وقتی محمد را از بیمارستان به خونه آوردیم، تازه هشیاریش به حدی رسیده بود که بعد از چندماه من دوباره می‌تونستم بارقة امید به زندگی و محبت و صمیمیت همیشگی رو توی چشماش ببینم. من نمی‌دونستم از آنچه در تمام این روزها و شب‌ها در گوشش نجوا کرده بودم، چیزی را شنیده یا به یاد می‌آورد؟ ولی وقتی توی چشمام نگاه می‌کرد، می‌دونستم که در این نگاه معصومانه‌ش مثل همیشه حرفای زیادی با من داره که نمی‌تونه به زبون بیاره. خودش گفته بود تصمیم به ایجاد تحولی جدی گرفته که می‌تونه کلاً زندگی‌مون رو عوض کنه؛ اما قطعاً هرگز خودش هم تصور نمی‌کرد که این تحول پیش از این که او تصمیم بگیره، در سرنوشت ما رقم خورده باشه . . .

علی‌رغم منع (و گاه تمسخر دیگران)، نواری از همة آهنگایی که دوست داشت و برام زمزمه می‌کرد، گلچین کرده بودم و از روزی که بهم اجازه دادند کنار تختش بشینم، بالای سرش پخش می‌کردم؛ هرچند هیچ‌کس این حس من رو تأیید نمی‌کرد، من احساس رضایت و خشنودی رو تو چشماش می‌خوندم. از اولین ساعاتی که چشم به دنیا گشود، باور داشتم که حضور من رو تشخیص می‌ده و با همون نگاهش با من حرف می‌زنه. هیچ مهم نیست که دیگران چی فکر می‌کنن؛ چون از اول هم قرارنبود گفت‌وگوهای خصوصی ما به گوش کس دیگه‌ای هم برسه! و اتفاقا همین دلگرمی همیشه منو به گفت‌وگو و درددل باهاش امیدوار می‌کرد.

تا براش بهانه‌گیری‌های دختر کوچولومون رو که همیشه عادت داشت روی پای باباش خوابش ببره و لجاجت و یک‌دندگی پسرمون رو که اصرار داشت فقط بابا باید منو به مهدکودک برسونه، نمی‌گفتم، آروم نمی‌گرفتم. آخه خودم هم غیر از اون کسی رو نداشتم که براش درددل کنم. یه حس درونی بهم اطمینان می‌ده که تنها گوش شنوای همة درددلا و آرامش‌بخش دردای ناگفتة این چند سالم هنوز هم در کنارمه و جوابایی در چنته داره که هرچند نمی‌تونه به زبون بیاره، از من انتظارداره مثل همیشه نگاهش رو بخونم و ارتباطم رو باهاش حفظ کنم.

همون روز اول که داشتیم از بیمارستان می‌آوردیمش، خواهرش می‌خواست مانع ورود من و بچه‌هام به خونه بشه و با لحنی کنایی گفت: "محمد –اون موقع هم که خودش بود- حقی از این خونه نداشت!" می‌خواستم فریادبزنم "به‌خدا شوهر من زنده‌س؛ نفس می‌کشه؛ گرمای نفسش برای من در این لحظات خیلی لذت‌بخش‌تر از گرمای آغوشش در تمام این سال‌هاست"؛ اما چه سود! وقتی کسی در این شرایط سنگ حق مالکیتش رو به سینه می‌زنه، دیگه مسلمه چه حسی می‌تونه نسبت به زن و بچة برادرش که از نگاه او دیگه نیست(!)، داشته باشه.

احساس من طبیعیه؛ اما این افکار چیزی رو عوض نمی‌کنه؛ صبرکن، صبرکن، می‌دونم که محمد دوست نداره حرمتی شکسته بشه و مسلماً تا چند هفتة دیگه که خودش سرپا شد، مناسب‌ترین جواب رو به این حرف خواهرش می‌ده. من که می‌دونم اون زنده‌س و زنده می‌مونه و به برکت با هم بودنمون کسی نمی‌تونه کوچک‌ترین بی‌حرمتی‌ای به هیچ‌یک از ما بکنه. محمد همیشه از افکار منفی‌ای که من نسبت به کسی در ذهن داشته باشم، گله داشت؛ پس پاشم، پاشم، بالای سرش این فکرها رو نکنم؛ پاشم برم سرمش رو بیارم که دیگه وقت غذاشه.

وقتی برگشتم، محمد تا متوجه حضور من شد، چشماشو بست؛ اولش خیلی ناراحت شدم: "چشم از من برمی‌گیره؟ یعنی نمی‌خواد منو ببینه؟" اما وقتی متوجه نمناکی روی بالشش شدم، پیش رفتم و با بوسه‌ای از گوشة چشمش قطره آبی را که دوست نداشت کسی متوجه اون بشه، مکیدم.