فرهنگ شهروندی
هفتۀ پیش برای رونمایی کتاب شعر دکتر کافی رفته بودم پردیس سینمایی امین تارخ. جاتون سبز، خیلی جای باحالی بود. من و خانمم که اصن بیخیال رونمایی کتاب شدیم و از اول تا آخر مراسم میرفتیم با عکس یکیک هنرپیشهها که در ورودی سالن نصب کرده بودن، عکس سلفی میگرفتیم. من چند بار گفتم: «حداقل بریم یه عکس هم با دکتر کافی بگیریم؛ شاید یه جلد کتابشو بهمون هدیه بده» که خانمم گفت: «بسه، بسه. تو کتابخونهمون قسمت کتابای شعر پره و دیگه جا نداریم. میخوام همینروزا یه آگهی بزنم تو دیوار تا اگه کسی کتاب و کاغذباطله میخره، یه سریش رو رد کنم بره، بعد تو برو باز کتاب شعر هدیه بگیر. تازه اون کتاب شعره رو هم که گفتی اون دفعه توی برنامۀ نیشخند بود، پوزخندبود، چی بود؟ برنده شده بودی، فعلاً گذاشتم تو گونی سیبزمینیپیازا تا یه جا براش وا بشه. اون دفتر و کتابهای شعرها و دستنوشتههای خودت رو هم گذاشتم کنار تا وسط زبالههای خطرناک ردشون کنم بره. آخه اون دفعه به این پسره دورهگرده گفتم، حاضر نشد ببره و گفت: «خانم، اینروزا همراه داشتن اینجورچیزا خطرناکه. نگهش دارید. شب چارشنبهسوری آتیششون بزنید.» گفتم: «وا، نه. دلت میآد؟ چرا آتیششون بزنم، حیفه. میدم این مدرسههای خیریه بچهها پشتشون مشق بنویسن، یه دعایی هم به جون من و ننهبابام بکنن.» بعد اتفاقاً وسط مراسم پدرام اکبری رو دیدم و به خانمم معرفی کردم. خانمم که قبلاً ایشون رو توی یه مسابقۀ تلویزیونی دیده بود، کلی ذوقزده شد و به خیال این که یکی از این هنرپیشهها رو که رو دیوارند، زنده گیر آورده، اصرار میکرد که: «برو بهش بگو بیاد یه عکس با ما بگیره.» خلاصه از اون اصرار و از من انکار تا اینکه گفتم: «خوب، حالا بیا بریم فعلاً یه عرض سلامی بهشون بکنیم، تا بعد ...» که گفت: «نه، تو برو سلامعلیکتو بکن. من باید برم ببینم این ساختمون به این عریض و طویلی دستشوییش کجاس؟» این بود که تا خانم بره و عقدههای دلش رو خالی کنه، من فرصتی پیدا کردم تا به جمع دوستان طنزپردازم برم و خودی نشون بدم که کاش نشون نداده بودم؛ چون همونجا پدرام اکبری خرم رو گرفت که «کو؟ پس چی شد؟ اون دفعه شاکی بودی که چرا تو برنامۀ نیشخند به من نوبت ندادید تا شعرم رو بخونم، پس چرا ایندفعه چیزی نفرستادی؟ من ده دقیقه تو برنامه برات خالی گذاشتم. وقت ارسال آثار هم تا امروز بوده؛ اما من حالا تا فردا صبح به تو فرصت میدم که شعرت رو بفرستی.» من از همهجا بیخبر دیگه وای نستادم بپرسم موضوع چیه و پیش خودم گفتم: «خانم جاویدنیا خدابیامرز(!) تا وقتی مسئول بود، میدونست من سرم با تهم بازی میکنه؛ معمولاً اینجور برنامهها رو با پیامکی چیزی به من خبر میداد.» دفعۀ پیش که موضوع برنامه روابط مالک و مستأجر بود، کلی زور زده بودم از خودم مطلبی دراینباره دربکنم و بفرستم. آخه از بخت بد، صاحبخونۀ ما پدرزنمه و اگه به گوش خانمم میرسید که من مطلبی دربارۀ صاحبخونهها نوشتم، شب باید توی پیادهرو میخوابیدم. برگشتم تا خانمم رو پیدا کنم که قبل از این که من دهن باز کنم، ذوقزده گفت: «حامد، کجای کاری؟ ما بیخود وایستادیم اونجا با اون عکسها سلفی میگیریم، چند تا کاریکاتور از هنرپیشههای کمدین و طنزپردازها جلوی در دستشویی زدهن که خیلی جالبه.» رفتیم نگاه کردیم. احتمالاً جالبترین نکتهش در این بود که سبیلهای شهرام شکیبا رو رو سر ناصر فیض کشیده بودن و دماغ بیژن بنفشهخواه رو با گوشهای علیرضا خمسه پیوند زده بودن. خلاصه، سرتون رو درد نیارم. بعد از تموم شدن مراسم و خوردن کیک و نسکافه که از اهم قسمتهای اون بود، به خونه برگشتیم. درحالیکه من مطمئن بودم تا فرداصبح نمیتونم شعری از خودم دربکنم و برای پدرام بفرستم.
ظهر یکشنبه طی یک اقدام فرهنگی و مثل یک شهروند قانونمدار به یکی از همکارام گفتم: «من باید در یک جلسۀ فرهنگی شرکت کنم و عوض اون دفعه که تو سه روز رفته بودی عشقوحال و من برات ورود و خروج میزدم، یه امروز تو آخر وقت برای من خروج بزن.» و ناهار رو که دادهن، گفتم: «برای من توی ظرف یک بار مصرفشده بریزید. میخوام با خودم ببرم.» ناهار رو که خوردیم، دیدم خانمم ظرفاش رو برده ریخته توی سینک و آب رو روشون باز کرده. گفتم: «این چه کاریه؟ مگه آب علف خرسه که ...؟» گفت: «میخوام خوب خیس بخوره تا بتونم بندازمشون قاطی زبالههای تر، ردشون کنم بره.» گفتم: «نه. وردار با خودمون ببریم. تو دروهمسایه زشته بفهمن ما از این ظرفا استفاده می کنیم. میریم سر راه یه جا میندازیم تو خیابون. تازه اینهمه آب و کف هم توی سینک جمع کردی، نمیگی حیفه و اسرافه؟ صبر کن تا این آبهای توی سینک هم خالی کنم، بریم بریزیم پای این گلای توی باغچۀ حیاط تا این همسایهها هم حفظ و مراقبت از محیطزیست رو یاد بگیرن. نمیدونم اینا تو داهات خودشون هم از شهرداری انتطار داشتهن بیاد گلوگیاههاشون رو آب بده؟ تازه، انتخابات هیئتمدیرۀ ساختمون نزدیکه و اینجوری احتمال این که بتونم مدیر ساختمون بشم، بیشتره» که گفت: «واهواه، چه ازخودراضی. نه آقا. بیخود دل خوش نکن. تا الحمدلله سایۀ آقاجون خودم بالای سرمونه، این ساختمون مدیر نیاز نداره. ماشاالله خودشم انقدر همت داره که میاد گلهای سر قبر شما رم آب میده، ایشالّا.»
وقتی راه افتادیم، دیگه نیمساعتی بیشتر تا شروع برنامه نمونده بود. خانمم چند تا دوست داشت که همیشه اصرار میکرد «اجازه بده یه بار اینا رو دعوت کنم تا تو هم با زنهاشون آشنا بشی و رفتوآمد داشته باشیم.» من هم فرصت رو مغتنم دونسته بودم و دعوتشون کرده بودم تا بیان هم اونا از برنامۀ نیشخند لذت ببرن و هم ما یه دعوت از هرکدومشون طلبکار بشیم؛ پس باید اول وقت میرسیدیم. از وقتی راه افتادیم، این دختر کوچولوم هی به خودش میپیچید که «بابا، یه جا نگه دار. من کار دارم.» گفتم: «بابا صبر کن. الان میریم تو سالن شهرداری. اتفاقاً یکی از موضوعهای این جلسه یادآوری کاریه که بعضی از پیمانکاران شهرداری در طی پروژههای عمرانی با سیمای شهری میکنن. بالاخره یه جوری باید این موضوع رو بیان کرد. حالا هرکس به هر زبانی که بلده.» سر چهارراه مشیر تا چراغ زرد شد، دور برداشته بودم تا چراغ رو رد کنم که لامصب ماشین جلوییم زد رو ترمز و وایستاد. اومدم بیام پایین فحش رو بکشم به سرتاپاش تا فرهنگ رانندگی یادش بیاد. دیدم سه تا گردنکلفت عقب ماشینش نشستهن و ممکنه حرکت غیرفرهنگیای ازشون سر بزنه. خصوصاً که دختر خودم هم تو ماشین بود و ممکن بود حرکت غیرفرهنگی اونها براش بدآموزی داشته باشه. این بود که صبر کردم تا چراغ دوباره زرد شد، دستم رو گذاشتم رو بوق تا گوش نفهمش باز بشه که پیرزنی که توی ماشین بغلیم نشسته بود، گفت: «پسرم، این دوروبر پر مدرسه و بیمارستانه. یه کم دندون رو جیگر بذار. من بهت قول میدم که دیر نرسی. اینجا شیرازه و هیچکس سر هیچ کاری دیر نمیرسه.» نمیدونم چرا مردم انقدر فضول شدهن؛ ولی متأسفانه راست میگفت؛ چون وقتی سر ساعت به مقابل تالار شهرداری رسیدیم، نهتنها ابوالبشری اونجا نبود که در تالار هم بسته بود. من هم ناچار همون نزدیکی یه جا دوبله وایستادم تا شاید شانسم بزنه و یکی از تو پارک دربیاد، برم جاش پارک کنم. تو همون چند دقیقهای که وایستاده بودم، هی آدما میاومدن از جلو و عقب ماشین رد میشدن و بعضیهاشون هم که بیشعورتر بودن، نگاهی توی ماشین مینداختن. داشتم فکر میکردم «چقدر این مردم بیفرهنگن. نمی بینن زن و بچه تو ماشین نشسته!» که دختر کوچولوم گفت: «مامان، این خطخطیا چیه رو زمین کشیدهن» و خانمم هم در جوابش گفت: «دخترم، این خطخطیا یعنی اینکه اینجا محل عبور عابر پیادهس و اینو برای این کشیدهن تا کسی اینجا واینسه و راه عابرین رو سد نکنه.» خوشبختانه قبل از اینکه سؤال دوم رو از من بپرسه، فرشتۀ امداد نازل شد و یه ماشین از پارک دراومد؛ پس فوراً حرکت کردم و رفتم جاش پارک کردم. حالا که کمی آرامش گرفته بودم و بابت صحبت کردن با تلفن همراه هم کسی مزاحمم نمیشد، فرصت رو غنیمت دونستم و یه زنگ به آقای اکبری زدم که: «بابا، چی شد این برنامهتون؟ مگه نگفتید سر ساعت ...» که حرفم رو قطع کرد و گفت: «کجای کاری داداش؟ جات سبز. برنامه دیروز بود. امروز اگه خواستی، میتونی بیای یه برنامۀ دیگه تو بیشوخی داریم. دور هم باشیم. هرچند، برنامۀ اینجام داره تموم میشه و بعید میدونم برسی.»