نمیآمد، هندوانه و آجیل و انار در ظرفها میریختند و با کیک و چای و نسکافه از مهمانها پذیرایی میکردند و چند نفری هم دورتادور باغ گشته و هیزم جمع کرده بودند تا آتشی برپا کنند و دور آن جمع شوند. برخی سیگاری به هم تعارف میکردند، همسر و فرزندانشان را به هم معرفی میکردند و خاطراتی را که از هم داشتند، برای خانوادههایشان میگفتند. مادربزرگ که در این جمعها مشارکت میکرد، گاه عمداً رشتۀ کلام را به جایی میکشاند تا نوجوانها از شیطنتهای دوران جوانی پدر و مادرهایشان، همان رفتاری که امروز فرزندانشان را از آن بازمیداشتند، آگاه شوند.
در حیاط مقابل عمارت عدهای با انجام بازیهای میدانی و تکرار شیطنتهای جوانی سعی در زندهکردن کودک درون خود و بازنمایی حالوهوای حیاط دانشکده را داشتند و نوجوانها را دعوت به همراهی میکردند؛ ولی محیطی که نوجوانهای امروز در آن بزرگ شده بودند، خیلی با شرایط دانشکدۀ ما متفاوت بود. جیران که خود وقتی از دوران نوجوانیاش یاد میکرد، علاوه بر سوارکاری و شکار بر همین تپههای شمیران، از دلبریهای شیطنتآمیزش سخن میگفت که گویا از همان موقع هم خیلیها را فریفته بوده است، نمیتوانست ببیند که دخترهای نوجوان هرگز جز در محیط بستۀ مدرسه بازی نکردهاند و از حضور در بازیهای میدانی شرم دارند. پس آن هایی را که در گوشه و کنار باغ دوبهدو نشسته بودند و گفتوگو میکردند، تشویق و ترغیب به پیوستن به جمع، تحرک و بازی میکرد.
■ ■ ■
اما ایوان کوشک داخل باغ حالوهوایی دیگر داشت. سکوهای سنگی پوشیده با قالیچههای دستبافت قدیمی و حوض و فوارهای در میان ایوان، مقرنسهای سقف، تنگبریها و تعدادی عکس و تابلوی نقاشی که بر دیوارها نصب شده بود، کتابخانهای دربرگیرندۀ کتابهای نفیس به فارسی و فرانسه و یک دستگاه پیانو به این فضا حالوهوایی متفاوت داده بود. دوستان من از دورۀ دانشجویی میدانستند و احتمالاً برای خانوادههایشان هم بازگفته بودند که خانوادۀ من همگی دستی بر قلم و ساز دارند و به همین جهت عدهای که دور مادربزرگ جمع شده بودند، مشتاق بودند که از دستنوشتههایش برایشان مطلبی بخواند یا آنها را به نواختن قطعهای مهمان کند. آن شب جیران با وجود خستگی یک قرن زندگی پرتلاطم، همچنان چالاک و سرزنده بود. بدون آن که اثری از اندوه و تأثر در چهرهاش دیده شود، از روی عکسها کسانی را که همواره به وجود آنها افتخار میکرده و به یاد آنها زنده بود، به حاضرین معرفی میکرد. از پدربزرگش میرزاتقیخان امیرکبیر که تصویری قدی از او در جایی قرار گرفته بود که حاضرین هنگام ورود به ایوان ناگزیر از تعظیمکردن به آن بودند، تا یکایک فرزندان و نوههایش و افتخارات فرهنگی و ادبی که آفریده و خدماتی که به مردم خویش کرده بودند و هر یک در یکی از دورههای حکمرانی حکام جور، از برادرش محمدعلیشاه قاجار تا جمهوری اسلامی، از استبداد صغیر و بهدست مخالفان مشروطه تا نظام اسلامی و حکم دادگاههای انقلاب کشته شده بودند و اینک این شاهزادۀ رنجدیده که با بیانی فاخر سخن میگفت و بهرهگیری گاهبهگاه از امثال و حکم فارسی و اصطلاحات فرانسوی در میان کلام، سخنش را برای حاضرین جذابتر میکرد، بیش از آن که از پدر و برادر تاجدارش یاد کند، همواره به مادرش میبالید که دختر قهرمان مبارزه با استعمار بود. هر گوشه از خاطرات مادربزرگ که بهتدریج افراد بیشتری را دور خود جمع میکرد و یادکردن او از استبداد و خودکامگیهای بستگان تاجدارش و دوران انتقال حکومت به سردارسپه و نامبردن از هر یک از فرزندانش که همگی بهجرم دگراندیشی بهنوعی از صحنۀ گیتی محو شده بودند، ناخودآگاه گفتوگوهای دوبهدوی دوستان قدیمی را از دغدغههای شخصی و موضوعهای خانوادگی به صحبتهای جمعی دربارۀ مسائل اجتماعی و سیاسی میکشاند.
چه آنگاه که از اسب قزلی گلگونش یاد میکرد که سوار بر آن در همین تپههای شمیران میتاخت و غزال شکار میکرد، چه وقتی از فعالیتهای اجتماعی و سیاسی و خطابههای انتقادآمیزش در مبارزه با درباری که در آن بزرگ شده بود، سخن میگفت یا فرهنگ اجتماعی و نگاه مردم به زندگی را در قبل و بعد از انقلاب اسلامی به چالش میکشید، همه را به فکر فرو میبرد و به تحلیل روند دموکراسی و آزادیخواهی در تاریخ معاصر ایران دامن میزد.
■ ■ ■
گروه تصویربرداری که آن شب برای ثبت لحظهها دعوت کرده بودم، با حاضرشدن در میان گروههای چندنفره از آنها عکس و فیلم میگرفتند. عدهای که با سخنان مادربزرگ به شخصیت او خیلی علاقهمند شده بودند، بیشتر ترجیح میدادند که با او عکسی به یادگار بگیرند. چند نفری پیشنهاد کردند موسیقی مناسبی در باغ پخش کنیم تا حیاط مقابل عمارت بهجای میدان بازی به میدان رقص تبدیل شود؛ ولی من پیشنهاد کردم که بهجای هر رفتاری که احتمالاً مخالف شئون اسلامی تلقی شود، از مادربزرگ خواهش کنم که برایشان فال حافظ بگیرد و پیانو بنوازد. این پیشنهاد با استقبال بیشتری مواجه شد و مادربزرگ هم که به اندازۀ یک قرن داغدار ستم حکام جور بر فرهیختگانی بود که با بسیاری از ایشان نشستوبرخاست داشت و خود مشتاق بود بهنوعی نام و یاد آنها و فرهنگ و ادب این سرزمین را زنده نگه دارد، با کمال میل و روی گشاده دیوان حافظ نفیس خود را از کتابخانه برداشت؛ ولی با عذرخواهی از حاضرین بهجهت ضعف قوا و کمتوانی جسمی، نواختن پیانو را به دخترم، جیران، که او را بهترین شاگرد خود مینامید، حواله کرد. جیران، علاوه بر نام، بسیاری از خصوصیات و علاقهمندیهای مادربزرگ را هم به ارث برده بود؛ بهطوری که همچون او عمر خود را به آموختن موسیقی، نقاشی، زبان فرانسه و مطالعۀ ادبیات، تاریخ و فلسفه پرداخته بود. بخشی از کتابخانۀ مادربزرگ که فقط او اجازۀ دسترسی به آن را داشت، با آثار ویکتور هوگو، ژان ژاک روسو و سیمون دوبوار پر شده بود. خودش میگفت مادربزرگ درسهای زیادی از زندگی را در خلال خواندن این داستانها به او آموخته است. اخیراً در تلاش بود گوشههایی از تاریخ معاصر ایران را از زاویۀ دیدی که مادربزرگ برایش روایت کرده و تا به حال به گوش کسی نرسیده است، به روی کاغذ بیاورد و به چاپ رساند. پس با تقدیر از مهربانی او و بوسیدن دستانش پشت پیانو قرار گرفت.
همزمان با آن که جیران شروع به نواختن قطعۀ «پاییز طلایی» کرد، مادربزرگ دیوان حافظ را گشود:
بر سر آنم که گر ز دست برآید | دست به کاری زنم که غصه سر آید |
صحبت حکام ظلمت شب یلداست | نور ز خورشید جوی بو که برآید |
صالح و طالح متاع خویش نمودند | تا که قبول افتد و که در نظر آید |
■ ■ ■
هنوز اندکی از «پاییز طلایی» و چند بیتی به پایان غزل مانده بود که سکوت و آرامش باغ با ورود چند مهمان ناخوانده در هم شکست. دو پاترول کمیته وارد باغ شد و تعدادی افراد مسلح انگار برای کشف یک خانۀ تیمی یا دستگیری گروهی تروریست مأموریت داشته باشند، طی یک عملیات کماندویی در گوشهگوشۀ باغ مستقر شدند. یکی از آنها که بهنظر فرمانده عملیات میآمد، بدون این که کلامی به زبان بیاورد، به سمت پیانو رفت. دست جیران را گرفت و میخواست او را بهسمت ماشین بکشاند که با ضرب سیلی و فریاد مادربزرگ متوقف شد: «این باغ صاحب داره و همۀ مهمانهای من اینجا حرمت دارند. تا به حال کسی جرأت نکرده در حضور جیران به بانویی بیاحترامی کنه. این که عزیزترین عزیزامه و جای خود داره.» فرمانده که از ضرب سیلی بد جور جا خورده بود، گفت که مأمور است تا مانع از برگزاری هرگونه محفل مخالف شئون اسلامی شود و مالک باغ باید برای ادای پارهای توضیحات و پاسخگویی به چند سؤال همراه ایشان برود. وقتی دیدم رضا دستبهجیب شد تا کارتی دربیاورد و به خیال خود پادرمیانی بکند، سریع او را به کناری کشیدم و برایش توضیح دادم که چنین کاری غرور مادربزرگ را خدشهدار میکند و مخالف شخصیت شاهانۀ او است. اینقدر به فکرم رسید که برای حفظ حرمت مادربزرگ از او خواهش کنم که این امر را به من واگذار کند و اجازه دهد من خودم را میزبان جمع معرفی کنم و به همراه آنها بروم؛ ولی این پیشنهاد من را هم نپذیرفت و گفت: «تا من زندهام، مالک این باغ و مسئول هر اتفاقی که اینجا بیفته، منم. من هم در تمام عمر از عهدۀ تمام کارهام براومدهم و هرگز از کاری نترسیده یا شونه خالی نکردهم. شما به پذیرایی از مهمونات برس و اجازه نده این مزاحمت موجب نگرانی کسی بشه. من به اینگونه مداخلۀ کسانی که به خودشون اجازه میدن در حریم خصوصی مردم وارد بشن، عادت دارم. با متجاوز باید مثل خودش رفتار کرد؛ در هر لباسی که باشه. خودم باید برم تا بپرسم ورود به حریم خصوصی مردم و کشیدن دست دختر نامحرم مخالف شئون اسلامی هست یا نه؟ و اگر هست، مسئول رسیدگی به اون کیه؟» پس پالتوپوست خاص شاهانهاش را که از فرنگ برایش آورده بودند، به تن کرد، عصای آبنوسش را که نقش شیروخوشید بر آن نمایان بود، در دست گرفت و بدون توجه به درخواست مأمور برای ازسربرداشتن کلاه و بهسرکردن مقنعه یا روسری، از مهمانها بابت ترککردن جمع عذرخواهی کرد و سرفراز و مستحکم، آنچنان که شایستۀ شاهزادهای سردوگرمچشیده بود، بهسمت ماشین راه افتاد. بر صندلی جلوی پاترول نشست و به راننده فرمان حرکت داد.
این آخرین بار بود که جیران، بانوی روشنفکر قاجاری و عزیزترین دختر مظفرالدینشاه، در انظار ظاهر شد و پس از آن هرچه ما در اماکن انتظامی و بازداشتگاهها به دنبالش گشتیم و از مراجع قضایی خواستار رسیدگیبه دادخواستهایمان برای دستیابی به نشانی از او شدیم، به پاسخی نرسیدیم. باغ الهیه را هم مصادره و به یکی از نهادهای انقلابی واگذار کردند. جیران هرگز نتوانست مجوز چاپ خاطراتی را که مادربزرگ برایش تعریف کرده بود، بگیرد؛ ولی از آن پس هر سال در شب یلدا ما به یاد مادربزرگ دور هم جمع میشویم. جیران برایمان پیانو مینوازد و بخشی از خاطرات یک قرن مبارزه علیه ظلم و استبداد را روایت میکند.
غفلت حافظ در این سراچه عجب نیست | هرکه به میخانه رفت، بیخبر آید |