روز پدر

بعضی پدرها فقط وقتی هستند که صدایشان می‌کنی. بعضی قبل از آن که صدایت دربیاید، کنارت ایستاده‌اند. ما برای پدر یک روز در تقویم گذاشته‌ایم و یک قاب بر دیوار. روز تولد حضرت علی را گذاشته‌ایم روز پدر، به احترام پدر امت؛ پدر امت اما کسی است که نه در تقویم جا می‌شود و نه در قاب و هیچ‌وقت منتظر نمی‌نشیند تا صدایش بزنند. چون در دل امت جا دارد، صدایی را که هنوز از دل برنیامده، می‌شنود. پدری که مسئولیت را نه با مناسبت، که با عدالت تعریف می‌کند. ما از پدر امت رسیدیم به پدرخرج و نهایتاً به پدرخواندۀ مناسبت‌ها و پدر مسئولیت‌پذیر را جا گذاشتیم.

علی پدر امت بود. از آن پدرهایی که وقتی به کمک می‌آیند که هنوز زبان به خواهش باز نشده است. نه برای دوست داشته شدن. برای این که همگان بدانند اگر کاری زمین بماند، کسی هست که وظیفۀ خود می‌داند برداردش. علی پدر امت بود و هرگز انتظار نداشت امت آن‌قدر دوستش داشته باشند که مسئولیت‌های پدر بودنش را از یاد ببرند. علی پدر امت بود. پدری که سهمش از دنیا کمتر از سهم دنیا از او بود. ما روز پدر را گرامی داشتیم، هدیه دادیم و تشکر کردیم تا خیالش راحت باشد که ما از دنیای او سهمی نمی‌خواهیم.

گرامی‌داشت روز پدر به این نیست که دوستش بداریم و برایش هدیه بخریم؛ به آن است که باری از دوش او برداریم. گرامی‌داشت پدر یعنی ادامۀ راه او؛ یعنی وقتی توانستیم روی پای خودمان بایستیم، بگذاریم او کمی بنشیند؛ ما اما نه راه را رفتیم و نه باری از دوشش برداشتیم؛ فقط تقویم را ورق زدیم و روز پدر را به یکدیگر تبریک گفتیم. قرار بود جای پدر بایستیم تا او کمی بنشیند؛ اما تا آخرین روز پدر ایستاد و ما ایستاده تشویقش کردیم.

پدر را آن‌قدر دوست داریم که همۀ زحمت‌ها را به او سپرده‌ایم و برای جبرانش یک روز را در تقویم به نامش کرده‌ایم. ما نام پدر را گرامی می‌داریم؛ اما معنای این گرامی‌داشت را درنیافته‌ایم. پدر یعنی یکی که همۀ بارها را می‌کشد و ما هر سال با یک تبریک یادش می‌افتیم. پدر که باشی، باید شانه‌هایت پهن باشد، به پهنای غم و درد و خستگی زن‌وبچه‌ات. باید عادت کنی حال همه را بپرسی، به حال همه برسی؛ اما هیچ‌کس از تو نپرسه به تو چی می‌گذره؟ چی تو دلته؟

پدرم روضۀ رضوان به دو گندم بفروخت

کس نپرسید از او خون جگر سیری چند

اما اگر پدری در روز پدر هدیه گرفت و گریه نکرد، هدیه در نظرش خیلی حقیر نبوده؛ بلکه مسئولیت پدر بودنش را فراموش کرده است. ما روزی تعیین کرده‌ایم برای تشکر تا خیال پدران ملت راحت باشد که بقیۀ سال کسی از آن‌ها کاری نخواهد خواست. پدر امت امیرالمؤمنین بود که بار همۀ امت را بر دوش می‌کشید. ما با محدود کردن روز پدر به هدیه دادن و تشکر کردن بار را از دوش پدر امت برداشته‌ایم. روز پدر داریم؛ اما «درس پدر بودن» نخوانده‌ایم. روز پدر تعطیل رسمی است؛ ولی مسئولیت اجتماعی او هنوز واحد اختیاری است.

پدرم دیگر اقتدارش نیست

بارش افتاده اختیارش نیست

سبب پینه‌هاش ناپیداست

به‌جز این هیچ افتخارش نیست

علی پدر امت بود. ما روز تولدش را روز پدر قرار دادیم تا یادمان نرود این امت پس از او همچنان پدرسوخته مانده است و احساس یتیم بودن می‌کند. علی پدر امت بود. نه از آن پدرهایی که اگر دنیا را آب ببرد، آن‌ها را خواب می‌برد؛ از آن‌هایی که اگر همه‌جا ساکت و آرام باشد هم بیدار می‌مانند. خواب عدالت معنا ندارد. علی پدر امت بود. نه برای آن که دوستش بدارند؛ برای آن که شبیهش شوند؛ ما اما نه مرامش را آموختیم و نه حتی دوست داشتنش را تمرین کردیم. علی پدر امت بود؛ یعنی جلوتر از همه می‌ایستاد و سنگین‌تر از همه بار برمی‌داشت. علی پدر امت بود؛ یعنی اگر دستی می‌لرزید، بازو بود. اگر یکی گرسنه می‌خوابید، شبش شب نمی‌شد. ما اما روز پدر را گذاشتیم وسط تقویم؛ مثل قاب‌عکسی که از دور محترم است و از نزدیک بی‌ثمر تا مسئولیت‌هایش را در قبال ملت فراموش کنیم. پدر امت در واقع ترجمۀ همان امیرالمؤمنین است. در طول تاریخ هر وقت بی‌صلاحیتی به خود اجازه داده که این نام را غصب کند، یکی مثل میرزادۀ عشقی هم پیدا شده که در وصفش بسراید:

پدر ملت ایران اگر این بی‌پدر است

بر چنین ملت و گور پدرش ...

درآمد از کار

عاقبت قافیه‌ام زار درآمد از کار عایشه هند جگرخوار درآمد از کار

آن‌که در عکس پروفایل چو مارمولک بود وقت دیدار چو سوسمار درآمد از کار

خواستگاری که به دارایی خود می‌نازید بعد عقدش لش وبی‌کار درآمد از کار

قصۀ لیلی و مجنون همه را از بر بود عاشق دختر پولدار درآمد از کار

در همه عمر ز تقدیر فلک نالان بود وارث ثروت سرشار درآمد از کار

بعد چندین عمل قلب به بیمارستان شخص جراح پرستار درآمد از کار

برملا گشت سخن‌های نهان از مردم موش‌ها از پس دیوار درآمد از کار

به زبان و قلمش حامی محرومان بود حاصل مصلحتش دار درآمد از کار

خادم جامعه در جنگ دوازده‌روزه حامی دشمن خونخوار درآمد از کار

قاضی شهر که مشت همه را وا می‌کرد ورقی رو شد و عیار درآمد از کار

شاعری که قلمش شهره به طنازی بود با چنین مضحکه سمسار درآمد از کار

کاریمثلاتورها (۱)

آب که از سر گذشت، از رحمت خدا ناامید نشوید. احتمالش زیاده که کف استخر سوراخ باشه یا درست آب‌بندی نشده باشه.

آب که سربالا بره، ترامپ کاندیدای دریافت جایزۀ صلح نوبل می‌شه.

آشپز که دو تا شد، باید دستمزدشون رو بکشیم رو منوی غذا.

آن را که حساب پاک است، از هک کردن پسورد چه باک است.

از دل برود هر آن‌که از دیده برفت؛ مگر اینکه اینستاگرام داشته باشه.

اگه بخوای صبر کنی جوجه رو آخر پاییز بشماری، تا اون موقع مرغ همسایه غاز شده.

با آدم یه‌دنده هم بالاخره می‌شه یه جوری کنار اومد؛ به شرط این که اون یه دنده‌شم دنده‌عقب نباشه.

با یک گل بهار نمی‌شه؛ ولی بعید نیست آقای گل لیگ بشه.

بادآورده رو باد می‌بره؛ مخصوصاً اگه گوشی‌ت پسورد نداشته باشه.

برای این که از چاله به چاه افتادن‌هاش رو توجیه کنه، با اعتمادبه‌نفس می‌گفت: تاحالا هیچ‌کس از چاله به جایی نرسیده؛ حتی حضرت یوسف «زقعر چاه برآمد به اوج جاه رسید»

پله‌های رسیدن به طناب دار رو نمی‌شمرن.

تا مرد سخن نگفته باشه، گرفتار حبس خانگی نمی‌شه.

تا معمار کج بخواد خشت اول رو صاف کنه، ثریا پایان‌کارش رو گرفته و واحدهاش رو هم فروخته.

جلوی ضرر رو هروقت می‌خوای بگیری، اینترنت بانک قطعه.

جواب ابلهان همیشه خاموشی نیست؛ می‌تونی بلاکشون کنی.

خیلی ادعاش می‌شد که به ساز هر کسی نمی‌رقصه، آخرش معلوم شد اصلاً رقصیدن بلد نبوده.

درسته خر ما از کرگی دم نداشت؛ ولی سم که داشت. هرچی باشه چند جفت نعل بیشتر از کره‌الاغ کدخدا شکونده.

دل به دل راه داره؛ به‌شرط اینکه هر دو جی‌پی‌اسشون روشن باشه.

دیر رسیدن بهتر از هرگز نرسیدن است؛ به‌شرطی که مجری برنامه یا دبیر همایش نباشی.

راست می‌گه که از پشت کوه نیومده؛ چون تعصب ان‌قدر کورش کرده که هیچ‌وقت حاضر نشده به این‌ور کوه حتی نگاهی هم بندازه.

رئیس‌جمهور در پاسخ کشاورزانی که برای رسیدگی به خشکسالی تجمع کرده بودند، گفت: انقدر وایستید تا زیر پاتون علف سبز شه.

زیر پای آدم که خالی شه، دیگه چه فرق می‌کنه مدال افتخار به گردنت باشه یا طناب دار.

سنگ بزرگ نشونۀ نزدنه؛ دروغ بزرگ نشونۀ خر فرض کردن مخاطب.

فکر کرد خرش از پل گذشته؛ ولی به‌راحتی با یه سالتو دوباره روی پل بردمش.

کار امروز رو به فردا ننداز. بنداز پس‌فردا؛ شاید فردا یکی پیدا شد انجامش داد.

کسانی که تو حرف‌هاشون خیلی از این شاخه به اون شاخه می‌پرند، شاهدی بر نظریۀ داروین درمورد تکامل و اجداد اولیۀ انسان‌اند.

کل اگر طبیب بودی، منشی‌ای استخدام نمی‌کرد که دیپلم آرایشگری داشته باشه.

گربه برای رضای خدا یه جوری جوجه‌ها رو می‌گیره که آخر پاییز کم نیاد.

گر صبر کنی، همون غوره رو به‌عنوان حلوا به دوبرابر قیمت بهت قالب می‌کنن.

گرگه دستش به دنیا نمی‌رسید، می‌گفت: دنیا زندان مؤمنه. دلش رو که به دریا زد، دستش از دنیا کوتاه شد.

گفت: مگه من چه هیزم تری به تو فروخته‌م؟ گفتم: خشک و ترش رو نفهمیدم؛ وقتی زندگی‌م‌و به آتیش کشیدی، خشک و ترش با هم سوخت.

گفت: مواظب باش پات‌و از گلیمت درازتر نکنی. گفتم: ما گلیممون کجا بود. ما خود پاهامون رو هم دودستی چسبیدیم که جای قسط‌های عقب‌افتاده‌مون مصادره نکنند.

مرغ همسایه غاز نیست؛ با هوش مصنوعی این شکلی به نظر می‌رسه.

نرود میخ آهنین در سنگ؛ ولی موشک‌های ایرانی در گنبد آهنین می‌ره.

وای‌فای از خودت نیست، به چشم‌وچارت رحم کن.

وای‌فای همسایه بازه؛ فرهنگ آپارتمان‌نشینی کجا رفته؟

هرچی ازش خواستم از خر شیطون پیاده شه، گفت: حاشا و کلّا! کلی گناه کردم تا تونستم ازش بخرمش.

هرچی رشته بود، پنبه شد؛ مجبور شد بره یه بسته رشتۀ دیگه بخره.

«هرکه او طاووس خواهد جور هندستان کشد» مال قدیم بود؛ الان کافیه عدد یک را به شمارۀ زیر پیامک کنید.

هزار نکتۀ باریک‌تر ز نخ اینجاست که سوزن نمی‌بینه؛ وگرنه خوب بلده در و تخته رو به هم بدوزه.

هرکه بامش بیش، هزینۀ ایزوگامش بیشتر (تعداد دیش‌های روی بامش بیشتر).

یه بار خواستم خودم رو به کوچۀ علی‌چپ بزنم، دیدم دیگه کوچه نیست؛ افتاده وسط اتوبان.

* یه عمری جفت پاهام رو کرده بودم تو یه کفش تا مواظب باشم کسی پا تو کفشم نکنه؛ اون هفته دیدم عکس اون لنگه کفشم رو گذاشتن تو اینستا که هرکس لنگۀ دیگۀ این کفش رو داشته باشه، باید با مدیرعامل بانک آینده ازدواج کنه.

کاریمثلاتورهای با رویکرد شهروندی:

آب که از سر گذشت، اضافه‌بهاش تو قبض ماه بعد می‌آد.

از کیسۀ زباله همان برون تراود که بوی گندش ساختمون رو برداشته.

با یک گل کسی آقای‌گل نمی‌شه.

بهترین ورزش دویدنه؛ ولی نه وسط حرف دیگران.

پول چرک کف دسته، شهرداری دلاک آنلاین و همیشه آمادۀ خدمت‌رسانی.

چکه‌چکه جمع گردد، وانگهی قبض آبت میلیونی می‌آد.

چون چراغ عمرش رو به خاموشیه، تختش رو رو به چراغ چشمک‌زن سر چهارراه گذاشته.

حرف بی‌حساب‌کتاب جواب حسابی می‌طلبه.

خواهی نشوی رسوا، تو هم تو رفت‌وآمد همسایه‌ها خیلی فضولی نکن.

درخت هرچه پربارتر باشه، بیشتر ازش بالا می‌رن.

در طبیعت همان تراود که یادتون رفته توی کیسۀ زباله بریزید.

دلار سبز سر سرخ رو از بالای دار پایین می‌آره.

دوست آن باشد که گیرد دست دوست؛ نه این که فقط پست‌هاش رو لایک کنه.

راه بسته و راننده خسته.

کار نیکو کردن از خالی کردن است؛ اما نه خالی کردن سطل زباله در جوی خیابان.

گاهی سلام سلامتی می‌آره، گاهی جواب‌سلام.

نور بالا نشانۀ شعور پایین است.

نیسان هرچه پربارتر، قانون‌گریزتر.

وقت طلاست تا وقتی که مال ماست.

یک دسته صدا نداره؛ یک دستۀ دیگه کل صداوسیما رو تصاحب کرده.

بازخوانی ضرب‌المثل‌ها با عینک دنیای دیجیتال و فضای مجازی:

آن را که حساب پاک است، از هک کردن حساب چه باک است.

از دل برود هر آن‌که از دیده برفت؛ مگر اینکه اینستاگرام داشته باشه.

بادآورده رو باد می‌بره؛ مخصوصاً اگه گوشی‌ت پسورد نداشته باشه.

جلوی ضرر رو هروقت می‌خوای بگیری، اینترنت بانک قطعه.

جواب ابلهان همیشه خاموشی نیست؛ می‌تونی بلاکشون کنی.

دل به دل راه داره؛ به‌شرط اینکه هر دو جی‌پی‌اسشون روشن باشه.

گروه واتساپ ادمین داره، ادمین هم اسکرین‌شات.

مرغ همسایه غاز نیست؛ با هوش مصنوعی این شکلی به نظر می‌رسه.

وای‌فای از خودت نیست، به چشم‌وچارت رحم کن.

وای‌فای همسایه بازه؛ فرهنگ آپارتمان‌نشینی کجا رفته؟

«هرکه او طاووس خواهد جور هندستان کشد» مال قدیم بود؛ الان کافیه عدد یک را به شمارۀ زیر پیامک کنید.

کاریمثلاتورهای بهداشتی/درمانی

آش نخورده . . . قرص ورم معده.

از ما برکت، ازمابهتران آسترازینکا.

دندان پوسیده، لب‌های بوسیده.

کار نیکو کردن از پر کردن است؛ اما مواظب باش کارت به دکتر نکشه.

گاهی سلام سلامتی می‌آره، گاهی جواب‌سلام.

مرغی که انجیر می‌خوره، نوکش رو بوتاکس کرده.

می‌خواست ویزیت دکتر نده، هزینۀ گوگل کردنش روی عمل جراحی رو کم کرد.

هر که دندان دهد، خمیردندان دهد.

هر که صبح زود بدود، از قرص شب آسوده شود.

هزینۀ عمل و شیرینی کارکنان بیمارستان را قبل از مراجعه به پزشک باید جور کرد.

یه نخ سیگار از جیب بابا کش رفتن برای سلامتی‌ش مفیده

کاریمثلاتورهای سیاسی/اجتماعی

آب که سربالا بره، ترامپ کاندیدای دریافت جایزۀ صلح نوبل می‌شه.

پله‌های رسیدن به طناب دار رو نمی‌شمرن.

تا مرد سخن نگفته باشه، گرفتار حبس خانگی نمی‌شه.

تا معمار کج بخواد خشت اول رو صاف کنه، ثریا پایان‌کارش رو گرفته و واحدهاش رو هم فروخته.

دیر رسیدن بهتر از هرگز نرسیدن است؛ به‌شرطی که مجری برنامه یا دبیر همایش نباشی.

رئیس‌جمهور در پاسخ کشاورزانی که برای رسیدگی به خشکسالی تجمع کرده بودند، گفت: انقدر وایستید تا زیر پاتون علف سبز شه.

زیر پای آدم که خالی شه، دیگه چه فرق می‌کنه مدال افتخار به گردنت باشه یا طناب دار.

سنگ بزرگ نشونۀ نزدنه؛ دروغ بزرگ نشونۀ خر فرض کردن مخاطب.

کسانی که تو حرف‌هاشون خیلی از این شاخه به اون شاخه می‌پرند، شاهدی بر نظریۀ داروین درمورد تکامل و اجداد اولیۀ انسان‌اند.

گربه برای رضای خدا یه جوری جوجه‌ها رو می‌گیره که آخر پاییز کم نیاد.

گر صبر کنی، همون غوره رو به‌عنوان حلوا به دوبرابر قیمت بهت قالب می‌کنن.

گفت: مواظب باش پات‌و از گلیمت درازتر نکنی. گفتم: ما گلیممون کجا بود. ما خود پاهامون رو هم دودستی چسبیدیم که جای قسط‌های عقب‌افتاده‌مون مصادره نکنند.

نرود میخ آهنین در سنگ؛ ولی موشک‌های ایرانی در گنبد آهنین می‌ره.

هرچی رشته بود، پنبه شد؛ مجبور شد بره یه بسته رشتۀ دیگه بخره.

کاریمثلاتورهای ساخته‌شده از ترکیب دو یا چند ضرب‌المثل:

آب که از سر گذشت، دندون اسب پیشکشی رو هم می‌شمرن.

آب که گل‌آلود شد، شتر دیدی ندیدی.

اگه بخوای صبر کنی جوجه‌ها رو آخر پاییز بشماری، تا اون موقع مرغ همسایه غاز شده.

چاقو دستۀ خودش‌و دست لاغرو نمی‌ده.

خواهی نشوی رسوا، خشت اول رو که کج نذار تا گربه دستش به گوشت برسه.

درسته خر ما از کرگی دم نداشت؛ ولی سم که داشت. هرچی باشه چند جفت نعل بیشتر از کره‌الاغ کدخدا شکونده.

عاشق نشدی تا دنبال دستمال برای سردردت بگردی.

گربه برای رضای خدا یه جوری جوجه‌ها رو می‌گیره که آخر پاییز کم نیاد.

گفت: مگه من چه هیزم تری به تو فروخته‌م؟ گفتم: خشک و ترش رو نفهمیدم؛ وقتی زندگی‌م‌و به آتیش کشیدی، خشک و ترش با هم سوخت.

هزار نکتۀ باریک‌تر ز نخ اینجاست که سوزن نمی‌بینه؛ وگرنه خوب بلده در و تخته رو به هم بدوزه.

یه کاری کن نه سیخ بسوزه نه کباب، نه دودش تو چشم کسی بره.

نقیضه بر غزل حافظ

من دوستدار روی خوش و موی دلکشم

چشمک زدن به دیدۀ زیباست ارزشم

گفتی ز سرً عهد ازل یک سخن بگو

در بوق کرده‌اند، ازاین روی خامشم

من آدم بهشتی‌ام اما در این سفر

جور از جفای بخت و دل هرزه می‌کشم

در عاشقی گزیر نباشد ز سوز و ساز

از ساز جهل و سوز سخن در نوازشم

از بس که چشم مست در این شهر دیده‌ام

بر هیچ سفره سرکه و ترشی نمی‌چشم

شهری ست پر کرشمۀ حوران ز شش جهت

اما دریغ و درد که در بند داعشم

بخت ار مدد دهد بکشم رخت سوی دوست

ورنه ز هجر او بدرم نازبالشم

حافظ عروس طبع مرا جلوه آرزوست

این آرزو به گور برد طبع سرکشم

نقد شیرازخند ۳

مجری آمد گفت از مجرا تشکر می‌کنیم

زان‌که کرده جمع ما برپا تشکر می‌کنیم

از هر آن‌کس که نکرده چوب لای چرخ ما

از زمین تا عالم بالا تشکر می‌کنیم

بعد آمد شاعری خوش‌رو و طناز و تپل

گفت از حضار بی‌همتا تشکر می‌کنیم

میهمانی کرد دعوت مجری صاحب‌سخن

تا بگوید از همه یکجا تشکر می‌کنیم

شاعری دیگر بیامد خواند طنزی پرملات

گفت از معمار و از بنا تشکر می‌کنیم

پس بیامدشهردار و گفت با طتزی ملیح

از هر آن‌کس که بَده با ما تشکر می‌کنیم

میهمان دیگری خواندند در مجلس نبود

نیست باکی که از او فردا تشکر می‌کنیم

زان که در طول مراسم برق سیما وصل بود

از مدیر مرکز سیما تشکر می‌کنیم

مژده آمد سوروساتی هم فراهم آمده

گرچه شوخی بود اما ما تشکر می‌کنیم

گفت طنازی که تا دلخور نگردد هیچ‌کس

ما از آنها و شما از ما تشکر می‌کنیم

الغرض بر شعر طنز و شوخ‌طبعی کسان

غالب آمد پاچه‌خواری‌ها تشکر می‌کنیم

در میان خیل تقدیر و تشکرها ز هم

بود جمله شعرها زیبا تشکر می‌کنیم

هوش مصنوعی

نماند هیچ رازی جاودان با هوش مصنوعی

همه جهل بشر کرده عیان باهوش مصنوعی

تمام وعده‌هایش باطل و از روی کج‌فهمی ست

چو مسئولی بیاید در میان با گوش مصنوعی

چه نسرین‌ها و مهوش‌ها که در سودای یک یارند

ولی گرم است و پررونق سر بهنوش مصنوعی

ز نعناء و ز آویشن نجوید هیچ‌کس درمان

چو بگرفته ست بازار جهان دمنوش مصنوعی

مرا از چرم تبریز و برند نایک سهمی نیست

که دوزیده ست گردون بهر من پاپوش مصنوعی

همه خوانندگان پاپ و رپ دکان خود بستند

چو فهمیدند آمد در جهان گوگوش مصنوعی

همین مانده که بهر جشنواره طنز بنویسد

که پروین را نشاند در دبستان هوش مصنوعی

حلقۀ مفقوده

دیگر به‌تدریج نام مؤسسۀ آن‌ها به‌سان مرکز آموزشی‌ای که سالی چند مجموعه‌داستان از آن بیرون می‌آمد و بازار نشر را به خود اختصاص می‌داد، در میان ناشران نامی شناخته‌شده بود و بسیاری در تلاش بودند تا با به‌نوعی ارتباط برقرار کردن با هنرجویان این مؤسسه، از آخرین داستان‌هایی که در نشست‌های آن مورد تجزیه‌وتحلیل یا نقد قرار می‌گرفت، خبر بگیرند و اولین کسی باشند که نسل نو داستان‌نویسان ایران را که از میان کارگاه‌های آموزشی این مؤسسه سر بر می‌آوردند، به جامعۀ فرهنگی و طرفداران نوزایی در داستان‌نویسی معرفی کنند. هریک از هنرجویان سطوح عالی و متوسط داستان‌نویسی آن هم‌اکنون نامی شناخته‌شده داشت و داستان‌هایشان نقل محافل نقد و بررسی داستان بود و در کارگاه‌های داستان‌نویسی همچون نمونه‌ای درخور استناد به آن‌ها ارجاع داده می‌شد. مدیر مؤسسه، آقای خردمند که خود فردی فرهیخته بود و مجموعه‌داستان و رمان‌هایش معمولاً گرمای خاصی به بازار نشر می بخشید و آثارش با استقبال پرشور مخاطبان مواجه بود، به‌تازگی درگذشته بود و پی‌گیری چاپ و تجدیدنشر آثارش بر عهدۀ دخترش مهتاب افتاده بود که خود از فارغ‌التحصیلان کارآزمودۀ همین مکتب بود و پس از پدر عهده‌دار مسئولیت مؤسسه شده بود؛ اما مهتاب هرگز نمی‌توانست وارث جایگاهی باشد که پدر برای خود و مؤسسه‌اش در جامعۀ فرهنگی آفریده بود. به‌دنبال اتفاقات ناخوشایندی که دست تقدیر در اوان زندگی برایش رقم زده بود، زندگی شخصی موفقی نداشت و همین که زندگی شخصی و خانوادگی‌اش نقل پچ‌پچ‌های دو و چندگانۀ کارکنان، مربیان و هنرآموزان مؤسسه بود، جایگاه او را در مقام مدیر مسئول بسیار متزلزل می‌کرد؛ اما این هرگز خللی در عزم وی برای به ساحل نشاندن کشتی‌ای که پدر سکّان آن را به او سپرده بود، وارد نمی‌کرد.

به‌سبب احترام فوق‌العاده و حس شاگردی‌ای که مهتاب نسبت به پدرش داشت، نامه‌ای که هم‌اکنون روی میزش بود، برایش چنان باورناپذیر بود که به‌کلی اعصابش را به هم ریخته بود. نامه از آقای منتشری، ناشر همیشگی آثار استاد خردمند و بسیاری از فارغ‌التحصیلان مؤسسه بود که در آن با کمال احترام از اشکالی که موجب اخلال در نشر آخرین اثر استاد شده بود، اظهار شگفتی کرده، خواسته بود که این اثر مورد بازبینی قرار گیرد. به نوشتۀ مدیر انتشارات، آخرین اثر استاد خردمندکه برای نشر به ایشان سپرده شده بود، رمانی در شش فصل بود که در زمان صفحه‌بندی و آماده‌سازی برای چاپ متوجه شده بودند که جای فصل سوم داستان در متن ارائه‌شده خالی است و همین امر موجب ایجاد وقفه‌ای در روایت داستان شده بود. مطمئن بود که باید اشتباه از آقای منتشری یا کارکنان انتشارات ایشان بوده باشد و ممکن نبود که استاد چیزی را از قلم انداخته باشد؛ پس فوراً دست به تلفن برد تا موضوع را مستقیماً از ایشان جویا شود. آقای منتشری توضیح داد که: «خودم هم از این موضوع خیلی متعجب شدم و اولین حدثی که زدم، این بود که در شماره‌گذاری نام فصل‌ها اشتباهی پیش آمده و داستان اصلاً در پنج فصل نوشته شده باشه؛ ولی وقتی خودم داستان رو خوندم، متوجه شدم که این نقصان در روند شکل‌گیری حوادث در روایت پیرنگ داستان هم وقفه‌ای به وجود آورده که پی‌گیری روابط علّی‌ومعلولی حوادث اون‌ رو ناممکن کرده.» مهتاب که چنین فرضی را ناممکن می‌پنداشت، ابتدا اصرار کرد تا احتمال گم شدن این فصل پس از تحویل گرفتن آن از مؤسسه مورد بررسی قرار گیرد و تأکید کرد که: «از وقتی که شما این اثر را تحویل گرفتید تا هنگام نقل‌وانتقال دست‌به‌دست اون در انتشارات مدتی در اختیار افراد مختلف بوده و امکان به وقوع پیوستن این اشکال در هریک از این مراحل هست»؛ اما آقای منتشری به‌کل منکر امکان گم شدن بخشی از متن شد و در توجیه آن اظهار داشت که «فصل چهارم در ادامۀ صفحه‌ای که فصل دوم به پایان رسیده، آغاز شده و همین امر فرض گم شدن برگه‌ای از میان متن رو منتفی می‌کنه.»

پس هرآنچه بود، پیش از خروج داستان از مؤسسۀ خودشان اتفاق افتاده بود و اولین کسی که می‌شد این امر را از او جویا شد، تایپیست مؤسسه بود که اوراق دست‌نویس استاد را تایپ کرده، به ناشر سپرده بود؛ اما او نیز منکر احتمال رخ دادن هرگونه اشتباهی شد و گفت: «برای اثبات امانت‌داری‌ام اصل پیش‌نویس‌های استاد رو که به خط خودشون نوشته‌ن و من از روی میزشون برداشتم، دارم و می‌تونم برای انطباق دادن در اختیار شما قرار بدم.» مهتاب از این امر استقبال کرد و از او خواست تا پیش‌نویس‌ها را برایش بیاورد و علاوه‌بر آن، گویی به گنجینۀ گران‌بهایی دست یافته باشد، به او گفت: «اگر هر دست‌نوشتۀ دیگری هم از استاد داشته باشید، ممنون می‌شم به من بدید تا در گنجینه‌ای از آثار ایشون که در تلاش برای سروسامان دادن به اون هستم، نگهداری کنم.»

وقتی تایپیست مؤسسه دست‌نوشته‌های پدرش را آورد و مهتاب داستان را خواند، بخشی از ماجرا برایش روشن شد که هیچ‌کس دیگری نمی‌توانست بدان دست یابد. نخست آنکه پدر این داستان را برمبنای زندگی او نوشته بود؛ چرا که حقایقی بر زبان شخصیت اصلی داستان جاری شده بود که او خود هنگام درددل کردن‌ با پدرش برایش بازگفته بود. دوم آنکه استاد نمی‌خواسته در داستانی که خود خالق آن است، به تقدیری که خالق هستی برای دخترش مقدر کرده بوده است، تن دردهد؛ لذا با شروع فصل سوم که چرخ هستی گردیدن برخلاف روند کامیابی‌های شخصیت را آغاز می‌کرد، پس از نوشتن چند خطی به نوشتن ادامه نداده و همان چند خط را نیز خط زده بود و در ادامه در فصل چهارم مسیری متفاوت را ترسیم کرده بود که اگر آن اتفاق‌ها در اوان جوانی برای او رخ نداده بود، می‌توانست سرانجامی آرمانی برایش باشد؛ اما چه حوادثی می‌تواند این دو قسمت داستان را به هم پیوند داده باشد؟ آیا آن حوادث در ذهن پدر باقی مانده و هرگز به رشتۀ تحریر در نیامده بود؟ یا شاید این که استاد خود این داستان را برای ناشر نفرستاده بود و روی میز اتاقش خاک می‌خورد، به همین دلیل بوده که فصل سوم آن هنوز سامان نیافته بوده است! پس مهتاب مصمم شد که هرجایی را که به فکرش می‌رسد، در خانه و دفتر کار پدر در طلب یافتن فصل سوم داستان جست‌وجو کند؛ اما یگانه جایی که توانست به نشانه‌هایی از آن دست یابد، ذهن خودش بود. وقتی سعی کرد بتواند خود را به جای پدر بگذارد و ذهن او را در خلق حلقۀ مفقودۀ این داستان بکاود، توصیه‌های پدر را به یاد آورد که اگر آن‌ها را به گوش جان نیوشیده بود، هرگز آن حوادث ناگوار مسیر زندگی‌اش را تغییر نمی‌داد و در تمام این سال‌ها از این بابت بار ندامت بر دوش نمی‌کشید؛ پس بر آن شد که خود این فصل از داستان را آن‌گونه بنویسد که پدر برای زندگی او آرزو داشت و همیشه بر این باور بود که باید چنان عمل می‌کرد تا به روند کامیابی‌های زندگی‌اش تداوم بخشد؛ چراکه حتماً برای شخصیت داستانش که تصمیم‌گیری‌ها و کنش‌هایش در ذهن راوی خلق می‌شد، همین روند را متصور بوده است؛ اما چالش بزرگ دیگر توضیحی بود که باید به آقای منتشری دربارۀ کشف این قسمت از داستان می‌داد. مهتاب به این موضوع هم اندیشیده و خود را آماده کرده بود که در پاسخ به هر آن‌کس که در این مورد بپرسد، بگوید: «من هرگز کلمه‌ای از خود بر این روایت نیفزوده‌ام. پدرم خود این داستان را به‌طور کامل برای من باز گفته بود؛ پس جاری کردن آن بر دهان راوی داستان با زبانی که سال‌ها با آن زبان سخن گفتن آموخته بودم، امری ساده بود.»

مهتاب فصل جاماندۀ داستان را نوشت؛ اما هرگز آن را به ناشر نسپرد؛ بلکه کوشید تا با عمل کردن به آن، همان‌طور که پدرش به او سفارش کرده بود، مسیر زندگی‌اش را تغییر دهد و سرانجام زندگی‌اش را به مسیری که پدر برایش متصور بود، بازگرداند.

شعری از یاسر قنبرلو

زیرمجموعۀ خودم هستم

مثل مجموعه‌ای که سخت تهی ست

در سرم فکر کاشتن دارم

گرچه باغ من از درخت تهی ست

عشق آهوی تیزپا شد و من

ببر بی‌حرکت پتوهایم

خشمگین نیستم که تا امروز

نرسیدم به آرزوهایم

نرسیدن رسیدن محض است

آبزی آب را نمی‌بیند

هرکه در ماه زندگی بکند

رنگ مهتاب را نمی بیند

دوری و دوستی حکایت ماست

غیر از این هرچه هست در هوس است

پای احساس در میان باشد

انتخاب پرنده ها قفس است

وسعت کوچک رهایی را

از نگاه اسیر باید دید

کوه در رشته کوه بسیار است

کوه را در کویر باید دید

گرچه باغ من از درخت تهی ست

در سرم فکر کاشتن دارم

شعر را، عشق را، مکاشفه را

همه را از نداشتن دارم...

متن برپاخند

بعد از قریب به ۲۰ سال تدریس در دانشگاه‌ها و مراکز آموزش‌عالی به‌جرئت می‌تونم بگم که جمعاً 20ملیون تومن حق‌التدریس نگرفته‌م؛ اما

استادی که حق‌التدریسش رو به‌موقع داده باشن، کس دیگه‌ای مقاله‌هاش رو به اسم خودش چاپ نکرده باشه، دانشجوها رو ماشینش خط نکشیده باشن، در خونه‌ش نامه‌های تهدیدآمیز نیومده باشه، تو لیست نمره‌هاش دست نبرده باشن و به حراست دانشگاه احضارش نکرده باشن استاددانشگاه نیست که؛ لوک خوش‌شانسه؛

اما اون چیزهایی که ممکنه برای دیگران یک اتفاق ساده یا دردناک باشه، برای من ‌و شما سوژۀ طنزه. اگه استاددانشگاهی برای من نون و آب نداشته، حضور در دانشگاه دستمایۀ نوشتن یه دفتر خاطرات شده که قسمت‌هایی‌ش رو که می‌شه در محافل عمومی تعریف کرد، براتون می‌گم.

  1. نگهداری و مراقبت از مردها هم همچین کمتر از بچه نیست.
  2. دانشجویی که بعد از دو ترم استادش رو نمی‌شناخت. (دانشگاه مرودشت)
  3. لیست دانشجوهایی که باید بهشون بیست می‌دادم. (مهدکودک بیضا)
  4. اون اوایل که مجرد بودم، اگه دانشجوی فعالی خیلی سؤال می‌کرد و من هم بدم نمی‌اومد در فضایی خصوصی‌تر به سؤال‌هاش جواب بدم، دعوتش می‌کردم تا بعد از کلاس به اتاق من بیاد تا فرصت باشه کامل براش توضیح بدم؛ اما دیگه اون زمان‌ها گذشته. توی اتاق استادها هم دوربین کار گذاشته‌ن.
  5. یه بار رفتم از مدیرگروهمون در دانشگاه سما خواستم وسط ترم من‌و تعویض کنه تا انرژیم ذخیره بشه واسه ترم بعد (این را هم از تماشای مسابقه‌های ورزشی یاد گرفته بودم)؛ اما نمی‌دونم چرا اون ترم تعویضم نکرد؛ ولی ترم بعد دیگه برام درسی نذاشته بود.
  6. یه خانمی بود یه‌جلسه‌درمیون به اسم این که بارداره و سر کلاس اومدن براش سخته، دوستش می اومد براش حاضری می‌زد. آخر ترم فهمیدم دختر مجرده و اتفاقاً چشم نصف دانشجوها و پرسنل دانشگاه دنبالشه.
  7. یه دانشجو بود چند ترم باهاش کلاس داشتم. هر ترم به اسم این که مادربزرگم فوت کرده و شهرستانن و باید در مراسمش شرکت کنم، یکی‌دو جلسه سر کلاس نمی‌اومد. من موندم. این نسل جدید چه پدربزرگ‌های فعالی داشته‌ن!
  8. هنگام سرزنش‌کردن و نصیحت کردن دانشجوها بود که متوجه شدم: سکوت سرشار از فحش‌های نگفته است؛ البته این دانشجوهای امروزه نسلی هستند که مهم‌ترین حرف های زندگی‌شون رو نگفته‌ن؛ تایپ کرده‌ن.
  9. استاد، زیپ شلوارتون بازه (دانشگاه سما)
  10. معمولاً اول کلاس شمارۀ موبایلم رو روی تخته وایت‌برد می‌نویسم و می‌گم: «هرکس سؤالی چیزی داره، می‌تونه تماس بگیره. اگه کلیپ هم داشتید، می‌تونید ازطریق واتس‌آپ برام بفرستید.» پارسال تو دانشگاه صدرا وقتی همین کار رو کردم، یه پسره پرسید: «ببخشید استاد، آقایون هم اگه سؤالی داشتن، می تونن تماس بگیرن یا فقط باید کلیپ بفرستن؟»
  11. برای نشون دادن میزان سخت‌گیری‌م درمورد تقلب، یه برگه رو که نکات کلیدی درس روش نوشته شده بود و به‌عنوان تقلب از دانشجویی گرفته بودم، چسبونده بودم جلوی در سالن امتحانات. خوشبختانه خیلی تأثیر داشت. بعداً دیدم عکس اون برگه‌ای رو که جلوی در زده بودم، یکی از بچه‌ها توی گروه کلاس به اشتراک گذاشته.
  12. روز دختر (مرکز سما)
  13. توی فیلم‌ها دیده‌م که استادی توی چشم‌های شاگردش می‌خونه که به چی فکر می‌کنه. من حداکثر چیزی که از چشم‌های دانشجوهام می‌تونم بفهمم اینه که به کی داره فحش می‌ده.
  14. مدیرگروهمون توی دانشگاه مرودشت دوست همکلاسی دانشگاهی خودمه. یه بار من‌و برد دفترش و بهم نشون داد که توی نظرسنجی‌های دانشجویی دانشجوها دربارۀ من نوشته‌ن «استاد دیگه بدتر از این نمی‌شه»؛ ولی من بهش قول دادم که ترم بعد بهشون ثابت کنم که اشتباه می‌کنن. همیشه بدتری هم وجود داره.
  15. هروقت دانشجویی سؤالی بکنه که جوابش رو ندونم یا روش حضور ذهن نداشته باشم، دو حالت داره:

اگه فکر کنم جوابش رو می‌تونم با یه دوربرگردون به جزوه‌هام پیدا کنم، می‌گم: موضوع مفصلیه. جلسۀ بعد دربارۀ اون مفصل توضیح می‌دم.

وگرنه می‌گم: سؤال خیلی خوبیه و موضوع بهتری که همگی تا جلسۀ آینده درباره‌ش جست‌وجو کنید تا به کمک هم به بهترین جواب برسیم.

  1. یه بار که یه دانشجو مطلبی رو از یه شرکت مادرتخصصی نقل‌قول کرد، ازش خواستم عفت‌کلام داشته باشه و احترام فضای دانشگاه رو در نظر بگیره.
  2. یه زمانی بود لیست اسامی دانشجوها رو که می‌گرفتیم، می‌فهمیدیم تو کلاس چند تا پسر داریم، چند تا دختر. این سال‌تحصیلی گذشته من توی یکی از این مؤسسات آموزش‌عالی شیراز سر یه کلاسی رفتم که تا آخر ترم نفهمیدم کدومشون پسرن و کدومشون دختر.

خلیج فارس

توی سالن انتظار آزمایشگاه نشسته بودم و منتظر بودم تا نوبتم بشه که دو خبر پشت سر هم بر روی صفحۀ اینستاگرام گوشی‌م توجهم رو جلب کرد. اول سخنرانی یکی از نخبگان ایرانی بود که از دانشگاه میشیگان توی یک کنفرانس علمی بین‌المللی شرکت کرده بود و دوم بیانیۀ شدیداللحن وزارت امور خارجۀ کشورمون علیه یک شرکت تولیدی اروپایی که در کاتالوگ‌های تبلیغاتی تجاری‌شون نام خلیج فارس را با املای غلط چاپ کرده بودند. با تعجب متن خبرها رو به بغل‌دستی‌م نشون دادم و گفتم: «خانه از پای‌بست ویران است / خواجه در فکر بند تنبان است».

اون که ظاهراً تازه از اتاق نمونه‌گیری بیرون اومده بود، گفت: «ای آقا، ما باید به فکر خون خودمون باشیم که تو شیشه کرده‌ن و معلوم نیست دیگه چه بلایی می‌خوان سرمون بیارن.» گفتم: «آخه از این خلیجی که این‌قدر سر اسمش گلوی خودشون رو پاره می‌کنن، هیچ بهره‌برداری درستی هم انجام نمی‌شه. من آمار دقیقش رو دارم. می‌خواید چند تاش رو براتون بگم؟» آقایی که روبه‌رومون نشسته بود، پابرهنه پرید وسط حرف من که: «ای آقا، همه‌چیز که بهره‌برداری اقتصادی نیست. تا همین چهارصد سال پیش پرتغالی‌ها توی این خلیج جولون می‌دادند. حالا خلیج فارس ایران شده محل دفن ریگان. همین بس نیست؟» گفتم: «ای آقا، ریگان بیست ساله که مرده و کفنش هم به خلبج فارس ایران نرسید. تازه، شعار دادن که مالیات نداره. حالا که پرتغالی‌ها رو بیرون کردیم، سالی چند کیلو(!) پرتقال تونستیم از بندرهای خلیج فارس صادر کنیم؟ سهم ایران از میدان‌های مشترک نفت و گاز خلیج فارس 11٪ و سهممون از تخلیه و بارگیری در بندرهای خلیج فارس کمتر از 10درصده و در این میان تمام دغدغۀ ما اینه که نام جزیرۀ ابوموسی رو تغییر بدیم.» خانمی از دست‌شویی بیرون اومد. جلوی پیشخوان پذیرش رفت. در ظرفش رو بازکرد و پرسید: «آقا، انقدر نمونۀ مدفوع کافیه؟» گفتم: «نفرمایید مدفوع. یه وقت فکر می‌کنن به خاطر اسم عربیشه که بوی گندش همه‌جا رو پر کرده.» آقایی که بغل دستم نشسته بود، گفت: «خانم، شما که انقدر زور زدید، یه چیزی بدید به چشمشون بیاد و دوباره نکشنتون اینجا. من اون دفعه یه چهار لیتری براشون پر کردم، آخرشم نتونسته بودن بفهمن چه مرگمه. بهم گفتن برو چند تا چایی بخور، بیا دوباره نمونه بده. آخه حیف چایی نیست که بخوای بیای خالی کنی اینجا. لااقل اگه مث آزمایشگاه‌های بالاشهر یه آب‌میوه به آدم می‌دادن، هر چند تا شیشه می‌خواستن، براشون پر می‌کردم.» گفتم: «نیاز به نمونه گرفتن نداره. یه سرانگشتی هم حساب کنی، معلومه که باوجود آنکه طولانی‌ترین ساحل رو در اطراف خلیج فارس در اختیار داریم، از بین ۸ کشور حاشیۀ خلیج کمترین ظرفیت آب‌شیرین‌کن رو داریم و نه‌تنها از منابع نفت و گاز و ماهی و مروارید، که حتی از آبش هم نمی‌تونیم درست بهره‌برداری کنیم.» در این میان دکتر آزمایشگاه پیداش شد و به کسانی که نمونۀ ادرارشون رو در دستشون نگه داشته بودند، گفت: «چرا نمونه‌ها رو دستتون گرفتید؟ برید بالا. برید بالا تحویل بدید. جواب‌هاتون هم آماده‌س. یکی یه دونه از توی اون قفسه بردارید.» بهش گفتم: «مگه اسناد محرمانه‌س که گذاشتید تو قفس. نکنه می‌ترسید بال در بیارن، نتایج لو بره و فتنه‌ای به پا بشه؟» اون خانم که انگار اصلاً حرف من رو نشنیده بود، به صحبت خودش ادامه داد که: «هر گواهی‌ای چیزی می‌خواید، همین الان بگیریدا. فردا نیاید بگید اینجام بخوربخوره و نمونۀ ما رو بالا کشیدن.» گفتم: «بحث بالا کشیدن نیست. این همسایه‌هامون می‌گن بابا اینجا زن و بچۀ مردم شنا می‌کنن. کشتی‌های بازرگانی رد می‌شن. صدای توپ‌وترقه اذیتشون می‌کنه. شما فقط به اکوسیستمش آسیب نزنید و باعث آلودگی نفتی توی دریا نشید، خلیج که هیچ، اقیانوس هندم می‌زنیم به نام شما.»

گرم همین گفت‌وگو بودیم که یکی با دادوفریاد از اتاق نمونه‌گیری بیرون پرید که: «آقا جمع کنید برید اینجا معطل نشید. منو سوراخ‌سوراخ کرده و تو هفت تا سوراخم فرو کرده، آخرش هم می‌گه رگت گم شده.» گفتم: «مگه رگ دکل نفتیه که به این سادگی گم بشه؟ کاری نداره. پدافند موشکی نیست که بخواد اشتباهی به جای دیگه بخوره. بگو بیاد خودم یادش می‌دم. یه دایرۀ ساعت می‌کشی، راست می‌زنی سر ساعت دو. فقط باید حواست باشه که ساعت‌ها رو جلو نکشیده باشن که در اون صورت باید ساعت یک بزنی. ضمناً از قبلش هم باید خبر کرده باشی کجا رو می‌خوای دایره بکشی تا اون منطقه رو تخلیه کنن و کسی آسیب نبینه.» قصه که به اینجا رسید، مسئول آزمایشگاه گفت: «لطفاً جواب آزمایش ایشون رو بدید تا هرچه سریع‌تر اینجا رو ترک کنن.» گفتم: «آخه دکتر، من هنوز نمونه‌م نمی‌آد.» درحالی‌که داشت برگه‌های جواب آزمایش رو امضا می‌کرد، گفت: «شما خودتون نمونه‌اید آقا. نیم‌ساعت دیگه اینجا بشینید، هم مشتریای ما رو می‌پرونید، هم جواز کسبمون رو باطل می‌کنید. بفرمایید این هم جواب آزمایشتون. برای دکترتون نوشتم تا قبل از اینکه آرامش ابدی براتون تجویز کنند، یه مقدار آرام‌بخش براتون بنویسه تا چند سالی آروم بگیرید.»