نقیضه بر شعر م. امید

موج‌ها خوابیده‌اند آرام و رام

آه‌ها در سینه‌ها گم کرده راه

ناصحی آمد به‌ظاهر آشنا

تا درآرد خلق را از اشتباه

گفت هنگام شکفت است و خراش

گفتم آری، لیک از کی؟ از کجاش؟

کاوه را دیگر صلاحیت نبود

پیش‌بندش گم شده در اغتشاش

چکش آهنگر افتاد از نفس

باتوم امنیت آمد در خروش

عدل را بردند ذیل مصلحت

زان که رأفت ریق رحمت کرده نوش

کاوه‌ای گر بود در زندان بمرد

یا که چکش را به جلادش سپرد

پیش‌بند چرم خود بر تن درید

لیک از نامش نشانی کس ندید

دیگر این قوم از نفس افتاده است

دل به سودای اجانب داده است

چون که چشمانش به دنیا بسته‌اند

راه سوراخ دعا گم کرده است

ما نشستیم و نگاه ما به راه

تا مگر این قفل بسته وا شود

کاوه‌ای پیدا نخواهد شد امید

کاشکی اسکندری پیدا شود

طنز زبان موقعیت‌های غیرعادی است

پارگی را به‌صراحت نتوان فاش نمود

به‌کنایت سخن از طرز رفو باید گفت

«طنز زبان موقعیت‌های غیرعادی است»

در دل شب به هنگام سوختن نیزارها صداهایی عجیب و پر از اسرار به گوش می‌رسد و تا سحر غوغایی برپاست. آن دسته از نی‌ها که ساز می‌شوند، باید زمانی که نواخته می‌شوند، اسرار سوختن را بیان کنند؛ اما در میان نی‌های سرخ شده تعدادی نی سرخ شدۀ کوتاه نیز می‌ماند که توان فریاد ساز را ندارند! آنها نیز عاقبتی عجیب دارند! آن نی‌ها قلم می‌شوند. می‌گویند و می‌خروشند، شکوه می‌کنند و آگاه می‌کنند و گاهی نیز می‌نالند، بی‌صدا و خاموش.

اعتراض فقط در خیابان فریاد زدن و نه گفتن با مشت گره‌کرده نیست. گاهی نه گفتن با خنده است، با شعر، با کنایه، با ایستادن روی صحنه‌ای کوچک وقتی صحنه‌های بزرگ بسته‌اند. هنر حافظۀ اعتراض است؛ چیزی که اگر فقط به لحظۀ انفجار بسپاریمش، زود فراموش می‌شود. برگزاری جلسات و رویدادهای طنز در زمانۀ بحران الزاماً عادی‌سازی نیست. گاهی نپذیرفتن عادی شدنِ فاجعه است. طنز در زمانۀ زخم خنده نیست؛ افشای زخم است بدون آنکه اجازه دهد چرک کند. گاه می‌توان با طنز چنان لبخندی بر لبان مخاطب نشاند که بعدش نتواند راحت بخوابد.

برتولد برشت در تبعید زیر سایۀ فاشیسم نوشت و نوشت. نه سلاح داشت، نه حزب؛ اما نمایش را به ابزار افشا تبدیل کرد و گفت: «بدبخت ملتی که به قهرمان نیاز دارد. وقتی جامعه‌ای فقط با فداکاری‌های خاموش پیش می‌رود، نقد روزمره تعطیل می‌شود. آن‌ها که می‌گویند در این زمانه نباید شعر گفت، می‌خواهند زمانه تغییر نکند.» طنز دقیقاً ضد قهرمان‌سازی کاذب و ضد مرگ‌دوستی است و اگر محافل ادبی و هنری تعطیل شود، دقیقاً همان خواستۀ زمانۀ سرکوب محقق شده است. «چارلی چاپلین» در اوج قدرت هیتلر با کمدی به دیکتاتور بزرگ حمله کرد، درست در زمانی که خیلی‌ها می‌گفتند وقت خندیدن نیست؛ اما اگر آن فیلم ساخته نمی‌شد، امروز یکی از مهم‌ترین اسناد هنری ضدفاشیسم وجود نداشت. «فدریکو گارسیا لورکا» فعال سیاسی نبود؛ اما شعرش کافی بود که تیربارانش کنند. لورکا نه بیانیه داد، نه اسلحه برداشت؛ اما شعرش به‌اندازه‌ای خطرناک بود که حذفش کردند. «جورج اورول» نوشتن را عملی سیاسی می‌خواند و می‌گوید: «در زمانه‌ای که فریب همگانی است، گفتن حقیقت عملی انقلابی است. هر خطی که می‌نویسم، علیه چیزی نوشته شده است.» همه می‌دانیم که اورول هیچ‌وقت بی‌طرف نبود؛ حتی وقتی از مزرعۀ حیوانات سخن می‌گفت.

از نمونه‌های دیگر در ایران می‌توان از طنز عبید یاد کرد در زمانۀ فساد ساختاری، قحطی، مرگ و ریا نوشته شد. هیچ‌کس از او نپرسید چرا خندیدی؟ اتفاقاً خندید تا مرگ رسمی را لو بدهد. چرندوپرند دهخدا و طنز گل‌آقا در سال‌هایی منتشر شد که فریاد پرهزینه بود. تمام این مثال‌ها نشان می‌دهد که طنز همیشه راه دور زدن سانسور بوده، نه راه همدستی با آن.

آیا تعطیلی هنر رنج را کم کرده است؟ آیا سکوت هنرمند ظلم را متوقف کرده است یا فقط میدان را خالی‌تر کرده است؟ مطالبۀ سکوت از هنرمند از همان منطقی می‌آید که حاکمیت دوست دارد: حذف روایت‌های مستقل. طنز دقیقاً هنر گفتن حقیقت است، وقتی زبان رسمی دروغ می‌گوید. هدف از طنزی که در زمان کشتار نوشته می‌شود، خنده نیست؛ شهادت است. برگزاری محافل ادبی و طنزخوانی جشن نیست؛ سنگری است کوچک، موقت و لرزان؛ اما اگر همین‌ها هم خاموش شوند، تاریکی بی‌رقیب می‌شود. ما جلسات طنز را برای خندیدن به زخم‌ها برگزار نمی‌کنیم؛ برای این برگزار می‌کنیم که زخم یگانه روایت ممکن نباشد. تحریم هنر همدردی نیست؛ واگذاری میدان است.

پس بیاییم از نی‌هایی که قلم می‌شوند و فریادشان را به زبان هنر (اعم از طنز، نمایش، تصویر و...) بیان می‌کنند، گله‌مند نباشیم که چرا دادخواهی‌شان را فریاد برنمی‌آورند و به ایشان برای بیان شکوه‌های بی‌صدا و خاموششان فضا بدهیم.

نقیضه بر شعر سیدعلی صالحی (حال همۀ ما خوب است)

سلام !
حال همۀ ما خوب است
ملالی نیست جز سیاهی گاه‌به‌گاه لباسی (آلوده به خشم و خون) که مردم به آن رعایت حال فضا می‌گویند و –طبق آخرین بخشنامه- کسی نباید دلیل آن را جویا شود.

بی‌پرده بگویمت. بدین‌ترتیب بعید می‌دانم به چهل‌سالگی برسم؛ نه این که عجله داشته باشم؛ فقط مسیرش مدام بسته می‌شود؛ از بس که اینجا زمان یا نمی‌گذرد یا خیلی حساب‌شده می‌گذرد. شنیده‌ام در بعضی جوامع سن بلوغ جامعه را با عدد نمی‌سنجند. با این همه اگر عمری باقی بود، طوری از کنار زندگی می‌گذرم که نه جگر خویشاوندان داغدارم به جوش آید و نه این دل ناماندگار بی‌درمان. نه سؤال بی‌جایی پرسیده شود و نه پاسخی لازم باشد. نه توضیحی، نه تکذیبی و نه اصلاحیه‌ای.

امسال سال پر بارانی بود؛ اما حیاط خانۀ ما پر از هوای تازۀ بازنیامدن است. امسال عید دیگر در حیاط خانۀ ما چشم نرگس به شقایق نگران نخواهد شد؛ چراکه جام عقیق را از این چمن ربوده‌اند. فرم پی‌گیری‌اش هنوز در دست بررسی است و رسیدش را با برنامه‌ای فرستاده‌اند که نیاز به فیلترشکن دارد.

راستی خبرت بدهم. خانه‌‌مان بی‌پرده، بی‌پنجره، بی‌در و بی‌دیوار شده است؛ البته این فقط نظر ماست. طبق گزارش‌های رسمی خانه برقرار است؛ فقط دیگر گفت‌وگوهای خانوادگی‌مان نیاز به شنود ندارد؛ گویا احساس ناامنی کمی اغراق‌آمیز گزارش شده است. دیگر هیچ کبوتر سپیدی از فراز کوچۀ ما نمی‌گذرد. باد اما همچنان بوی نام‌های کسان من را می‌آورد که رفته بودند خبر از آرامش آسمان بیاورند و ظاهراً راه را گم کرده‌اند.

دیگر هیچ کمدین و طنزپردازی نمی‌تواند ما را بخنداند. نه این که اسرارش را ندانند یا ابزارش را نداشته باشند. ما یاد گرفته‌ایم قبل از خندیدن به عواقبش فکر کنیم و تصمیم بگیریم ارزشش را دارد یا نه. خنده اگر بی‌جا باشد، ممکن است جا بماند.

حال همۀ ما خوب است. چون عادت کرده‌ایم آرام حرف بزنیم، آرام رد بشویم و آرام‌تر چیزهایی را که گفتنی بود، فراموش کنیم. امنیت پابرجاست، مردم همیشه‌درصحنه گوش‌به‌فرمانند و آمارها امیدوارکننده. حال همۀ ما خوب است؛ اما نه آن‌قدر که جمع‌ها کامل شود.

حال همۀ ما خوب است. خیلی پیگیر آن نباش که چگونه؟ این را از سکوت جمعی بفهم، از ایستادن‌های بی‌دلیل، از پیام‌های کوتاه و دعاهای بلند؛ اما شما ... اگر باور ندارید، لطفاً بی‌صدا کف بزنید؛ طوری که حال خوب ما نپرد. صدا مزاحم حال کسانی است که حال خوب ما را برنمی‌تابند.