آیا بوسه برای قلب‌های ضعیف مضر است؟

بوسیدن سمبل عشق و محبت در بین انسان‌هاست. در تمام ملت‌های جهان افراد با بوسیدن یکدیگر بـه عزیزانشان ابراز علاقه می‌کنند. مـا با بوسیدن یکدیگر در واقع نوعی پیوند برقرار می‌کنیم. بوسه میتواند دربرگیرندۀ خیلی از احساسات و معانی باشد. بوسه نمایه‌ای از عشق و گرما و شیرینی رابطه و تغییردهندۀ زندگی است. بوسه تقویت‌کنندۀ سلامت قلب، آزادکنندۀ هورمون‌های خوب و تقویت‌کنندۀ خلق‌وخو است. از بوسه می‌توانید به‌عنوان راهی برای ایجاد ارتباط و بیان احساسات با عشقتان استفاده کنید. رابطۀ جنسی می‌تواند رابطه‌ای سرسری و بدون احساس باشد؛ اما زمانی که از تأثیر بوسۀ عاشقانه صحبت می‌شود، تمام لذت‌ها و احساسات دو نفر در آن خلاصه می‌شود. چنین بوسه‌ای پر از لذت و حضور صمیمی هر دو نفر است و به هر دو بهترین احساسات را می‌بخشد. بوسه قلب و روح دو نفر را درگیر می‌کند و راهی دوست‌داشتنی برای بیان احساسات است.

بوسه بر جسم و روان تأثیر مثبت می‎‌گذارد و می‌تواند باعث کاهش برخی از مسائل و مشکلات جسمانی و روانی شود. با این رفتار طبیعی یعنی بوسه، می‌توانید به‌صورت طبیعی ترشح هورمون ضدافسردگی را افزایش دهید. گزارش‌های علمی حاکی از آن هستند که بوسه سطح مواد شیمیایی مرتبط با شادی و آرامش بدنی و خشنودی و احساس تندرستی را افزایش می‌دهد؛ درنتیجه احساس آرامش و شادی در بدن به وجود می‌آید. علاوه بر آن بین عمل بوسیدن و کاهش سطح هورمون اضطراب در بدن نیز ارتباط وجود دارد. بعد از سپری‌کردن روزی سخت و پر فشار، هیچ چیز بهتر از بوسه‌ای طولانی نیست. همان‌طور که آغوشی گرم و محبت‌آمیز می‌تواند از تلخی روزی سخت و بد کم کند، بوسه هم در کاهش سردرد بسیار مفید و مؤثر است. به لطف همۀ مواد شیمیایی شادی‌آوری که به ‌واسطۀ بوسه در بدن تولید می‌شود، بوسیدن می‌تواند روحیۀ ما را بهتر کند و اضطرابمان را کاهش دهد. دو عاملی که به رفع سردردهای اضطرابی و تنش‌زا کمک می‌کنند. هیچ حسی بهتر از حس آرامش بعد از روزی بلند و پر فشار نیست. تنفس در زمان بوسیدن عمیق‌تر می‌شود، عضلات چشم شل می‌شود و در راحت‌ترین حالت خود قرار می‌گیرند. این بهترین ترفند برای قطع ارتباط با دنیای پر هیاهوی بیرونی و احساس آرامش است. به یمن آزادسازی مواد شیمیایی آرامش‌دهنده در بدن، استرس نیز کاهش می‌یابد. آیا تا به حال دقت کرده‌اید وقتی که کسی را که دوست دارید، می‌بوسید، حال بهتری دارید؟ همچنین بوسه ایمنی بدن را افزایش می‌دهد. روان‌شناسان معتقدند زوج‌هایی که پس از چندین سال زناشویی هنوز یکدیگر را با عشق می‌بوسند، رابطه‌ای پایدار و سالم دارند. احتمالاً به این دلیل که بوسه نه‌تنها میل به هم‌آغوشی را افزایش می‌دهد، بلکه در آن لحظه آدمی احساس می‌کند جهان امن است و تنها نیست و زندگی معنی پیدا می‌کند. بوسه در این مفهوم سنتی چندین‌هزارساله است. یکی از دلایل اصلی موفقیت تعداد بسیار زیادی از افرادی که پیش از رفتن به سر کار همسر خود را می‌بوسند، این است که روز خود را با نگرشی مثبت و دلچسب شروع می‌کنند و هیچ چیز نمی‌تواند مانند بوسه در انسان نگرشی مثبت ایجاد کند. بوسه‌ای عمیق و طولانی سبب می‌شود تا مواد قندی با سرعت بیشتری در بدن سوزانده شوند. به‌علاوه، احساس اهمیت‌داشتن برای دیگران می‌تواند به کاهش درد کمک کند.

شاید متوجه بالارفتن ضربان قلبتان در هنگام بوسیدن شده باشید. این موضوع برای شما بی‌فایده نیست. هرگونه فعالیت هوازی که ضربان قلب را بالا ببرد، به پمپاژشدن خون به اندام‌های بدن و کاهش فشار خون کمک می‌کند. در این زمان آدرنالین بیشتری آزاد شده، خون با سرعت بیشتری به تمام نقاط بدن پمپاژ می‌شود. به‌علاوه، بوسه سطح هورمون اضطراب را پایین می‌آورد که این مسئله هم می‌تواند به کاهش فشار خون کمک کند. بوسیدن باعث افزایش ضربان قلب و گشادشدن رگ‌های بدن و بهبود خون‌رسانی به تمام اندام‌های حیاتی می‌شود. زمانی که رگ‌ها گشادتر شوند، جریان خون افزایش و فشار خون کاهش می‌یابد. درواقع بوسیدن برای سلامت قلب و عروق انسان مفید است. بوسه نه‌تنها برای احساس خوب قلب شما مفید است، بلکه تأثیر بوسۀ عاشقانه بر روی آناتومی قلب نیز اثبات شده است. می‌توان اظهار داشت که بوسیدن ازجمله بهترین تمرین‌های قلبی‌عروقی است.

اما آیا بوسه می‌تواند مضرات و عوارضی دیگر هم داشته باشد؟ بله. این بار می‌خواهم از بوسه‌هایی صحبت کنم که نه‌تنها برای سلامتی مفید نیست، بلکه خصوصاً اگر فرد قلبی ضعیف داشته باشد، می‌تواند برایش بسیار مضر باشد و حتی گاه به آسیب‌های شدید قلبی بینجامد.

گونه‌ای خاص از بوسه که برای قلب‌های ضعیف مضر است، بوسۀ ناگهانی است که گاه برای آزار و اذیت فردی که مایل به دادن بوسه نیست یا غافلگیرکردن محبوب یا معشوق نثار وی می‌شود و جالب این است که اتفاقاً در نظر برخی بسی دلچسب‌تر از بوسه‌های عاشقانه در حین هم‌آغوشی نموده است؛ چنان‌که گفته‌اند:

بوسه آنگاه قشنگ است که تمرین نشود / بپری ماچ کنی جیغ زند دربروی

در چنین شرایطی است که به قول مولوی «از قضا اسکنجبین صفرا می‌فزاید» و بوسه‌ برخلاف شرایط عادی و معمول موجب افزایش فشار خون بوس‌دهنده در هنگام جیغ‌زدن و بوس‌کننده هم در هنگام پریدن و هم در هنگام دررفتن می‌شود. گاه دیده شده است که تپش قلب هر یک از طرفین به ۱۵۰ ضربه در دقیقه و فشار خونشان به ۱۸۰ میلی‌متر جیوه افزایش یافته است که چنین شرایطی برای کسانی که قلبی ضعیف (طبق تعریف زیست‌شناختی آن) داشته‌اند، خطرناک بوده و چه بسا موجب آسیب قلبی ایشان شده است و در تعریف روان‌شناختی، اگر کسی که این شگفتانه بر وی واقع شده است، قلبی ضعیف می‌داشته است، دل‌آزردگی و آسیب به رابطۀ عاطفی وی را در پی داشته است.

وقتی سخن از بوسه به میان می‌آید، ناخودآگاه بوسۀ یک عاشق و معشوق یا حداکثر بوسۀ فرزند بر گونه یا دست پدر و مادرش به ذهن متبادر می‌شود. ما همیشه با شنیدن واژۀ بوسه دلمان غنج می‌رود و به یاد کام‌هایی که گرفته‌ایم یا لااقل ذهن خود را همیشه با تصویر گرفتن آن مشغول داشته‌ایم، می‌افتد؛ اماگونه‌ای از بوسه هست که برای قلب‌ ضعیف یک عاشق دل‌باخته مضر است. این بوسه بوسۀ امیدِ جان یا شکردهانی که بر وی دل بسته است و کام‌گیری از وی را حق مسلم خود می‌داند، بر دهان دیگری است. احتمالاً باید با تصنیف «بازگشته» آشنا باشی. جایی که خواننده می‌خواند: «دیدم که نگار من، سرخوش ز کنار من، بگذشت و به بر، یار دگرش.» کاملاً می‌توان درک کرد که این دل‌باخته اگر قلبی ضعیف می‌داشته، حتماً در همان لحظه که نگارش را در بر دیگری دیده است، جان به جان‌آفرین تسلیم می‌کرده است؛ چه رسد به آن که شاهد بوسه‌‌دادن او به دیگری باشد. همچنان که خود ترانه‌سرا نیز این آسیبی که بر قلبش وارد آمده است را از زبان گلی که در دست داشته، چنین بیان می‌کند:«گل که شهره شد به بی‌وفایی، ز دیدن چنین جدایی، ز غصه پاره‌پیرهن بود.» پر واضح است که عاشق دل‌شکسته چون نمی‌خواسته مستقیماً از آسیبی که به قلب رنجور وی وارد آمده است، سخن بگوید، پای گل را به وسط کشیده است و چون گُل دل ندارد، آن را با صفت «پاره‌پیرهن» توصیف کرده است.

گاه خود بوسه ممکن است بسیار هم نشاط‌آور باشد و باعث تلطیف جسم و جان گردد؛ اما این عواقب آن است که دودمان آدم را بر باد می‌دهد و برای قلب که هیچ، برای تمام اعضا و جوارح آدم مضر است. خوب به یاد دارم که روزی یکی از همکلاسی‌هایم دختر دانشجویی را در سرویس دانشگاه بوسیده بود و بعد، چشمتان روز بد نبیند... در اثر جیغ و داد و فریادهای دختر همۀ مسافرین اتوبوس ملاحظۀ قلب رنجور این دوست ما را نکرده بودند. حس انسان‌دوستی‌شان گل کرده بود و هر کدام که در دل آن دختر خانم را خواهر و مادر خود می‌پنداشتند و به چشم برادری چشم از وی برنمی‌داشتند، مشت و لگدی نصیب این دوست رنجور ما کرده بود و شدت مشت و لگدها وقتی افزون شده بود که آن خانم محترم اظهار کرده بود تا قصاص نکند، هرگز گذشت نمی‌کند. پس سه‌چهار تا از آن دانشجویانی که نسبت به همکلاسی‌شان تعصب داشتند، دست و پای مجرم را سخت گرفته بودند تا ایشان بتواند قصاص کند. حال شما خود بگویید در چنین شرایطی اگر آن بندۀ خدا قلب ضعیفی می‌داشت، چه بلایی ممکن بود بر سرش بیاید و وقتی با آثار قصاص بر گونه به خانه رفته بود، چگونه باید موضوع را برای همسرش توضیح می‌داد که موجب آسیب به قلب و روح وی نگردد؟

متأسفم که پایان متنم ممکن است برای کسانی که دلی رنجور و قلبی‌ زخم‌خورده دارند، رنج‌آور و طبیعتاً بسیار مضر باشد؛ اما نمی‌توانم از بوسۀ دیگری نام نبرم که نه فقط برای قلب بوسه‌زننده مضر بوده و هست، بلکه آتش به قلب هر آن کس می‌زند که از آن خبر می‌گیرد و آن بوسه‌ای است که پدری بر پلاکی می‌زند که تنها بازمانده از پیکر فرزندجان‌باخته‌اش است یا مادری داغدار با یادکردن از قولی که از جوانش گرفته بود که به خانه برمی‌گردد و مادر را هرگز تنها نمی‌گذارد، با ذکر این مویه بر رگ‌های گردن فرزندش می‌زد: «پسرم مَرده. پای قولش وای‌می‌سه. بیایید ببینید. پسرم اومده. دیدید وفای پسرم رو؟ سرش رفت؛ اما قولش نرفت.»

مرگ

من دیدگاه خود را دربارۀ مرگ را در قالب شعر و ترانه هایی بازیافته‌ام که به گمانم بسی گویاتر از آنچه خود بخواهم بدان بیفزایم، حق مطلب را ادا کرده اند و به همین سبب بسیار آن‌ها را به‌صورت لقلقۀ زبان با خود تکرار می‌کنم؛ پس شایسته‌تر می‌بینم که نخست به نقل این ابیات بپردازم و اگر مجالی باقی بود، دقیق‌تر آن را با نقل تجربیات شخصیم در زندگی بازمی‌نمایم. نخست آنجا که مولوی می‌فرماید: از جمادی مردم و نامی شدم، و ز نما مردم به حیوان برزدم، مردم ازحیوانی و آدم شدم، پس چه ترسم کی ز مردن کم شدم، حملۀ دیگر بمیرم از بشر، تا بر آرم از ملایک بال و پر، وز ملک هم بایدم جستن ز جوی، کل شیء هالک الا وجهه. مولانا در این شعر مرگ و زندگی را که دو ضد هستند، در کنار هم قرار می‌دهد و بر این باور است که هر مرگی که در انسان یا در طبیعت اتفاق می‌افتد، هستی تازه‌تری به وجود می‌آورد؛ مثل غروب خورشید که طلوعی در جای دیگر در پیش دارد؛ منتها انسان پدیده‌ای پیچیده‌تراست و در هر مرگی کمال می‌پذیرد. و بر این باورم که سهراب سپهری نیز به زبانی همه‌فهم و امروزی‌تر همین تعبیر را این‌گونه بیان کرده است: اگر مرگ نبود دست ما در پی چیزی می‌گشت، مرگ پایان كبوتر نیست، مرگ وارونۀ یك زنجره نیست، مرگ در ذهن اقاقی جاری است، مرگ در آب‌وهوای خوش اندیشه نشیمن دارد، مرگ در ذات شب دهكده از صبح سخن می‌گو ید. مرگ با خوشۀ انگور می‌آ ید به دهان. مرگ در حنجرۀ سرخ‌گلو می‌خواند. مرگ مسئول قشنگی پر شاپرك است. مرگ گاهی ر یحان می‌چیند . مرگ گاهی ودکا می‌نوشد. گاه در سایه نشسته است و به ما می‌نگرد و همه می‌دانیم ریه‌های لذت پر اکسیژن مرگ است. بدین تعبیر سپهری مرگ را پایان نمی‌داند؛ بلکه به‌عنوان هجرت از آن یاد می‌کند و زندگی را رسم خوشایندی می‌نامد با بال و پری به وسعت مرگ و جهان را در حد پلی برای عبور حقیر می‌شمارد. راستی، گفتم پلی برای عبور، به یاد نگاه زیبای اردلان سرفراز به تقدیر افتادم که از کل زندگی با تعبیر پل بین دو مرگ یاد می‌کند و درعین‌حال احتمال برگشتن را منتفی نمی‌داند: آدم خیلی حقیره بازیچۀ تقدیره پل بین دو مرگه مرگی که ناگزیره اما خود تولد آغاز راه مرگه حدیث عمر و آدم حدیث باد و برگه آغاز یک سفر بود وقتی نفس کشیدیم با هر نفس هزار بار به‌سوی مرگ دویدیم تولد هر قصه یه جادۀ کوتاهه اول و آخر مرگه بودن میون راهه اگرچه عاجزانه تسلیم سرنوشتیم با هم بیا بمیریم شاید یه روز برگشتیم و سرانجام این‌گونه نتیجه می‌گیرم که به باور من کل جهان و جهانیان کاروانی هستند که از این مسیر دنیا عبور می‌کنند و هرازچندگاه یکی از مسافران ممکن است به میل خود یا به حکم کاروانسالار تمایل به ادامۀ سفر نداشته باشد که اگر چنین نباشد نیز مغایر با نظام هستی خواهد بود؛ چراکه به تعبیر خیام «در کار جهان اگر وفایی بودی، نوبت به تو خود نمی‌رسید از دگران.» پس خداوند مرگ را آفریده است تا هرگاه حالتی به مسافری دست داد که بگوید «وایستا دنیا ، من می‌خوام پیاده شم»، چنین امکانی برای او وجود داشته باشد.

نمی‌دونم. شاید مطلب کمی شعاری شده باشه. پس چند کلامی هم به ذکر تجربیات شخصی می‌پردازم:

من از دو جهت از مرگ باکیم نیست. اول مرگ دیگران که آن را با از دست دادن برابر می‌نهم. در مسیر زندگی افراد زیادی را شاید به‌واسطۀ مرگ یا غیر از آن از دست داده‌ام که دوریشان و این که دیگر از بودنشان، محبتشان و حمایتشان بهره‌مند نیستم، تا قیام قیامت مرا می‌آزارد؛ در صدر ایشان نخست ... و دوم پدرم. از این که باور دارم که ایشان از این هجرت سود برده‌اند و به جایگاهی بهتر دست یافته‌اند، هرگز آزرده نیستم؛ بلکه همۀ آزردگیم از یادآوری خاطراتی است که مهر و محبت ایشان را تجربه کرده‌ام و دیگر برایم تکرارناپذیر است. این باورم به تعبیر هجرت را این‌گونه توصیف کنم که اگرچه با دست خود پدرم را به خاک سپردم و آخرین نفری بودم که این فرصت را داشتم که بر گونه‌اش بوسه زنم، پس از آن به‌ندرت در آنجا که با او وداع کردم، حضور می‌یابم . چون باور دارم که آنچه در آنجا به خاک سپردم، فقط کالبد و پوسته‌ای بی‌روح بود، نه عزیز من که بخواهم در هنگام دلتنگی به دیدارش بروم. این باور را در آخرین کلامی که از زبان خودش شنیدم هم دریافتم. دوم مرگ خودم که آنقدر آن را نزدیک و دردسترس می‌بینم که برایم واقعۀ غریبی نیست. همین ماه گذشته یک روز که سر کار رفتم، همکارم که چند سالی بود تمام روزمان را با هم می‌گذراندیم، به سر کار نیامد. چون معموالً مرخصی‌هایمان را با هم هماهنگ می‌کردیم، سعی کردم با او تماس بگیرم و علت نیامدنش را جویا شوم. همسرش جواب داد و گفت که در مسیر آمدن به سر کار دچار سانحه شده و درگذشته است. با تکرار سانحه‌هایی این‌گونه که طی آن عزیزانی را از دست داده‌ام و البته بازگشتم به زندگی پس از سانحه‌ای مشابه که خود تجربه کرده‌ام، به هیچ وجه مرگ را امری غریب و دور از دسترس نمی‌بینم.

حس اعتماد

همیشه به من غرغر می‌کرد که «هیچ کاری ازت برنمی‌آد و دنبال هرکاری بفرستمت، دست خالی برمی‌گردی.» حالا هم که چکی توی دستش بود که می‌دانست احتمالاً نقد نمی‌شود، داده بود به من به بانک ببرم تا وقتی برگشتم، باز همان سرکوفت‌ها را به من بزند. هفتۀ پیش کسی را با خود به خانه آورد که می‌گفت دختری در آستانۀ ازدواج دارد و برای آن که هزینۀ جهیزیه برایش کمتر تمام شود، به‌دنبال وسایلی به‌ظاهر سالم و درحد نو است که بتواند در میان جهیزیه بگنجاند و دخترش را به خانۀ بخت بفرستد. چند تا از اسباب و اثاثیۀ خانه را به او فروخت و چک گرفت. همان موقع هم من بهش گفتم: «این یارو از قیافه‌ش معلومه کلاشه و این چک هیچ‌وقت برات پول نمی‌شه.» مثل همیشه من را به دخالت توی کارهایش متهم کرد و گفت: «تو سرت تو کار خودت باشه.» جرأت نکردم بهش بگم: «چون خودت برای خریدن این‌ها پول ندادیه که اینقدر ساده ازشون می‌گذری. هیچ حواست هست؟ اینایی که داری می فروشی، یک زمان جهیزیۀ من بوده‌ها!» ولی نمی‌دونم چرا حالا که سررسید چک رسیده بود و باید برای نقدکردنش به بانک می‌رفتیم، به من مربوط شده بود. بانکش هم که خدا خیرش دهد (!) آن سر دنیا بود. بعد از این که دو تا خط مترو عوض کرده و آخرش هم بخشی از مسیر را با تاکسی رفته بودم، پرسون‌پرسون خودم را به جلوی در بانک رساندم. اول بدجوری یکه خوردم و حالم گرفته شد. چون شیشه‌های در بانک دودی بود و چیزی داخلش پیدا نبود، فکر کردم چراغ‌ها خاموش است و دیر رسیده‌ام؛ اما وقتی در را فشار دادم و لای در باز شد، خیالم راحت شد. وقتی وارد بانک شدم، بانک غلغله بود. گویا از آنجا که از صبح چند ساعتی سامانۀ بانکی قطع بود و به کسی پاسخگو نبودند، ورود و خروج به بانک یک‌طرفه بوده و در این چند ساعت هرکس داخل شده بود، خارج نشده بود. وقتی سرک کشیدم و به ّشماره‌ای که آخرین نفر از دستگاه گرفت، نظری انداختم، متوجه شدم که بین آن با آخرین شماره‌ای که خوانده شده بود، قریب به یک سال نوری فاصله بود و چون چیزی به آخر ساعت کار بانکی هم نمانده بود، مطمئناً اگر می‌خواستم نوبت بگیرم و بایستم تا نوبتم بشود، تا آخر وقت هم نوبتم نمی‌شد و آخرش همان می‌شد که همسرم گفته بود؛ ولی من اصلاً نمی‌خواستم لااقل این‌بار سرکوفت‌هایش را تحمل کنم. برای همین هرطورشده باید امروز با دست پر به خانه برمی‌گشتم. دوری در بانک زدم و توی دست‌های مردم سرک کشیدم.

«بعضی از مردم نمی‌دانم چرا، شاید فکر می‌کنند اگر بیشتر نوبت بگیرند، زودتر نوبتشان می‌شود، شاید می‌خواهند کاسبی‌ای بکنند و نوبتشان رو توی بازار سیاه بفروشند یا نگرانند که نوبتشان بگذرد و متوجه نشوند، نمی‌دانم؛ اما کسانی را دیده‌ام که موقع نوبت گرفتن از دستگاه، دو یا سه نوبت می‌گیرند. پس چرخی زدم و توی دست‌های مردم و روی زمین را نگاه می‌کردم. خدا را چه دیدی؟ شاید کسی نوبتش از دستش روی زمین افتاده باشد و قسمت من بشود.» فکر دیگری که به ذهنم رسید، این بود که «حواس‌جمع بایستم تا هروقت شماره‌ای را خواندند و کسی پیش نرفت، بروم بگویم که شماره‌ام را گم کرده‌ام وبخواهم کارم را راه بیندازند. خصوصاً اگر کارمند بانک مرد جوانی باشد، در این‌گونه مواقع معمولاً دست و پایش شل می‌شود و به خانم زیبارویی مثل من نه نمی‌گوید؛ اما نه. با این کارمندهایی که من پشت باجه‌ها می‌بینم، این نقشه هرگز عملی نیست. دو تا شون که دو خانم جوانند و یکی مردی جاافتاده و ظاهراً سخت‌گیر که سرش را بلند نمی‌کند و در روی مشتری نگاه نمی‌کند. گمان نمی‌کنم زیبایی و نمکین بودن چهرۀ من اینجا به کارم بیاید.»

توی همین فکرها بودم و دوروبرم را می‌پاییدم که آقای محترم نسبتاً مسنی که ریش پروفسوریش را چنان آنکادر کرده بود که گویی بر سایر نقاط صورتش هرگز مویی نروییده است، لباس آراسته‌ای به تن داشت و به سرووضعش می‌خورد که آدم‌حسابی باشد، به من نزدیک شد. بیشتر تیپش مرا به یاد این پیرمردهای سرمایه‌دار و صاحب املاک و کارخانجات توی فیلم‌ها می‌انداخت. کفش ورنی‌ای به پا داشت که فکر کنم همین جلوی در داده بود برایش واکس زده بودند و برای این که برقش چشم‌های خودش را نزند، توی بانک هم عینک آفتابی به چشم داشت. خط اطوی شلوارش خربزه را قاچ می‌کرد و بوی ادوکلنش هر کسی را که تا چند متر دورتر از کنارش عبور می‌کرد، مست می‌کرد. آهسته سرش را کنار گوشم آورد و گفت: «می‌تونم کمکی بهتون بکنم؟» در کمال وجد و شگفتی از این‌همه ادب و متانتش لحظه‌ای دست و پای خودم را گم کردم و از پاسخگویی به او درماندم؛ اما وقتی دعوتم کرد تا در گوشه‌ای از بانک بر روی نیمکتی بنشینیم و مشکلم را برایش بگویم، من هم مؤدبانه پذیرفتم و به‌دنبالش راه افتادم. وقتی به روی نیمکتی چوبی جایی پیدا کرد تا بتوانیم کنار هم بنشینیم، مشکلم را برایش تعریف کردم و گفتم که اگر دست‌خالی به خانه برگردم، شوهرم خواهد گفت که مثل همیشه نتوانسته‌ام کاری را به‌درستی انجام دهم و مرا به بی‌عرضگی و دست‌وپاچلفتی بودن متهم می‌کند. من را به آرامش دعوت کرد و قول داد که هر کمکی بتواند، به من می‌کند تا از این نگرانی رها شوم. به همین منظور ابتدا برگۀ نوبتی را که در دست داشت، به دست من داد و گفت که تا رسیدن نوبتش خیلی نمانده است و با توجه به این که شرایط مرا درک می‌کند، ترجیح می‌دهد که من از نوبتش استفاده کنم تا کارم راه بیفتد.

وقتی کنارم نشسته بود و این حرف‌ها را در گوشم می‌زد، چنان گرمی دست‌هایش به من آرامش می‌داد که بیش از همۀ نزدیکانم با او احساس صمیمیت می‌کردم. شاید بیشتر برای این بود که گفت روان‌درمانگر و مشاور خانواده است و تا کنون ده‌ها مراجع داشته است که روابط خانوادگی شان مانند من و همسرم بوده است و توانسته است با چند جلسه مشاوره آرامش را به کانون خانوادۀ آن‌ها بازگرداند و از من دعوت کرد که همسرم را قانع کنم تا برای جلسه‌های زوج‌درمانی نزد او برویم. خصوصاً وقتی وعده کرد که می‌تواند از طریق روابطی که با رئیس بانک دارد، موجبات نقد کردن وجه چکم را هم فراهم کند و نخواهد گذاشت حقی از ما که به نیت خیر وسایل زندگی‌مان را به آن فرد فروخته‌ایم، تضییع شود، بیش از پیش خود را مدیون او حس کردم. در چند دقیقه‌ای که در بانک نشسته بودیم، آنچنان فشار جمعیتی که می‌خواستند به‌زور جایی برای نشستن بر روی نیمکت بیابند، زیاد بود که چند بار نزدیک بود من از روی نیمکت پایین بیفتم که با کمال مهربانی و نگران از این که آسیبی نبینم، مرا در آغوش گرفت و مانع از افتادنم شد و یک بار که کیفم داشت از روی دوشم می‌افتاد، سریع مانع از بر زمین افتادنش شد و آن را برایم بر روی نیمکت گذاشت. من هم تا می‌توانستم، با هر کلامی که بلد بودم، وگرنه با چشم و ابرو یا در دست فشردن دستان گرم و صمیمی‌اش سپاسگزاریم را به او ابراز می‌کردم.

شمارۀ نوبتم داشت نزدیک می‌شد که برخاست و جایش را به خانمی داد که مدتی بود بالای سرمان ایستاده بود و به من هم یادآور شد که: «حواست به باجه‌ها و شماره‌هایی که می‌خونن، باشه؛ چون این‌ها معطل نمی‌مونن. فوری نفر بعد رو صدا می‌زنن و نوبتت می‌سوزه.» آن خانم که از چشم‌ها و گوش‌هایش فضولی می‌بارید، در تمام این مدت ما را زیر نظر داشت. چنان هفت قلم آرایش کرده بود که فکر کنم آمده بود بانک پول نو بگیرد تا بتواند سر سفرۀ عقد شاباش بدهد. حالا بعد از رهاشدن از این فشار جمعیت و عرق‌ریزان گرمای هوای بانک باید برود یک بار دیگر آرایشش را تجدید کند. توی همین فکر و خیال‌ها بودم که متوجه شدم شمارۀ روی نوبتم بالای سر یکی از باجه‌ها روشن شد. سریع بلند شدم و به‌طرف باجه رفتم. برگۀ نوبتم را بر روی پیشخان مقابل کارمند بانک قراردادم و گفتم: «سلام. خسته نباشید.» کارمند نگاهی عاقل اندر سفیه به من انداخت و گفت: «سلام. متشکرم. این چیه خانم؟» گفتم: «خب. شمارۀ نوبتمه دیگه. همین شماره‌ای که الان بالای سر شما روشنه.» کارمند با دلخوری گویی خستگی یک روز کارکردنش را می خواست سر من خالی کند، گفت: «خانم ما رو مسخره کردی یا خودتو؟ این که برگۀ نوبت بانک نیست! فکر کردی با هر شماره‌ای که از مسجد محله‌تون بگیری، می‌تونی بیای کار بانکی انجام بدی؟» گفتم: «نه آقا. مسجد محل کدومه. این آقای محترم لطف کردن و نوبتشون رو به من داده‌ن.» و بی‌توجه به انکار کارمند بانک ادامه دادم: «حالا من کار زیادی ندارم. شما فقط لطفاً این چک رو ...»؛ ولی وقتی دست بردم تا چک را دربیاورم و به او نشان بدهم، متوجه شدم چنان برای رساندن خود به باجه هول بوده‌ام که کیفم را روی نیمکت جا گذاشته‌ام. به کنار نیمکت برگشتم تا کیفم را بردارم. آن خانم فضول همچنان آنجا نشسته بود. وقتی از او سراغ کیفم را گرفتم، گفت: «چون شما باعجله پاشدی رفتی، پدرتون کیف رو برداشت تا براتون بیاره.» دهنم باز ماند و گفتم: «پدرم!» و متوجه شدم از صمیمیتی که موجب شده بود آن آقا به خود اجازه بدهد دست به دور شانه‌های من بیندازد، آن خانم حدس زده است که ایشان باید پدر من باشد. برگشتم. دوروبرم و تمام بانک را از نظر گذراندم. نه از پدرم(!) خبری بود و نه از کیف پولم. وقتی دریافتم که کل این جلب اعتماد نقشه‌ای ازپیش‌اندیشیده بوده است، من به‌جای اندیشیدن به این که چگونه فریب خورده‌ام، بیش و پیش از هر چیز ذهنم درگیر پاسخی بود که هم‌اکنون باید به همسرم می‌دادم و می‌گفتم که این‌بار دیگر چرا به باور او موفق به انجام کاری نشده و عرضۀ انجام کاری را نداشته‌ام؛ حالا این که برگۀ چک و کیف دستیم را چگونه از دست داده‌ام و چه کسی از من ربوده است، موضوع دیگری بود که باید به فکر بافتن داستانی مفصل و باورپذیر برای آن می‌بودم.