خبر کوتاه بود (هوشنگ ابتهاج)

خبر کوتاه بود:
«اعدامشان کردند.»
خروش دخترک برخاست.
لبش لرزید.
دو چشم خسته‌اش از اشک پُر شد،
گریه را سر داد
و من با کوششی پُر درد، اشکم را نهان کردم.
_چرا اعدامشان کردند؟
می‌پرسد ز من با چشم اشک‌آلود،
_چرا اعدامشان کردند؟
_ عزیزم، دخترم!
آنجا، شگفت‌انگیز دنیایی است
دروغ و دشمنی فرمانروایی می‌کُند آنجا.
این کیمیای خونِ انسان‌ها
خدایی می‌کُند آنجا.
در آنجا حق و انسان حرف‌های پوچ و بیهوده‌ست.
در آنجا رهزنی، آدم‌کُشی، خون‌‌ریزی آزاد است
و دست‌و پای آزادی‌ست در زنجیر…

# امیرهوشنگ ابتهاج (سایه)

تولدم مبارک

تولدم که می شود

روی یک تکه کاغذ می نویسم
“مشترک مورد نظر امروز در دسترس نمی باشد”

و می چسبانم به در دلم
تا
دل مشغولی ها،
دغدغه ها،
خستگی ها،
فکروخیال کردن های بی سروته به یک سال،
بدو بدو کردن ها،
و…
پشت در بمانند و از همان راهی که آمدند برگردند.
و تمام روز را من و خودم تنهایی می گذرانیم.
مهمان می کنم خودم را به چند صفحه کتاب،
به گوش کردن یک موسیقی بی کلام در سکوت،
به خوردن یک ناهار چرب و چیلی به دور از چشم برنامه ی غذایی ام در طول سال،
قدم می زنم از این سرخیابان تا آن سرش را
و خستگی هایم را با خوردن یک فنجان چای پشت میز یک کافه جا می گذارم تا سال دیگر…
آری، روزهای تولدم را جانانه تر زندگی می کنم گویی از نو متولد شده ام…

تولدم مبارک

چند سرودۀ طنز

برای بردن ما احترام لازم نیست

وکیل و قاضی و ترفند و دام لازم نیست

بدون نامه بیایید و بی‌مجوز و بند
برای کشتن ما اتهام لازم نیست

به هر کسی که مرا کشت، آفرین گویید
از او گذشت کنید، انتقام لازم نیست

به هر دهان که ز هم باز گشت حمله کنید
چو در گلو خفه گردد قیام لازم نیست

هر آنکه خواب رهایی بدید، صیغه کنید
برای حجت شرعی دوام لازم نیست

چو جام جم به کف دشمنان آزادی‌ست
فریب آینه و حذف نام لازم نیست

زمام و بند برای دهان کارگر است
عسس که پارس نماید، لگام لازم نیست

به جام و باده چه حاجت چو قاضیان مست‌اند
زوال عقل مهیاست، جام لازم نیست

نقاب ظلم چو افتد، به لاک خود نروید
برای خنجر خونین نیام لازم نیست

به روز واقعه باید امام را بکشید
برای شام غریبان امام لازم نیست

# حامد وحدت

این که کی تو نخ سکه و دلاره، به تو چه!
سر بی‌گناه کی بالای داره، به تو چه!
اون که هرروز با یه خودرو عازم زیارته
از کجا آورده و تا کی سواره، به تو چه!
اگه خون دل و جون مردمو کرده حراج
تا سحر کشیده و بازم خماره، به تو چه!
همه افسرده و پژمرده و لولند، چه به من؟
افق نگاهشون قامت یاره، به تو چه!
حافظ امنیت اموال مملکت اگر
اختلاس کرده و در فکر فراره، به تو چه!
دکتر و استاد دانشکدۀ مهندسی
با همه دک‌وپزش لنگ ناهاره، به تو چه!
توی جمع شاعرا شعر نه‌طنز من اگر
فاقد وزنه و قافیه نداره، به تو چه!

# حامد وحدت

ای کاش که اظهار گذرنامۀ ایران
در خارجه بر هموطنی ننگ نباشد
ای کاش که دینداری و اسلام و ولایت
در جنگ به ملیت و فرهنگ نباشد
ای کاش شکاف طبقاتی ده ما
در حد مگامتر و به فرسنگ نباشد
ای کاش در آن‌گه که وطن را بفروشند
بر مردمک دیدۀ ما زنگ نباشد
ای کاش مناجات سحر، نالۀ شبگیر
بی زمزمۀ عود و دف و چنگ نباشد
حامد به همینم که به کوری اجانب
در مهد وطن جای کسی تنگ نباشد

# حامد وحدت

سروده‌ای از سیدعلی صالحی

سلام !
حال همۀ ما خوب است
ملالی نیست جز گم‌شدن گاه‌به‌گاه خیالی دور
که مردم به آن شادمانی بی‌سبب می‌گویند
با این همه عمری اگر باقی بود،
طوری از کنار زندگی می‌گذرم
که نه زانوی آهوی بی‌جفت بلرزد و نه این دل ناماندگار بی‌درمان

تا یادم نرفته است، بنویسم
حوالی خواب‌های ما سال پر بارانی بود
می‌دانم همیشه حیاط آنجا پر از هوای تازۀ بازنیامدن است
اما تو لااقل، حتی هر وهله گاهی، هرازگاهی
ببین انعکاس تبسم رویا
شبیه شمایل شقایق نیست

راستی خبرت بدهم
خواب دیده‌ام‌ خانه‌ای خریده‌ام
بی‌پرده، بی‌پنجره، بی‌در ، بی‌دیوار ... هی بخند !
بی‌پرده بگویمت
چیزی نمانده است، من چهل ساله خواهم شد
فردا را به فال نیک خواهم گرفت
دارد همین لحظه یک فوج کبوتر سپید
از فراز کوچۀ ما می‌گذرد
باد بوی نام‌های کسان من می‌دهد
یادت می‌آید رفته بودی
خبر از آرامش آسمان بیاوری !؟
نه ری‌را جان
نامه‌ام باید کوتاه باشد
ساده باشد
بی‌حرفی از ابهام و آینه ،
از نو برایت می‌نویسم
حال همۀ ما خوب است
اما تو باور مکن !