چند کاریکلماتور برگزیده

نخستین بار پس از آشنایی با مهدی فرج‌اللهی با مفهوم کاریکلماتور آشنا شدم. از آن پس نوشته‌های خود مهدی و پرویز شاپور که همیشه جلوی چشمم بوده و نوشته‌های دیگران را مطالعه کرده و گاه خودم هم تلاش مذبوحانه‌ای در این زمینه کرده‌ام. بهترین‌هایی این مجموعه (اعم از اندوخته‌ها و سروده‌ها) را اینجا می‌خوانید.

  1. آب به‌اندازه‌ای گل‌آلود بود که ماهی زندگی را تیره‌وتار می‌دید.
  2. آرایشگر ماهری بود اما سرش خلوت بود.
  3. آقازاده‌ها مرض قند داشتند، شربت شهادت میل نکردند.
  4. آمدم . . . . تو بودی . . . . امّا قسمت نبود.
  5. ابر و باد و مه و خورشید و فلک سر کارند.
  6. از وقتی شنیدم سایه‌ام را با تیر می‌زنند، شب‌ها بیرون می‌آیم.
  7. اسم همۀ دختران مرد فقیر آرزو بود.
  8. اگر زیاده‌ازحد خاکی باشی، آخرش آسفالتت می‌کنند.
  9. اگر عشق نبود، مخابرات تابه‌حال ورشکست شده بود.
  10. انسان‌ها تنها درقبرستان با هم کنار می‌آیند.
  11. این قافلۀ عمر عجب از هیچ‌کس نمی‌گذرد.
  12. بابا آب داد دیگر افسانه شده . . . . بابا را هم ایزوگام کرده‌اند.
  13. برای اینکه پشه‌ها کاملاً ناامید نشوند، دستم را از پشه‌بند بیرون می‌گذارم.
  14. برای مردن عمری فرصت داریم.
  15. بعضی از نگاه‌ها صدای قشنگی دارند.
  16. بعضی‌ها باآنکه خیّاط نیستند، خوب وصله‌هایی به آدم می‌چسبانند.
  17. بعضی‌ها با نردبان قدرت از دیوار حاشا بالا می‌روند.
  18. بعضی‌ها دهانشان بوی شیر می‌دهد، کلّه‌شان بوی قرمه‌سبزی.
  19. بعضی‌ها را گذاشتیم کنار . . . همان کنار را هم به گند کشیدند!
  20. بعضی‌ها نماز را به جماعت می‌خوانند و حق را فرادا می‌خورند.
  21. بعضی‌ها نمرده دستشان از دنیا کوتاه است.
  22. بهترین ورزش دویدن است؛ اما نه توی حرف دیگران.
  23. به دلم آمد می‌آیی؛ آمدی، دلم رفت.
  24. به یک اتّفاق خوب جهت افتادن نیازمندیم.
  25. بی‌بخارترین شیر شیر سرد است.
  26. بیشترین "درآمد" پارسال "پدرانمان" بودند.
  27. پستۀ خندان بااخلاق‌ترین خشکبار قنّادی است.
  28. تمام مردم دنیا به یک زبان سکوت می‌کنند (یا می‌خندند).
  29. تمامی خداحافظی‌ها را به سلام ختم می کند . . . . . گردی زمین.

  1. جانباز شیمیایی شربت شهادت را باقطره‌چکان می‌نوشد.
  2. حادثه خبر نمی‌کند؛ اما بی‌خبر هم نمی‌گذارد.
  3. حرف دوپهلو در الفبای هیچ فرهنگی وجود ندارد.
  4. "حوّا" که باشی، بعضی‌ها هوا برشان می‌دارد که آدم‌اند.
  5. حیف دسته‌گل‌هایی که برای حفظ گلدسته‌ها پرپر می‌شوند.

  1. خاک‌سپاری آغاز حیات درخت است.
  2. دختره کلّی حقّه سوار کرد تا پیاده‌ام کند.
  3. در میلیون‌ها سلول تنم فقط یک زندانی وجود دارد.
  4. دست‌دست کنی، دست به دست می‌شود.
  5. دست‌وپای عزرائیل را می‌بندد . . . کمربند ایمنی
  6. دلّاک پاک‌ترین نان‌ها را از چرک‌ترین تن‌ها به دست می‌آورد.
  7. دلم برای ماهی‌ها می‌سوزد که در ایّام کودکی نمی‌توانند خاک‌بازی کنند.
  8. دیکتاتورها وزن همه‌چیز را با "من" می‌سنجند.
  9. ردّ پای ماهی نقش برآب است.

  1. زباله را تفکیک کنیم تا خشک‌وتر با هم نسوزند.
  2. زخم دلم را با لبخند پانسمان کرد.
  3. ز گهواره تا گور گیج می زنیم.
  4. زندگی بدون آب از گلوی ماهی پایین نمی‌رود.
  5. زندگی بدون عشق، مثل پیژامۀ بدون کش است.
  6. زندگی هیچ‌گاه اندازۀ تنمان نشد؛ حتی زمانی که خودمان بریدیم و دوختیم.
  7. شعرهای شاعر بی‌پول هیچ وزنی ندارد.

  1. عجب زمانه‌ای شده . . . . . گذشت هم درگذشت.
  2. عدّه‌ای زبان مادری را با اخلاق پدری صحبت می‌کنند.
  3. عرض خیابان را به طول عمرم اضافه می‌کنم . . . از روی پل عابر پیاده
  4. عرق حلال می‌خورد . . . . . پیراهن کارگر
  5. عرقش را جوراب می‌خورد، اطرافیان مست می‌شوند.
  6. فرصت‌طلب از رابطۀ شکرآب مربّا می‌پزد.
  7. قلب شهید به حرمت وطنش ایستاده است.
  8. قلبم پرجمعیّت‌ترین شهر دنیاست.

  1. کشاورز عصبانی بادمجان را زیر چشم می‌کارد.
  2. گاوها در صف کشتارگاه هم یکدیگر را هل می‌دهند.
  3. گاهی اوقات کلیۀ امورم درد می‌کند.
  4. گربه هم برای تکّه‌ای گوشت سگ‌دو می‌زند.
  5. گرد آمدند تا درازمان کنند.
  6. گرۀ کیسۀ زباله روزنۀ امید گربه را کور می‌کند.
  7. گل آفتابگردان در روزهای ابری احساس بلاتکلیفی می‌کند.
  8. گل محمّدی باش تا محتاج ادوکلن فرانسوی نباشی.
  9. لباس عافیت به تنم گریه می کند.
  10. ماهی‌ها آب از سرشان گذشته است.
  11. مردان می‌توانند با دست‌بند زنان را پای‌بند کنند.
  12. مسئله‌سازترین آدم‌های دنیا معلّم‌های ریاضی هستند.
  13. مهرش به دلم افتاد؛ امّا مهریه‌اش آن را از دلم درآورد.

  1. نانوا هم جوش شیرین می‌زند . . . . . بیچاره فرهاد
  2. نقّاش فقیر خجالت می‌کشید.
  3. نقّاش منتظر به‌خوبی انتظار می‌کشد.
  4. نقّاش نیستم . . . . ولی دلم برایت پر می‌کشد.
  5. نمی‌دانم چرا هرچقدر به قربانت می‌روم، نمی‌رسم.
  6. نوزاد شیرفهم‌ترین موجود است.
  7. همین که فهمیدم نامزدم ماهی چندمیلیون خرج آرایشش می‌کند، با آرایشگرش ازدواج کردم.
  8. وقتی عکس گل محمدی در آب افتاد، ماهی‌ها صلوات فرستادند.
  9. وقتی مرد، برایش "سنگ تمام" گذاشتند.

خاطرات دانشگاه

تازه هفده سالم تمام شده بود که وارد دانشگاه شدم. تا قبل از آن هیچ کاری جز درس‌خواندن نکرده بودم. تمام خاطرات دوران کودکی و نوجوانی‌ام در درس‌خواندن خلاصه می‌شد. پذیرفته‌شدن در دانشگاه، آن هم دانشگاه هنر، و پانصدششصد کیلومتر فاصله‌گرفتن از فضای خانواده برایم چند دستاورد داشت.

اول امکان پرداختن به برخی علایق شخصی‌ام که تا آن روز از آن‌ها دور مانده بودم. از همان روزهای نخست زندگی در اصفهان پیش از اندیشیدن به مرحله‌ای جدید از تحصیل که به آن وارد شده بودم و دغدغۀ محل سکونت و تنها زندگی‌کردن، شیوه‌ای از زندگی که تا آن روز تجربه نکرده بودم، در جست‌وجوی محافل و انجمن‌های ادبی شهر و استادی شایسته بودم که بتواند درددل کردن با سازم را که تازه چند هفته‌ای بود با آن آشنا شده بودم، به من بیاموزد. وقتی دانشجوی ترم دو بودم، چنان این ذوق و شوقم را در فضای دانشکده جا انداخته بودم که مؤسس و مسئول انجمن شعر و موسیقی دانشکده شدم. هر هفته عده‌ای را که شاید خیلی‌های‌شان توانمندی و صلاحیت بیشتری برای این مسئولیت داشتند، گرد هم می‌آوردم. آن‌هایی که ذهن خلاق‌تری داشتند، نوشته‌ها و سروده‌های‌شان را برای جمع می‌خواندند و سایرین برای آن که از قافله عقب نمانند، در هر جلسه مطلب ارزشمندی را که به تازگی خوانده یا قطعه موسیقی‌ای که با آن آشنا شده بودند، با دیگران به اشتراک می‌گذاشتند.

در حالی که خودم در مجموع بیست جلسه کلاس نرفته بودم، گروهی را برای اجرا در مناسبت‌ها گرد هم آوردم و بدین طریق سرپرست گروه موسیقی دانشکده شدم. گروهمان متشکل از چند نفری که در انجمن توانمندی‌شان را برای اجرای موسیقی دریافته بودم و دوستان دیگرم بود که از قبل می‌شناختم و اتفاقاً آن‌ها هم در اصفهان دانشجوی دانشگاه‌های دیگر بودند. یک بار تصمیم گرفتم که برای یکی از مناسبت‌های مذهبی چند قطعه‌ای تنظیم و آماده کنم تا با اعضای گروه تمرین کنیم و در روز جشن در دانشکده اجرا کنیم. جلسات هفتگی انجمن ادبی تبدیل شده بود به جلسات تمرین گروه. برای احساس مشارکت اعضای انجمن از حضور ایشان در جلسه‌های تمرین جلوگیری نمی‌کردیم و گاه نظرشان را برای بهبود اجرا جویا می‌شدیم.

گذشت و گذشت تا زمان اجرا فرا رسید. با کلی استرس و نگرانی با همراهی گروهی که هیچ‌یک تا کنون اجرای روی صحنه را تجربه نکرده بودند، برگرفته از اندک آموخته‌های خویش و چند اجرای استادان موسیقی که شرکت کرده بودم، اجرایی را تنظیم کرده بودم شامل پیش‌درآمد، قطعات آوازی، چند تصنیف مشهور و گوش‌آشنا، قطعه‌ای به فراخور مناسبت روز و رنگ پایانی که در مجموع حدود ۳۰ دقیقه به طول می‌انجامید. با توجه به محبوبیتی که خصوصاً خوانندۀ گروهمان در بین دانشجویان داشت و تصنیف‌هایی که متهورانه با عبور از خط‌های قرمز از میان آثار خوانندگان سال‌های دور برگزیده بودم، یقین داشتم که کارمان با استقبال دانشجویان مواجه خواهد شد؛ اما دریغ که همۀ محاسباتمان غلط از آب درآمد.

پیش‌درآمد بیشتر بر عهدۀ خودم و نوازندۀ تمبک بود. با همۀ استرسی که داشتم، آن را بهتر از همۀ اجراهایی که در تمرین‌ها داشتیم به پایان بردیم تا نوبت به قطعه‌های آوازی و تصنیف‌ها رسید. در این قطعه‌ها چون نوازندۀ تار و نی هم به گروه اضافه می‌شدند، فشار روانی احتمال اشتباه‌کردن یا فراموش‌کردن بخشی از قطعه خیلی کمتر بود و با آرامش روانی بیشتری هرکس به ایفای نقش می‌پرداخت؛ اما از اواسط اجرا زمزمه‌های درگوشی مخاطبین گروه را آشفته می‌کرد و این آشفتگی وقتی مسئولین سالن پذیرایی از حاضرین را آغاز کردند، صد چندان شد. در تمام ساعت‌هایی که تمرین می‌کردیم، تصور آرمانی‌مان این بود که وقتی بتوانیم اجرایی خوب داشته باشیم، تمام سالن سراپا گوش خواهند شد و چون مخاطبینمان دانشجویان هنر بودند، آشنایی قطعه‌ها و تصنیف‌ها به گوششان موجب می‌شود که اقبال بیشتری به نیوشیدن آن‌ها نشان دهند؛ اما آنچه اکنون فراروی مان بود، عده‌ای جوان کم‌حوصله درحال پچ‌پچ و خوردن بستنی و شیرینی بود که گویی برای پایان‌یافتن اجرا و رسیدن به بخش بعدی برنامه که اهدای هدایا و جایزه‌ها بود، لحظه‌شماری می‌کردند.

باوجود همۀ انرژی منفی‌ای که از مخاطبین برنامه دریافت می‌کردیم و نیز نگاه‌ها و رفتار اخطارآمیز مسئولین دانشگاه به‌سبب انتخاب قطعه‌ها بالاخره اجرا را به انجام رساندیم. در آن روز از روی همراهانم در گروه شرمسار و از همۀ مخاطبین و مسئولینی که این‌قدر شأن و ارزش کارمان را پایین آورده بودند، بسی دلخور شدم؛ اما شاید سال‌ها بعد پس از حضور در اجراهای مختلف در محفل‌های گوناگون دریافتم که برای اجرا در جایگاه بخشی از جُنگ یا برنامه‌ای مناسبتی که مسلماً مخاطبین پیش و پس از آن ساعت‌هایی را به بهره‌گیری از برنامه‌های گوناگون تخصیص می‌دهند، باید اجرایی بسیار موجز و جذاب تنظیم کرد؛ به‌طوری که با واردکردن شوکی به مخاطب، وی را غرق در لذت کنیم و پیش از زمان انتظار وی اجرا پایان یافته باشد.

آن اجرا در لحظه خاطرۀ خوشی برای من به جا نگذاشت؛ اما سال‌ها بعد که در کنار همسرم فیلم آن را مرور می‌کردیم و به یاد می‌آوردیم که آن جلسه‌های تمرین چگونه توانست مقدمۀ ایجاد رابطه‌ای جاودانه بین ما بشود، از تماشای آن بسیار لذت می‌بردیم. پس از اجرا درحالی‌که خود حتی تصورش را هم نمی‌کردم که چنین کاری از من بربیاید، نیرویی در وجودم مرا بر آن داشت که از بانویی که نوازندۀ نی گروهمان بود، خواهش کنم که بتوانم با ایشان در محیطی خارج از دانشکده گفت‌وگو کنم. درحالی‌که نمی‌توانست ذوق‌وشوقش را بابت پیشنهادی که به وی کرده بودم، در چشمانش پنهان کند، گویا او هم نخستین بارش بود که با پسری خارج از فضاهای رسمی سخن می‌گوید، گفت که با احترام درخواست مرا می‌پذیرد؛ اما حسب فرهنگ خانوادگی و احترامی که برای مادرش قایل است، این کار فقط با کسب اجازه از مادرش ممکن است و از من خواست که برای کسب اجازه به دیدن مادرش بروم. در آن لحظه شوق من آنقدر بود که بی هیچ تأملی پیش‌شرط وی را بپذیرم. غافل از آن که با این دیدار، من به چیزی بسی بیش از هدفی که بدان می‌اندیشیدم، دست می‌یافتم و بانویی که یک جلسه گفت‌وگو با وی خارج از محیط دانشکده را در سر می‌پروراندم، ندیم و هم‌صحبت و همراهم در تمام لحظات زندگی می‌شد.

روز زن

از وقتی یادمه هر سال روز ۲۵ آذر همۀ خانواده خونۀ مامان‌بزرگ جمع می‌شدیم و جشن می‌گرفتیم. بابابزرگم همیشه مهمونی بزرگی تدارک می‌دید و هدیه‌های ارزشمندی را که برای همسر و دخترها و عروس‌هاش تهیه کرده بود، به اون‌ها می‌داد. وقتی بزرگ‌تر شدم و حکمت این کار رو پرس‌وجو کردم، بهم گفتند که از قدیم الایام این روز، روز زن بوده و در اون سال‌هایی که به سن من قد نمی‌داد، شاه همین کار رو برای خانواده‌ش و همۀ زن‌های ایرانی که اون‌ها رو خانوادۀ خودش می‌دونسته، انجام می‌داده. حالا که دیگه نه از تاک نشون مونده و نه از تاک‌نشان، این رسم ازش به یادگار مونده بود و همچنان خانواده‌های ایرانی رسم پاسداشت از زن‌ها رو در روز زن به جا می‌آوردند.

بعد از گذشت سال‌ها ما که نسل دوم برجای‌مانده از آن جمع بودیم، تصمیم گرفتیم به این وسیله نام و یاد مامان‌بزرگ و بابابزرگمون رو زنده کنیم و حالا که خودشون نیستن، اداشون رو دربیاریم؛ اما زهی خیال باطل. تا اومدیم توی گروه تلگرامی خانواده مطرح کنیم که بیاید هفتۀ دیگه به‌مناسبت روز زن خونۀ مامان‌بزرگ جمع بشیم، اولین نفر دایی بزرگم که این روزها به‌خاطر اینکه بعضی آداب مذهبی رو بقیۀ خانواده خیلی جدی نمی‌گیرن و مثلاً عکس‌های بی‌حجابشون رو توی گروه می‌ذارن، کمتر تو گروه آفتابی می‌شه، صداش دراومد (ببخشید، متنش بر صفحه ظاهر شد) که «نفس گرامی‌داشت و به هر بهانه چراغ خونۀ مامان‌وبابا رو روشن نگه داشتن خیلی هم خوب؛ ولی مگه نمی‌دونید؟ دیگه مناسبت‌های برساختۀ پهلوی رو کسی به رسمیت نمی‌شناسه و روز زن، روز تولد حضرت فاطمه‌س که چند ماه دیگه‌س.» هنوز جوهر مسیجش خشک نشده بود که صدای خواهر کوچیکه‌م از اون سر دنیا دراومد: «دایی جون، حضرت فاطمه که همون‌طور که خودتون می‌گید، هیجده سال بیشتر عمر نکرده و به زن بودن نرسیده. گویا پدر و همسرش هم به جرم قرار دادن اون در موقعیت کودک‌همسری تحت‌تعقیبن. تازه، مگه نمی‌دونید؟ قرن بیست‌ویکم عصر ارتباطاته و همۀ دنیا مناسبت‌هایی دارن که به‌طور همزمان و مشترک برگزار می‌کنن. اتفاقاً ۲۱ مارس رو چون روز تولد من هم هست، روز جهانی زن اعلام کرده‌ن و همۀ دنیا این روز رو جشن می‌گیرن و به زن‌هاشون هدیه می‌دن.» کمی که گذشت، دیدیم پسرخاله‌م یه voice گذاشته که: «حالا که موضوع هدیه دادن و هدیه گرفتنه، روز ولنتاین‌و عشقه. شاید لااقل به‌ازای دوسه تا هدیه‌ای که باید بدیم، یکی هم یه چیزی به ما بده.»

پس از سکوت طولانی‌مدتی که بر گروه حاکم بود، اون دایی دیگه‌م که خیلی خودش رو آدم فرهنگی و درعین‌حال میهن‌پرستی می‌دونه، موضع‌گیری متفاوت خودش رو به شکلی متفاوت بیان کرد. طی یک سنت‌شکنی پیامی تصویری گذاشت و بعد از کلی سلام و احوال‌پرسی و چاق‌سلامتی صمیمانه با همۀ خانواده (؛ البته به‌شکلی که متوجه نشن بسیاری از اون‌ها رو حتی به اسم نمی‌شناسه)، با نشون دادن مطالبی از میون کتاب‌هاش (که از این فاصله و از میان دوربین گوشی‌ش چیزی دیده نمی‌شد)، مدعی شد که: «خوشا به فرهنگ و تمدن خودمون که از هزارها سال پیش از اون که اروپایی‌ها به فکر انتخاب روزی به نام زن و روزی برای اظهار عشق به همدیگه بیفتن، جشن سپندارمذگان داشتیم که در اون مهر مادری و عشق به زن را یکجا گرامی می‌داشته‌ن و هنوز هم کسانی که به ایرانی بودن خودشون افتخار می‌کنند، این روز رو جشن می‌گیرن.» تازه بحث در خانواده درمورد تاریخ سپندارمذگان درگرفته بود که عده‌ای بر این باور بودند که پنجم اسفنده و گروهی دیگه روز بیست‌ونه بهمن رو روایت صحیح‌تر می‌دونستن که یکی از دختردایی‌هام از میون جمع سربرآورد: «اصلاً حالا که این‌همه اختلاف سلیقه وجود داره، بیاید بی‌خیال روز زن شیم. همون روز دختر را دریابید که تعداد کسانی هم که باید بهشون هدیه بدید، خیلی هم کمتره.» که بابای خودش پابرهنه پرید وسط حرفش که: «وا! روز دختر هم جشن گرفتن داره؟ من خودم یادمه مرحوم آقام خبر یه دنیا اومدن هر کدوم از دخترها رو که بهش دادن، یه بار کمرش شکست و سر به دنیا اومدن همین عمه کوچیکه‌ت چنان تو فامیل سرشکسته شده بود که دیگه قد راست نکرد. اگه می‌خواین یاد اون بزرگ‌ترهاتون رو زنده نگه دارید، باید به باورهاشون هم احترام بذارید. تازه، روز زن آدم باید فقط به همسرش هدیه بده. روز دختر که همۀ دخترهات و دوست‌های دخترهات و دخترهای دوستات و... به صف می‌شن تا... .» اولین واکنش حاضرین به بیانات قرّای دایی‌م این بود که خاله کوچیکم چند تا استیکر گریه و قلب شکسته گذاشت و گروه رو ترک کرد. نفر دوم دختر خودش بود که البته رگ غیرتش انقدر بالا نزده بود که left بده؛ ولی از انبوه استیکر و اظهار تأسف از طرزفکر باباش دریغ نکرد... (ادامه دارد).