تمرین های سیستم آرزوها

1) جزئیات آرزوتون رو بنویسید یا نقاشی کنید. بعد اونو آتیش بزنید تا به "انرژی برتر" تبدیل بشه.

2) بارها و بارها تکرارکنید: این بار را به الوهیت باطنم می سپارم تا خود شاد و هماهنگ و متعالی باقی بمانم.

3) جلوی آرزوتون بنویسید که اگر اون رو به دست بیارید، چه کارهایی می کنید. پیشاپیش تصورکنید که اون آرزو حاصل شده است؛ پس اون کارها رو انجام بدید و بدین طریق ایمان خاموش رو به ایمان فعال تبدیل کنید.

4) جلوی فهرست آرزوهاتون بنویسید که چطور می تونید از همون چیزی که آرزوش رو دارید، به دیگران ببخشید تا عین اون رو دریافت کنید.

5) جلوی هر یک از آرزوهاتون بنویسید که آیا تا به حال همون رو از کسی دریغ کرده اید یا نه؟

6) برای رفع کارماها به بقیۀ مردم نیکی کنید و به قانون عفو و بخشایش الهی پناه برید.

7) هیچ کس چیزی به آدم نمی دهد مگر خود او و هیچ کس چیزی را از آدم دریغ نمی کند مگر خود او.

اگر خود تو عوض شوی، شرایط عوض خواهدشد.

جایی که راه نیست، خدا راه می گشاید

مسافر تاکسی

آنچه می خوانید طنزی ست به قلم هنرمند هنرهای نمایشی و طنزپرداز مطبوعات آقای "سروش صحت" که چون خودم خیلی لذت بردم، خواستم با دوستانم به اشتراک بگذارم:

تا به حال در دیوانه خانه بستری شده اید؟

  مردی که عقب تاکسی کنارم نشسته بود، بعد از این که کمی نگاهم کرد گفت: ((می تونم یه انتقاد کوچیک بهتون بکنم؟)) گفتم: ((حتما.)) گفت:(( این نوشته هاتون که تو تاکسیه خیلی مزخرفه.)) به نظرم انتقاد خیلی هم کوچک نیامد؛ اما سعی کردم لبخند روی صورتم باقی بماند و گفتم: ((چطور؟)) گفت: ((مثلا همین هفتۀ قبل که دربارۀ دیوونه ها نوشته بودید، واقعا نوشته تون مسخره بود؛ معلوم بود هیچ وقت تو عمرتون دیوونه ندیدید.)) گفتم:(( از کجا فهمیدید؟)) گفت: ((برای این که کسی که بشینه یه جا رو نگاه کنه که اسمش دیوونه نیست.)) گفتم: ((پس اسمش چیه؟)) گفت:(( اسمش کسیه که نشسته یه گوشه داره یه جا رو نگاه می کنه . . . دیوونه کسیه که دیوونه بازی دربیاره.)) خانمی که طرف دیگرم نشسته بود گفت:(( وا! یکی بشینه همش یه جا رو نگاه کنه دیوونه س دیگه؛ پس چیه؟)) مرد گفت: ((شماها هیچ وقت دیوونه خونه نبودید، دیوونه هم ندیدید؛ ولی من 9 ماه تو دیوونه خونه بودم.)) زن گفت: ((من دیوونه خونه نبودم! من سه سال و نیم دیوونه خونه بستری بودم . . . خواهرم هم دیوونه بوده، یعنی هنوزهم هست.)) پسری که جلو نشسته بود گفت: ((شوک هم بهتون دادن؟)) زن گفت: ((نه.)) پسر گفت: ((من فقط دو سال دیوونه خونه بودم؛ ولی به جاش شوک زیاد بهم دادن.)) راننده پرسید: ((شما چرا دیوونه شده بودی؟)) پسر گفت: ((فکر و خیال الکی.)) من گفتم: ((دیدید! ... من هم هفتۀ قبل نوشته بودم فکر و خیاله که آدمو دیوونه می کنه.)) راننده گفت: ((بله، اتفاقا پسر من هم با فکر و خیال دیوونه شد؛ خودم هم شش-هفت سالی دیوونه خونه بودم، ولی دیوونه شدن من سر فکر و خیال نبود؛ دکترا می گفتن فکرم کار نمیکنه، قدرت تخیل هم ندارم.)) همان موقع صدای دکتر را شنیدم که گفت: ((خیلی خب بچه ها، دیگه ماشین سواری بسه، پیاده شید برید تو اتاق هاتون.))

نامه ی خداحافظی

  در اردیبهشت 76 فرصتی دست داد تا به نمایندگی از دانشجویان معماری دانشکدۀ پردیس چند روزی را با میهمانان دانشگاه(دانشجویان معماری دانشگاه ETH زوریخ) همراه باشم. آنچه می خوانید، نامه ای است که برای خداحافظی با ایشان تنظیم کرده، به همراه ترجمۀ(هرچند ضعیف) انگلیسی آن (که آن را هم می توانید در همین weblog بیابید) تقدیم کردم:

بسم الله الرحمن االرحیم

سلامی در آغاز دیدار؛ سلامی همراه با بوی دل انگیز بهار؛ سلامی آغشته به روح پاک میهمانان گرامی ما.

                       سه روز را در کنار شما گذراندیم؛ روزهایی همراه با تب و تاب و نشاط. در گذر این روزها فکرها به هم پیوندخورد، تلاش ها در هم آمیخت و نگاه ها به یک سوی چرخیدتا معماری این دو سرزمین کهن و مانا همچنان سربلند باشد و پابرجا بماند؛ معماری که می رود تا در آینده ای روشن و نویدبخش در بستر معرفت فرهنگی و علمی و بر پایۀ شور و شعور هنری به قله های بلند شرف و نیک نامی دست یابد؛ معماری که مردم ایران برای نگاهبانی حریم و فرهنگ اساطیری خویش به آن چشم امید دوخته اند و درواقع در مقطع خطیر کنونی، معماری ایران رسالتی سترگ بر دوش دارد و همین رسالت است که انتظارات ملی را از آن افزایش می دهد؛ به ویژه آن که هیچ شاخه ای از هنر نمی تواند چنان معماری برجای گذارندۀ ماناترین اثرها و خاطرات بر ذهن و روان آدمی باشد و وجدان عمومی جامعه را به سوی تلاش برای تعمیق باورهای دیرپای مردم و پایداری در برابر تخریب فرهنگی سوق دهد و تیرهای زهرآگینی را که از بامداد تا شامگاه بر باورداشت های مردم ما می بارد، کم اثر کند.

                یکی از راههایی که امروزه علوم و فنون جدید برای نیل به پیشرفت و تکامل در پیش رو دارند، ارتباط بین دانشجویان این علوم و فنون است. این امر از یک سو موجب آگاهی از پیشرفت جمعی علوم و از دیگر سو موجب اعتلای سطح معارف بشری می شود.آرزو داریم که این گونه سفرها درصدد کشف این ارتباطات باشند. در همین راستا دانشجویان معماری ما با درآمیختن شور و شعور هنرمندانه، خلاقیت های خود را برای شما به نمایش گذاشتند و همیشه در پی آن بوده اند تا در اثر خویش به گونه ای رفتارکنند که برآیند آن دامن زدن به "غم غربت" انسان ها باشد؛ "غم غربت" جدایی از مبدأ هستی؛ "غم غربتی" که اگر تب آن در همۀ پیکرۀ هنر ایران بالابگیرد، ایران اسلامی می تواند بزرگترین هدیۀ خود را در عرصۀ هنر به انسان تشنۀ امروز پیشکش کند.

   لحظه ها در گذرند؛ آمدید و لحظه هایی را نشان کردید تا در یادها بمانند؛ به خاطرش بسپاریم که بس بابرکت بود و گلستانی بود با رنگها و طراوتی متفاوت، در گستره ای به وسعت حقایق ناگفته – حقایقی که این سفر بهانه ای بود برای بازگویی پرتوی از راز آنها.  این روزها شهر اصفهان در زیر باران صمیمیت دو ملت فرورفته بود و غرقه در رود پرخروش هنر، گم شده در حریر دل باختگان فرهنگ و معماری و دل سپرده به نهر شیری صلح؛ و امروز با پایان یافتن فرصت این همایش باشکوه بر خود می بالیم که توانستیم با تقدیم خالصانه ترین دوستی هایمان در ایجاد محیطی هرچه صمیمانه تر برای میهمانانمان سهمی داشته باشیم و ضمن برقراری ارتباطی دوستانه، تصویری شفاف و ماندگار از فرهنگ و ملت ایران ارائه کنیم. امید که نعمت محبت و دوستی را قدربدانیم و از این گونه فرصت های مغتنم هم کناری فکری، هنری و علمی حداکثر بهره برداری را برای رشد و تحقق اهداف متعالی تر بنماییم.

         در پایان لازم می دانم از سوی خود و همۀ دانشجویان از همیاری ارزشمند اساتید محترم آقایان "علی کهرم" ، "اتو کنزله" و "اکبر زرگر" سپاسگزاری نمایم که بدون یاری ایشان شاید هرگز این فرصت فراهم نمی آمد. امید که تلاش ناچیز و کم ارزش ما نیز مقبول دوستان گرامی سوئیسمان قرارگرفته باشد. آنچه شاهد بودیم، به مدد آنان که از دور و نزدیک دستی بر آتش دارند، به معجزه می مانست؛ دست مریزاد و با آرزوی آن که حضرت دوست از تلاش بی دریغتان راضی باد.

(هرچند کوشیدم که سخن مختصرگردد، خامه تندی کرده نامه به درازاکشید؛ از دوستان پوزش می طلبم)

با آرزوی شادکامی برای شما و امید آن که بار دیگر شما را در کشور خویش ببینیم.

شاد زی، مهر افزون

اردیبهشت 1376

خرما نتوان خورد از این خار که کشتیم

"خرما نتوان خوردن از این خار که کشتیم"

در باب برگزاری نخستین یادروز بزرگداشت سعدی – شیراز    اول و دوم اردیبهشت 1377

 

به نام خداوند جان آفرین

         اول اردیبهشت ماه جلالی یادروز سخنور و نویسندۀ نامی ایران ،افصح المتکلمین، سعدی شیرازی است. امسال شیراز ،سرزمین مهر و ادب، در این روز نقطۀ بازگشت به بهره گیری از ذخایر عظیم معرفت عرفانی، ادبی و اخلاقی این غزلسرای بزرگ پارسی بود. با برگزاری نخستین یادروز سعدی در شیراز پاسداری از ارزشهای فرهنگی در این سرزمین هویت یافت و در این راستا، پژوهشگر برخاسته از این مرز و بوم که فرهنگ و هنر خود را وامدار میراث جاودانۀ پیشینیان می داند، به قصد همکناری با این دریای مانای معرفت به شیراز آمد تا جای پای عشق ماندگار سعدی را بر سر مزار او و در برآیند آثار سعدی پژوهان همدل و همزبان او بیابد؛ چرا که                                            ز خاک سعدی شیراز بوی عشق آید               هزار سال پس از مرگ او گرش بویی

     قدوم فرخندۀ اندیشمندان، پژوهشگران، هنرمندان و سعدی پژوهان شرکت کننده در نخستین بزرگداشت یادروز سعدی بار دیگر حدیث عشق سعدی را پس از قریب به هشتصد سال درخاک گهرخیز  فارس روایت کرد ودر ادای دین به درخت تناور فرهنگ و اندیشه، مشعل معرفت را برفراز  فرهنگ و ادب کشور شعله ور ساخت.

                      در این میان، گرچه "طعن میزبانی صاحب خانه میهمان را روا نیست" که "مشتاق گل بسازد با خوی باغبانان"، لیکن هر صاحبدلی که از باریک اندیشیهای حکیمانۀ شیخ اجل بهره یافته و هر دردمندی که با زمزمه های عاشقانه اش جانی دوباره یافته و سرشک از دیدگان فرو چکیده باشد، اذعان دارد که شایستگی برگزاری این زادروز از سوی همشهریان ادب پرور و اندیشه ورز شاعر توانای این مرز و بوم در پرده ای از ابهام و ایهام بود.

     آنچه مایۀ تأثر و تأسف بود، بی نظمی و بی برنامگی حاکم بر مراسمی بود که به نام گرامیداشت بزرگ ناظم غزل سرای پارسی برپاگشته بود؛ چیزی که به محض ورود میهمانان به شیراز بر همگان هویدا بود ، تبلیغات بسیار ضعیف برگزارکنندگان، نه تنها در رسانه های کشور که در سطح شهر شیراز بود؛ چنان که تا واپسین روزهای فروردین ماه کوچکترین نشانی از برگزاری این گرامیداشت در شیراز به چشم نمی آمد. گویا مسؤولین در حذر از حضور مردم عوام(!) در این گونه مراسم جلیل، ایشان را از برگزاری این یادروز بی خبر نگه داشته بودند.

     نخستین خلل در اجرای مراسم پیش از آغاز آن هویدا شد و آن تغییر زمان برگزاری در آخرین روزها بود. جالب آنکه چون غیر از مدعوین با کارت دعوت، عوام را با اینگونه مراسم کار نیست،اعلام آن در رسانه های عمومی نیز ضروری به نظر نرسیده بود. آنچه دقت در برنامه ریزی(!) را بیش از پیش آشکار می ساخت، آماده نبودن برنامۀ مدون برای اجرای مراسم در روزی بود که بنابر اعلام قبلی قراربوده روز آغازین همایش باشد؛ به طوری که مسؤولین مرکز سعدی شناسی و بنیاد فارس شناسی نیز که خود برگزارکنندگان اصلی این گرامیداشت بودند، تا ساعتی پیش از مراسم افتتاحیه از ریز برنامه های دو روز آینده اظهار بی اطلاعی می کردند. پیگیری جهت کسب اطلاع از ریز برنامه ها به کشف نمابری از بنیاد فارس شناسی منتهی شد که خود با آنچه نهایتا به عنوان "ریز برنامه های علمی و فرهنگی و هنری بزرگداشت نخستین یادروز سعدی" منتشر و توزیع شد، تطابق دقیقی نداشت و صد البته که ریز برنامۀ مذکور نیز بیانگر صحیح و کاملی از آنچه در روزهای برگزاری شاهد آن بودیم نبود. گویا در آخرین لحظات با حضور جناب آقای "دکتر حداد عادل" در شیراز، سخنرانی رئیس محترم فرهنگستان زبان و ادبیات فارسی در مراسم افتتاحیه گنجانده شده و شاید حضور دور از انتظار شاعر توانمند معاصر آقای "فریدون مشیری" ضرورت افزودن شب شعر و موسیقی در انتهای برنامه را به برگزارکنندگان یادآورشده بود.

           بی نظمی حاکم بر مراسم افتتاحیه خود حدیث مفصلی است؛ اما با نگاهی اجمالی به برنامۀ روز اول آنچه بیش از همه نمایان بود و پژوهشگر مشتاق را به حضور در سالن سخنرانی فرا می خواند، حضور بزرگ اندیشمندی بود که پژوهش او در آثار سعدی و مولانا معروف هر آشنای به علم و ادب این مرز و بوم است؛ لیکن درست در لحظه ای که گوشها منتظر ضبط کلام و چشمها مشتاق دیدار استاد "دکتر عبدالحسین زرین کوب" مانده بودند، اعضای هیأت رئیسه (گویی تازه از این امر مطلع شده باشند) عذرخواهی استاد را از حضور در جمع به دلیل بیماری مختصر به استحضار حضار رساندند(!؟) و صد البته این امر به عنوان مهمترین رویداد روز اول کافی بود تا دیدۀ مدعوین را بر سایر مشکلات اجرایی چون آماده نبودن سالن و امکانات صوتی، اشتباه نگارشی عنوان همایش بر صدر جایگاه سخنران، اشتباهات فاحش گفتاری مجری برنامه، ضعف مدیریتی در پذیرایی از میهمانان و تأخیرهای گاه تا نزدیک به دو ساعت از برنامۀ اعلام شده فروبندد. گویا آنچه کمترین اهمیت را در برنامه ریزی مجریان به خود اختصاص میداد امر زمان بود و علاوه بر آن اصولا حضور کسی جز سخنرانان میهمان و جمعی از دانشجویان ادبیات دانشگاه شیراز (که ایشان هم به تبع سایر برنامه های سراسر کشور چندان حائز اهمیت نبودند،) برای برگزارکنندگان نیز غریب می نمود؛ چرا که اصولا جز برگزارکنندگان و دوستان و آشنایانی که احتمالا کارت دعوت افتخاری دریافت داشته بودند، کسی نباید از زمان و مکان برگزاری مطلع میبوده باشد!

    سرانجام دفتر روز نخست با حذف یک سخنرانی در ابتدا و یک سخنرانی در پایان با حدود یک ساعت تأخیر بسته شد.در این روز جز نشست اول که به سخنرانی "دکتر جعفر مؤید شیرازی" ، "دکتر سیروس شمیسا" و "پروفسور آنجله میکله پیه مونتسه" مزین بود، باقی سخنان بیشتر جنبۀ تاریخی داشت و حضور در جلسات نقد و بررسی تاریخ ایران در قرن هفتم هجری را به ذهن متبادر می ساخت؛ اما تمام نگاه ها چشم انتظار سخنرانی روز دوم بود؛ همه در انتظار نیوشیدن گرامی ترین میهمان همایش و اندیشمند و پژوهشگر بزرگ کشور بودند که طبق برنامه سخنرانیش در روز دوم گنجانده شده بود . . .

      اجلاس روز دوم نیز با قریب به یک ساعت تأخیر آغازشد. سالن بسیار پرجمعیت تر از روز نخست می نمود؛ چرا که خیل دانشجویان علاقمند و مشتاق دیدار دکتر "محمد ابراهیم باستانی پاریزی" به جمع شرکت کنندگان افزون گشته بودند؛ ولی صدحیف که باز هم به مانند روز پسین هیأت محترم رئیسه عدم حضور استاد به دلیل سفر به خارج از کشور را به اطلاع حضار رساند. آیا ستاد برگزاری نیز در همان ایام از سفر" استاد باستانی پاریزی" و بیماری مختصر "دکتر زرین کوب" آگاه شده بود؟!

 به هر شکل بنیاد فارس شناسی و استانداری فارس بار سنگینی را که پس از برگزاری یادروز حافظ در سال گذشته بر دوش خویش احساس می کردند، بر زمین گذاردند و مدیون همشهری خطیب خود نماندند. به گواهی اکثر شرکت کنندگان بحمدلله و المنه همانند بسیاری از همایش های فرهنگی سالهای مدیریت اندیشمند و حکیم فرزانه جناب آقای "دکتر سیدعطاءالله مهاجرانی" بر این عرصه، بیان شیوای ایشان در مراسم افتتاحیه یکی از بهترین و ارزشمندترین سخنرانی های این گردهمایی بود؛ در میان سخنرانان نشست های علمی نیز سخنان ارزشمند تنها بانوی سخنران مجلس سرکار خانم "دکتر مهشید مشیری" که دربارۀ غزل ها و جهان بینی سعدی به ایراد سخن پرداخت، بیش از سایرین مورد توجه حضار واقع شد و در حاشیۀ همایش نیز بیشتر نگاه ها به حضور استاد "محمدرضا شجریان" و شاعر توانمند معاصر" فریدون مشیری" معطوف بود؛ اگرچه خبرنگاران با تهیۀ گزارش های متعدد و انجام مصاحبه با تنها اندیشمند شرق شناس حاضر در جلسات، سعی در بین المللی نمایاندن همایش داشته حضور اندیشمندان و سعدی پژوهان خارجی را در صدر اخبار خود قرارداده بودند.

      "کوته کنم که قصۀ او یار دفتر است". در پایان به تمام کسانی که برگزاری یادروز برای امرای فرهنگ و هنر پارسی را وجهۀ همت خود قرارداده اند دست مریزاد گفته برای ایشان که پیام آور اعتلای بنیۀ فرهنگی این دیار کهن هستند آرزوی توفیق دارم. الطاف خداوند بدرقۀ راهتان باد.

"دگرش چو بازبینی غم دل مگوی سعدی                   که شب وصال کوتاه و سخن دراز باشد"

من از یادت نمی کاهم

  صبح را با تو ديدم

 و آغلز روشني را با تو يافتم   

در تمام نفسهايم نشسته اي

نمي داني ،

طردم كه مي كني …

چون گوسفندي جا مانده از گله ام

صدايم كن

صدايت تداوم آرامشي ست گريخته از روح خسته ام

صدايم كن

 تا به گله باز آيم

تا مگر ديگر بار و ديگر بار زنگوله هايمان آواز سر دهند                                                                                       

   -------   -------   -------   -------

خیابان پهلوی   .      .      .   برگ ریزانش

از تجریش تا محمودیه   .      .      .   از محمودیه تا ونک

از ونک تا گامهای خسته ام   .      .      .   که شهر را رج می زنند       بی حضور تو

مثنوی موریه

چرا گفت فردوسی پاکزاد            که رحمت بر آن تربت پاک باد

"میازار موری که دانه کش است            که جان دارد و جان شیرین خوش است"

کسی در زمان بهادر به او            نگفتی که چون مور شد در سبو؟

همان مورچه که درون غذا          بگشتی، بخوردی، نگفتی چرا

همان مور کز خانه و بام ما           برفتی به بالا به همچون بلا

امانش گر از مورچه پر بود           که مهمان پیراهن و سر بود

گرش نی توانی ز خانه زدود                  چنان گازگیرد که گردد کبود

مزاحم سفیری ز شیطان بود          اگرچه که جاندار و بی جان بود

بزن بر سرش همچو یک موش کور                  که مانند روبه نگردد جسور

گرت نیست قدرت به کشتار مور            نشاید که نامت بود جز سمور

تپش سایه دوست

  85 سال پیش در پانزدهمین روز از نخستین ماه فصل خزان (15/7/1307) در شهر کاشان شکوفة وجود نوزادی به ثمررسید که امروزه یکی از برجسته ترین شاعران معاصر می باشد. سهراب سپهری که پیشة نقاشی را برگزید، همزمان با تحصیلات خود در رشتة نقاشی دانشکدة هنرهای زیبا که در سال 1332 به اتمام رسید، با ارائة اولین مجموعة شعر خود به نام" مرگ رنگ" در سال 1330 نام خود را به عنوان شاعر در اذهان عمومی ثبت کرد.

          مجموعة کامل اشعار وی به نام "هشت کتاب" شامل کتاب های "مرگ رنگ" ، "زندگی خوابها" ، "آوار آفتاب" ، "شرق اندوه" ، "صدای پای آب" ، "مسافر" ، "حجم سبز" و "ما هیچ، ما نگاه" بعدها به چاپ رسید. نقطة اوج کارنامة هنری سهراب سپهری که بیشتر صاحب نظران وی را با نام آن کارها میشناسند، در مجموعة "حجم سبز" و دو منظومة "صدای پای آب" و "مسافر" می باشد که در آنها سهراب به زبان مستقل خود و شیوة نگارشی که امروزه به نام زبان سپهری شناخته شده دست می یابد. اما آنچه بیشتر سهراب را از دیگران متمایز میسازد، فلسفة نگاه نو و سهل و ممتنع گویی خاص خود اوست. او ساده و بی تکلف سخن می گوید؛ گویی صدای آشنایش را سالهاست می شناسی. اشعارش به سرسبزی بهاران است؛ واژه های کتاب هایش "همه از جنس بلور" و کاغذش "از جنس بهار" است.

    او از معدود کسانی ست که در این آشفته بازار پیام انسانیت سرداده و بی اعتنا به کینه ها و حسدها و تنها با قناعت به "یک بستگی پاک" آرام به کار خود ادامه داده با اشعارش مارا به انسانیت فرا می خواند. سهراب تصویرگر واژه هاست. او از حالات و تصورات ذهنی خود سخن نمی گوید؛ بلکه با عباراتی مملو از تشبیه ها و استعارات زیبا تصویری از دیده ها و پرواز هیجان هایش را به نمایش می گذارد. هر کلمه از نوشته هایش –حتی نام اشعارش- شعر است نه شعار! او برای تحقق انسانیت فغان نمی کشد و برای مقابله با زشتی ها به فریاد نمی آید، بلکه با آرامی و نرمش و اصالت و اعتماد به نفس مستقیما نهاد بشری و انسانیت را نمایش می دهد و برای دست یافتن به این هدف "جور دیگردیدن" را به ما می آموزد.

        سهراب "مثل ایمانی ازتابش استوا گرم" به انسانیت پایبندبود و می خواست "حکایت افتادن بمبها" را فقط در خواب ببیند و حتی با باورکردن ضد انسانیتها ذهن خود را مسموم نمی کرد؛ اما این به آن معنا نیست که از رنج مردم نمی رنجید. مگر می شود ذهن سیال و حساس شاعری که خواندن "دورترین مرغ جهان" را می شنود و "روی قانون چمن" پا نمی گذارد، از "کندن سبزه ای" می میرد و وارث "آب و خرد و روشنی" است، از درد مردم بی خبر باشد!؟ ذات سهراب با بدی ها نمی آلایید و در این جدال به جای افشای سیاهی ها، مستقیما جهان خوب و انسانی را به ما نشان داد و "مهربانی را به سمت ما کوچاند" و به جای عادی نمودن بدی ها با افشای آنها، با زیرکی با بازگوکردن پاکی ها صد چندان بر زشتی پلیدی ها افزود. او پنجره ای نو به افق دید ما گشود. واژه هایش "خود باد" و "خود باران" بودند و در اوج تاریکی ها از "بازترین پنجره" با ما سخن گفت و ما را به تطهیر در آبی که "در یک قدمی" بود –و او چه خوب می دید- دعوت کرد.

   "بزرگ بود" و به راستی "از اهالی امروز" بود و سالها پیش "چترهای عادت" را بست و "زیر باران " رفت و همه کس و همه چیز را زیر باران برد و گرد و غبار کهنگی را از نگاه و چشمهای خود شست و "معنی ناب کلمات" را فهمید و آن را به زیبایی در ذهنمان کاشت. با "طلوع هر اشعه خورشید" متولد میشد و با "تپش نور در پنجره ها" وضو میگرفت. به "مسلمان" بودن خود می بالید و قبله اش را به زیبایی "گل سرخ" ،جانمازش را به پاکی "چشمه" و مهرش را به روشنی و هوشیاری "نور" می دانست؛ به "رسالت زندگی" اعتقادداشت و "مهربانی" ، "ایمان"  و "شقایق" بهانه های زیبای زیستنش بودند. حضور ش امروز در همه جای طبیعت، "لای این شب بوها" ، "پای آن کاج بلند" ، "روی آگاهی آب" و "روی قانون گیاه" محسوس است و برای ما که تنهائیمان "شبیخون حجم" او را پیش بینی نمی کرد، با اشعار زیبا و انسانی خود پیامی آورده است که چون "سیب سرخ خورشید" می درخشد و "سبد پرخواب" سالهای ما را در هم شکسته است. هرچند 33 سال پیش در نخستین ماه از فصل رستن (1/2/1359) نهال سرسبز وجود او به زردی گرایید، گل سرخی از اشعار خود برای ما به یادگار گذاشت که تا همیشه تازه و باطراوت باقی خواهدماند.

                   امروزه با آن که همه می دانیم "کار ما نیست شناسایی راز گل سرخ"، به دنبال شناختن سهراب "در افسون گل سرخ" شناوریم و به این امید که این کار "تپشی از سایة دوست" باشد،می کوشیم تا با آشنایی با ورق های روشن دفتر زندگی وی سبزی نگاهش را در وجود خویش جستجوکنیم.

خاطرات تدریس

 

پا به کلاس که گذاشتم، جلوی در دانشجویی گفت: "جلسة آخره دیگه استاد!"

برگشتم تا جوابی بدم؛ ولی چهره ش اصلا به نظرم آشنا نیومد. گفتم:" برای شما که فکرکنم جلسه اول باشه!"

   پیش از آن که فرصتی برای سلام گفتن بیابم، تک پرانی هایی از گوشه و کنار کلاس بلندشد که: "استاد، هیچ می دونید امروز چه روزیه؟ روز دانشجو رو تبریک نگفتید! روز دانشجو رو تبریک نمی گید استاد؟استاد، دست خالی اومدید!؟"                                                دیگه نتوانستم نشنیده بگیرم و گفتم: "آخه شما دانشجو نیستید!"

           گوشی تلفن همراهم را درآوردم و در حضور جمع خاموش کردم؛ به امید آن که در میان کلاس صدای ترنم دلنشین آهنگ موبایل دانشجویان نظم کلاس را برهم نزنه یا دانشجویی را مشغول نوشتن پیام کوتاه نبینم.

    دست به ماژیک بردم تا موضوع درس را روی تخته بنویسم که متوجه شدم روی تخته جای خالی برای آن که من یک کلمه هم اضافه کنم وجودنداره. ظاهرادانشجویان تنهاگوشه ای از تخته را برای نوشتن تیکه و متلک هایی که به سبب شرم حضور(!) توان بیان رودرروی آن را نداشتند، پاک کرده بودند و بر بقیه تخته همچنان مطالبی از کلاس ساعت قبل یا گفتمان مکتوب دلدادگانی دل سوخته بر جای مانده بود

    وقتی به سبب حفظ شأن استادی از دانشجویی که در ردیف اول نشسته بود خواستم تخته را پاک کنه گفت: "تخته پاک کن نداریم استاد!" ناگزیر دستمالی از جیب بیرون آوردم و به وی دادم تا تخته را پاک کنه که عملیات با صدای ظریف دخترخانمی متوقف شد: "نه؛ شماچرا استاد؟ دستمالتون کثیف میشه!" باناباوری و تحیرسرم را به طرف صدابرگرداندم تا از کسی که حاضرشده دستمالی برای پاک کردن تخته در اختیار من بذاره سپاس گذاری کنم؛ ولی بر خلاف تصورم دخترخانمی که در نگاه اول هرگزنمی تونستیدحدس بزنید دانشجو باشه و گمان کنم برای حضور در یک مجلس رقص و پایکوبی از منزل خارج شده بود ادامه داد:"بفرستیدش بره از یکی از کلاس ها یه تخته پاک کن بلندکنه بیاره." ناگزیر اشاره کردم که به پیشنهاد آن خانم عمل کند؛ چون اصولا تجربه داشتم که مخالفت با پیشنهاد خانم ها چه عواقب وخیمی ممکنه در پی داشته باشه.

      در تلاش برای حفظ نظم کلاس تا رسیدن تخته پاک کن بودم که همان خانم نسبتا محترم دست بلندکرد و جهت فرمایشی خصوصی مرا فراخواند. من که اصولا از این گونه مذاکرات خصوصا در دانشگاه آزاد اسلامی خاطرات خوشی نداشتم، تمام تلاش خود را برای مقاومت به کار بردم؛ ولی چه سود که ظاهرا موضوع حیاتی می نمود! . . . اما همان طور که انتظارش را داشتم،وقتی خود را به بالای سر وی رساندم موضوع غیر قابل تصورتر از آن بود که . . . :"ببخشید استاد؛ جسارته من خدمتتون بگما؛ زیپ شلوارتون بازه"!

         بالاخره با استفاده از تخته پاک کن مغناطیسی زیبایی که از کلاس روبرو ربوده شده بود، مجددا چهرة سفید زیبای تختة کلاس نمایان شد و من تازه مشغول نوشتن عنوان درس روی تخته شده بودم که با اصابت شیئی به پشتم برگشتم و یک بسته بیسکوئیت را که پشت سرم روی زمین افتاده بود دیدم. فکرکردم حتما یکی از دانشجویانی که جلسة قبل براشون درد دل کرده بودم که "چون صبح سحر باید برای رسیدن به دانشگاه از خونه بیرون بیام،  معمولا فرصت صبحانه خوردن پیدا نمیکنم و ناشتا سر کلاس حاضر میشم"، برام نیم چاشتی تهیه کرده تا سر کلاس ضعف نکنم؛ ولی چون نمی خواستم وقت کلاس رو از دست بدیم، بی توجه به موضوع درس را آغازکردم که ناگهان دانشجویی برخواست و کلاس را ترک کرد. قابل حدس زدن بود که موبایلش زنگ خورده و وی به جهت حفظ احترام کلاس ترجیح داده در خارج از کلاس پاسخگوی تلفن باشه!

 در میان کلاس موضوع دیگری هم مخل اعصابم بود و هر دم تمرکزم را در بیان مطلب بر هم می زد و آن رفتار دو دانشجوی بسیار صمیمی بود که دست در گردن هم انداخته ظاهرا مذاکرات خصوصی داشتند که جز کلاس جایی را برای آن امن نمی دیدند. لذا محترمانه از یکی از آنها خواستم کلاس را ترک کنه و در این لحظه اوج عشق و وفاداری را چنان شاهد بودم که زیباروی های کلاسی هم که آغوش گرم و صمیمی همکلاسیش را از دست رفته می دید، برخاست و –بلانسبت گاو- سرش را پایین انداخت و از کلاس خارج شد. هرچند در آن لحظه نقض نظم کلاس بسیار آشفته ام کرده بود، بعد از کلاس به دانشجوی اخراجی که مدعی بود با همکلاسیش قرار ازدواج دارند تأکیدکردم که قدر این همه وفاداری نامزدش را بدونه و سعی کنه متقابلا براش جبران کنه.

 پس از ادای فریضة حضور و غیاب که همانا اصل هدف از تشکیل کلاس بود، تنی چند از دانشجویان که ظاهرا کاری واجب تر از گوش سپردن به تخلیة کلامی محفوظات شب گذشتة من داشتند و فقط منتظر ثبت حضورشان بودند، بلادرنگ کلاس را ترک کردند؛ ولی تازه داشتم محفوظات خود را برای بیانی مقتدرانه مرور میکردم که یکی از همین آقایان محترم وارد کلاس شد و هروله کنان عزم رفتن به سوی محلی که قبلا نشسته بود را داشت که با فریاد من متوقف شد. وقتی به وی متذکرشدم که ورود مجددش به کلاس قاعدتا تابع مقررات خاصیه گفت: "من تو کلاس کاری ندارم، استاد! اومدم کیفمو بردارم." با خشانت به بیرون هدایتش کردم و گفتم که کیفش را برایش ارسال خواهم کرد و در همین حال کیفی را که به آن اشاره داشت برداشته به سمت پنجره رفتم، از طبقة پنجم پایین انداختم و گفتم: "می تونی بری کیفت را برداری"

    به جهت جلوگیری از اطالة کلام موضوع ادعای دانشجوی مذکور نسبت به وجود رایانة همراه(لپ تاپ) در کیف و ادعای خسارت و این که من با یارانة یک سال خود هم نمی تونستم خسارت رایانة مورد ادعا را پرداخت کنم و آن را به پس از دریافت سکه های اهدایی دانشگاه در روز معلم(!) حواله کردم، به شمارة آینده خاطرات خدمات شایسته ام به جامعة دانشگاهی موکول می نمایم؛ هرچند هرگز نتونستم خود را از بابت آن که تبریک روز دانشجو را فراموش کرده بودم ببخشم.

این طبل ماندن است و شما گرم راندنید

"هوالمصور"

این طبل ماندن است و شما گرم راندنید

 

   چند روزی بود خواهر کوچکترم اصرارداشت که او را برای تماشای فیلمی پرهیاهو که تبلیغات فراوانی را در رسانه های عمومی و محافل خصوصی به خود اختصاص داده بود، به سینما ببرم. من که حقیقتا از سینمارفتن در شهرهای کوچک خاطرة خوشی نداشتم، از این کار سرباز میزدم و آن را موکول به اولین سفری که به تهران داشته باشیم می کردم. اما دیروز دیگه نتونستم مقاومت کنم و ناگزیر به خواستة خواهرم تن در دادم. آخه روز تعطیل بود و همة خانواده در خانه و هیچ برنامه ای هم برای گذران این روز تعطیل تدارک ندیده بودیم. تلویزیون هم که قربونش برم . . . !

        خلاصه حسب معمول بر آن شدم تا با تلفن به سینما زمان آغاز سانس پخش فیلم را جویا بشم و حتی الامکان از معطلی های معمول و انتظارهای بیمورد جلوگیری کرده باشم که با پاسخ متصدی مربوطه در اولین گام داشتم از عزم خودبرای رفتن منصرف می شدم:"شما بیاید؛ هر وقت برسید، می فرستمتان تو"! ولی چون پاسخ قانع کننده ای برای انصراف از حرکت برای خواهر م نداشتم، ناگزیر به راه افتادیم. تکانة دوم هنگامی رخ داد که متصدی فروش بلیط به دلیل نداشتن پول خرد از پس دادن بقیة وجهی که پرداخته بودم عذرخواهی کرد! (خدا پدرش رو بیامرزه که لااقل زبان عذرخواهی رو داشت)

           خوشبختانه-اتفاقا-ما به موقع و پیش از آغاز نمایش فیلم رسیده بودیم و به نظر میرسید که با گستردگی فضای فراروی امکان انتخابمان برای مکان نشستن متعدد باشه؛ چرا که به دلایل نامعلوم(!) استقبال از این فیلم به ظاهرمطرح سینمای کشور در عصر یک روز تعطیل در مرکز استان به حدی بود که تعداد تماشاگران با تمام افزایش و کاهش آن در حین نمایش فیلم از 25 نفر تجاوزنکرد. ولی تصور اولیه مان با نخستین انتخاب ها نقش بر آب شد و دانستیم که باید در جستجوی دو صندلی سالم و قابل استفاده در کنار هم باید انتخابمان را چندین بار تکرارکنیم.

     اما بریم بشینیم فیلممون رو ببینیم؛ ما که برای نشستن روی کاناپه و مبل راحتی به سینما نیومده بودیم! جونم براتون بگه که پس از حدود 10 دقیقه پخش پیام بازرگانی به ناگاه متوجه شدم که فیلم شروع شده! منتها نفهمیدم تیتراژ آغازین رو جزو تشریفات زاید فیلم و نمایش اون رو غیر ضروری تشخیص داده بودند، یا پر شدن زمان با پخش پیام های بازرگانی موجب از دست دادن چند دقیقه از آغاز فیلم شده بود؟

             همزمان با آغاز نمایش فیلم سیل سؤالات متعددی که من مجبور به پاسخگویی به آنها بودم بر سر من باریدن گرفت که:"چی گفت داداش؟" و من که خود به دلیل کیفیت نامطلوب پخش صدا در ابتدا گمان کرده بودم که فیلم به زبانی بیگانه پخش می شود، پس از تلاش و گوش تیزکردن برای تفهیم صدا گاه برداشت ناقص خودم رو از صحنه ای که تماشا میکردیم در گوش وی نجوا میکردم. هرچند این تلاش با صدای بازکردن پاکت های چیپس و پفک همسایگان و احساس شرمساری من از روی خواهرم که پیش از آمدن به سینما او را از آوردن هرگونه تنقلات به سالن نمایش فیلم منع کرده بودم، به کلی بی اثر شد. لطف همسایگان وقتی بیشتر موجب مزید امتنان شد که در میان نمایش فیلم –گویی از این جا به بعد فیلم را در سانس قبل دیده بودند- برخاستند و بدون هیچ گونه اخلالی در تماشای فیلم سالن را ترک کردند. البته هنگام عبور آنها از مقابل ما یکی دو بار صدای آخ و اوخ خواهرم بلندشد که خارج از ادب بودن این رفتار او و ایجاد مزاحمتش برای سایرین را بعدا به وی متذکرشدم. خارج شدن این دوستان این حسن رو هم داشت که مرا متوجه نیمه باز بودن در انتهای سالن و نوری کرد که بدین سبب موجب عدم شفافیت تصویر تا کنون بوده است. از بختیاری ما خانمی بسیار متشخص(!) پشت سر ما نشسته بود که پس از چندی متوجه شدم همسر یکی از مدیران کل ادارات استان است؛ چرا که هر 12-10 دقیقه یک بار پس از ترنم آهنگ دل نشین تلفن همراهش، پاسخگوی تلفن هایی بود که یا تقاضای کار در ادارة متبوع همسرش از سوی یکی از دوستان و آشنایان یاپاسخی به یکی از خواستگاری هایی بود که برای پسر یکی از معاونین کرده بود.

            با همة مشقاتی که فیلم رو تماشا میکردم، چند نکته در اون توجهم رو جلب کرده بود که مصمم بودم عوامل اجرایی اون رو در پایان فیلم بشناسم، ولی دریغ که در پایان هم مسوول پخش سالن تیتراژ پایانی را جزو فیلم تشخیص نداده به قطع فیلم و روشن کردن چراغ ها خماری منو دو چندان کرد. لازم دونستم یادآوری کنم که تیتراژ آغازین و پایانی بخشی از فیلمه که خصوصا کارگردان و آهنگساز روی اون برنامه ریزی کرده و تهیه کننده بابت هر ثانیه اش سرمایه گذاری کرده است؛ پس بر آن شدم تا انتقادات خود نسبت به نحوة نمایش فیلم رو به اطلاع مسإول سینما برسونم؛ ولی افسوس که پیگیریم برای دسترسی به یک مسإول پاسخگو پس از چند بار دست رشته شدن و استهزای کارکنان فرهنگ مدار سینمابه شاید وقتی دیگر وعده داده شد و من با تصمیمی قاطع که دیگر در چنین شرایط نمایشی به تماشای یک فیلم ننشینم، پس از آن که فرجام خواهیم در ادرات متولی امر هم به جایی نرسید، بر آن شدم که فریاد خود را لااقل از طریق مطبوعات محلی به نظر آنان که گوش شنوا ندارند برسانم. اگرچه پر واضح است که چیزی که به جایی نرسد فریاد است.

اردیبهشت 1384

ما دو تا

ما دو تا مثل هم از شهر گلاب آمده ایم

هر دو در دست نیاز  طبق شعر به رنگ گل باور داریم

هر دومان می خواهیم               که دل ساده مان را که پر از احساس است                به پشیزی ندهیم

لذت غربت تنهایی را                به کسی نفروشیم

تاابد اهل همین کوچة پاکی باشیم       جای دیگر نرویم

ما دو تا مثل همیم

هر دو در هشتی تاریک دم خانه مان      هرغروب      انتظاری داریم      که خدا می داند      کی به سر می آید

هر دو در آخر بازارچه خواهشمان     چشم هایی داریم     که گهی     پشت دیوار دل نازکمان     بی صدا می گرید

هر دومان مغروریم

به یقین می دانیم                       که اگر برگ گلی را شکنند     دلمان می شکند

یا به گنجشکی که    تازگی پرزدن آموخته سنگی بزنند            دلمان می شکند

هر دو از نامردی، دلمان می گیرد                             چو دلی را شکنند، دلمان می شکند

لیک ما در پی آنیم تظاهربکنیم، دلمان از سنگ است                               یا که باوربکنیم، دل ربایی ننگ است

ما دو تا مثل همیم     ،               هردومان عاشق یک فصل و آن هم پاییز

                ز خیالش هر سال                      کاسة صبر دوتامان لبریز

لیک وقتی که خزان می آید    ما دو تا غافل از این عالم نارنجی رنگ     سرمان پایین است

و مراقب هستیم        برگهایی که به زیر افتاده           زیر پا له نکنیم                           ما خود احساسیم      جز محبت چه کنیم

در پس این همه حرف،            ما دو تا مثل همیم                     و به پاکی وجود همه ایمان داریم

و خدایی داریم         که خداوندیش         هردو تا مثل همی را چو به هم می بخشد

بچگی نیست اگر یک سره امید شویم       که خدا هست کریم        و خدا می داند      مادوتا مثل همیم

تبر تبر

تبر تبر تو مرا ریشه کندی و رفتی

از این جهان تو دلم برکشاندی و رفتی

به مهر تو چو دلم فارغ از فلق پرزد

شفق ندیده چو من دردمندی و رفتی

دهن دهن به دیار بتان ترانة عشق

به خویش را همه افسانه کردی و رفتی

دمن دمن به جهان لاله های سردرجیب

پرانده عاشق و خود لانه کردی و رفتی

Lady

Lady! I`m your night in shining warmer & I love you

You have made me what I am & I am yours

My love! There is so many ways I want to say “I love you”

Let me hold you in my arms for-ever more

You have gone & made me such a fool

I`m so lost in your love

And Oh! we belong together what you believe in my song

Lady! For so many years I`ve thought I`ve never find you

You have come into my life & made me hold

Forever; let me wake to see you each & every morning

            Let me hear your whisper softly in my ears

In my eye I see no one else but you

 

And yes, Oh yes, I always want you live me

                        I`ve waited for you for so long

Lady! You are the only love I need

And   . . .   me is there I want you to know

You`re the love of my life

You`re My Lady.

farewell letter

In the name of God, the merciful the compassionate

& peace be upon him who follows the guidance

     In the beginning of visit with our dear friends who have come from Switzerland we say “Salaam”; along the sweet fragrance of the auspicious feast of spring; & blended with the spirit of our beloved guests. We passed 3 days packed with enjoyment & enthusiasm with you. The thoughts combined, the efforts associated , the eyes turned to one point to glorify the architecture of both living ancient countries. Due to having a cultural , & scientific cognition, our architecture faces a hopeful future, & gaining an enthusiasm & artistic sense, it achieves fame.

        To protect our ancient culture, our nation makes hopes on our architecture. In this disturbed era, the Iranian architecture, carries a great ideal; therefore our people expect it more than the past. No other kinds of art can effect man`s mind & soul more effectively than architecture. It stimulates everybody`s conscious to deepen the old faith of Iranians & their resistance against the cultural invasions. These relations can lessen the effects of the poisonous arrows shot at our belief, from down to dusk.

                         One of many ways which science & technology have to face today, in order to develop, is the achievement of a relation between their students. This process not only results in the knowledge of the total development of science, but also leads to development of the general knowledge of mankind. We wish that these travels aim at the discovery & expansion of these relationships.

             Our architecture students showed their faithful artistic enthusiasm through their talent to you. Their behavior always ended in an intensive “nostalgia” for mankind & their separation from God. The forcefulness of this “nostalgia” in the Islamic Iranian art can present the worthiest gift to the truth-seekers in the field of the fine art.

                      Short whiles are passing. You arrived & pointed out some moments to remain in the minds. We should keep them in minds which were so plentiful. It appeared to be a Rose-garden of different colors & fragrance in a vast era –even as vast as untold truth- the truth which  this visit could have been a sign to remind a little. Isfahan was enjoying the kindest regards of the students of two nations these days & now at the end of these kind relations & glorious seminar, we feel honored to have been able to offer our most sincere friendship to create the most possible desirable situation for our dear guests. We also tried to provide you with a very fine & lasting view of both the nation & culture of Iran. We hope to appreciate these gift of kindness & friendship and wish to use the  opportunities to make the best use of this scientific, mental & artistic congregation to develop some higher goals.

                          Finally I express thanks to the valuable assistance of Mr.Ali Kahrom, Mr.Otto Kenzle, & Mr.Akbar Zargar, without whose assistance this visit may never have been done. We hope that our humble & unworthy effort will be accepted by our beloved Swiss friends too. We wish you happiness & hope to see you again.

Although I tried hard to write this letter briefly, I couldn`t control the pen; then letter became long & longer. For this, I apologize to my friends.

Be happy      -           Hamed Vahdat

Architecture student in Pardis faculty of Isfahan

May    1997