نقیضه بر شعر م. امید
موجها خوابیدهاند آرام و رام
آهها در سینهها گم کرده راه
ناصحی آمد بهظاهر آشنا
تا درآرد خلق را از اشتباه
گفت هنگام شکفت است و خراش
گفتم آری، لیک از کی؟ از کجاش؟
کاوه را دیگر صلاحیت نبود
پیشبندش گم شده در اغتشاش
چکش آهنگر افتاد از نفس
باتوم امنیت آمد در خروش
عدل را بردند ذیل مصلحت
زان که رأفت ریق رحمت کرده نوش
کاوهای گر بود در زندان بمرد
یا که چکش را به جلادش سپرد
پیشبند چرم خود بر تن درید
لیک از نامش نشانی کس ندید
دیگر این قوم از نفس افتاده است
دل به سودای اجانب داده است
چون که چشمانش به دنیا بستهاند
راه سوراخ دعا گم کرده است
ما نشستیم و نگاه ما به راه
تا مگر این قفل بسته وا شود
کاوهای پیدا نخواهد شد امید
کاشکی اسکندری پیدا شود