کلاس ذهن
دم عمیقی کشید؛ همراه با بازدم سرش را بلندکرد؛ ستاره ها در چشم هایش تاب می خوردند. شاقول ذهنش خط کشیده دماغش را به زندگی اسطوره ایش وصل می کرد. از لذت این تعادل به وجد آمده بود.بالا و بالاتر رفت. سرش به سقف خورد. پاندول ذهنش ایستاد.ارتفاع زندگیش چه کوتاه شده بود! مثل یک گربه به وقایعی که گذشته بود، خیره شد. نسیم خنکی از تنش گذشت؛ سردش شد. دست هایش را به هم قلاب کرد و متفکرانه سه قدم به چپ و پنج قدم به راست رفت. مکثی کرد؛ باید به یاد می آورد چه می خواهد بکند. خسته بود؛ توان بلند و کوتاه شدن نداشت. با همان اطمینان هر شبه حرکت کرد و درها را یکی یکی پشت سرش بست و سعی کرد که به ذهن بسپارد "خانه خالی است و اشیاء سر جای خود هسند" اما هنوز تردید داشت. کجا بود آنکه مدام زندگیش را تغییر می داد و حتی شکل و فرم آن را عوض می کرد و هیچ وقت نمی دیدش؟ با چشم های گرد شده این طرف و آن طرف می رفت، بالا و پایین می پرید؛ ساعتش با آفتاب نمی خواند، دیرش شده بود، بااحتیاط وسایلش را برداشت، امروز سبکبارتر از همیشه بود؛ تمام قصه هایش در کیف کوچک کتابیش جا میشد. در خانه را پشت سرش آرام بست و کرکره مغزش را پایین کشید. به محل کارش رسید. آرام و بی قرار از دالان سابقه هایش وارد کلاس شد. موعد کلاس گذشته بود و صندلی های خالی نشان از اتحادی یک پارچه داشت.
معطل نکرد؛ طرح درس را نوشت؛ تکرار ثبت شده گفته هایش را ورق زد؛ و با همان انسجام کاغذهایش بازگو کرد.خوب می دانست "همه سراپا گوش شده اند." با اطمینان از هر آنچه می خواست سخن گفت؛ تخلیه کلامیش یک ساعت به طول انجامید. سرش را بالاگرفت؛ زائده کوچک کتابیش را برداشت که خارج شود و گفت: سوالی نیست؟ صدای خفیفی از انتهای کلاس پرسشی کرد نامفهوم. جلوتر رفت.نگاه نافذش فرم تکراری صندلی ها را خورد میکرد. صدا واضح تر شده بود و چه آشنا! اخم کرد؛ صورتش را در هم کشید، گوشهایش را به هوا سپرد. "دیشب در خانه منتظرتان بودم؛ نیامدید!" چه چیز می توانست در کلاس ذهنش انعکاس انتظار او باشد؟
چقدر سخت است انسان کنار واقعیت های زندگیش راه برود و سعی کند به آنها فکرنکند. روی یک صندلی در آخر کلاس نشست؛ به کفش هایش خیره شد. با لجاجت تمام پاهایش را بر زمین کوفت. باید تردید را از گام هایش دور می کرد.این بار هم خراب کرده بود . . . می دانست باید در کنار قضایا بنشیند و نگاهشان کند تا رد بشوند؛ اما همیشه دندان های تیزشان به لباسش می گرفت و دنبالشان کشیده می شد.
دیوانه ای شده بود که زندگی می کند و نمی کند، نفس می کشد و نمی کشد، نگاه می کند و نمی کند، حرف می زند و نمی زند، فریاد می کشد و نمی کشد، می خواهد بمیرد و نمی میرد.