شب چراغ پرسه پس کوچه ها (کامران بهلولی)

درود بر همه کسانی که نسبت به حفاظت ازآثار و حقوق مولف حساسیت نشان می دهند. در این قسمت سه لختی براساس چندبیت اول از قطعه شعر زیبای "شب چراغ پرسۀ پس کوچه ها" نوشته آقای "کامران بهلولی" نوشته بودم که عدم ذکر نام ایشان مورد اعتراض دوستان گرامیشان قرارگرفت. باعذرخواهی از سوء تفاهم پیش آمده و ذکر آن که مطالبی که من در این وبلاگ گردآورده ام لزوما دست نوشته ها و سروده های خودم نیست و گواه آن برخی مطالبی است که ازبزرگان ادب فارسی نقل کرده ام، پس از کسب اجازه ازآقای "مهندس کامران بهلولی" متن کامل آن شعر را که مسلما بسیار زیباتراز سه لختی من می باشد (با ذکر نام شاعر) دراین قسمت نقل خواهم کرد.

بازخوانی ترانۀ "تاک"

ما سیمای سرسپرده، زیر زخمه های مضراب        چه دلای غافلی که، ساز ما پرونده از خواب

نغمه های دل سازو، همصدا باهم می خونیم        اگه ضربه ای نباشه گنگ و بی صدا می مونیم

می کشند گوشهای سازو، اگه همصدا نخونیم        برای دفاع ازخود، ولی لال و بی زبونیم

توی شادیها و غمها، همدم تنهاییهاتیم        می خونیم تاوقتی هستیم، وقتی خاموشی صداتیم

رنگ و چارمضراب و تصنیف، نغمه های عاشقونه        واسه رقص و پایکوبی، سازه بهترین بهونه

زخمه ها به سینۀ ما، می زنند مضراب و پنجه        ازصدای نالۀ ما، دل هیچ کس نمی رنجه

واکنید حنجره ها رو، بی هراس ازرنج تحریم        دل نواز و مهربونتر، بنوازید دل هرسیم

به چه زخمه ای تواند، دل آزرده برآشفت       کسی که میون آواز، سخن ازمهر و وفا گفت

بی انتها حضور

بی انتها حضور

گویا به سر رسید

گویا تمام همّت دل خواب بوده است

شاید تمام حادثه بر آب بوده است

شاید تمام کشمکش و اضطراب ما

دیوانگی یک شب مهتاب بوده است

پس ای دل غمین

قدری درنگ کن

بیهوده دل مبند بر این یک دو روز عمر

بیهوده چشم و گونۀ خود لاله گون مکن

دیگر گذشت موسم شادی و عیش و نوش

گر نیک بنگری

این نیز بگذرد

آب را گل نکنیم

آب را گل نکنیم،       بر سر سقف فروریخته منزل نکنیم

از همین چشمه که گاه،       دختری می خورد آب

از همین چشمه که تنها وقتی،          روی مهتاب می افتد در آب

همۀ جوجه خروسهای محل           کوزه ها بر سر هم می شکنند

در فرودست انگار، برکه ای ساخته اند

تا فروشوید اندوه دل از مردم شهرنشین، که ندانند شقایق چه گلی ست

مردم شهرنشین       به چه می اندیشند؟

آب را گل نکنیم، تا که شاید بشود، مردم شهرنشین

که چمنزار و گل و غنچه و موسیقی را، در بهشت موعود آرزو می کردند

پای این برکۀ نور       آسمان آبی، سرخی رنگ شقایق پهنای افق

لذّت غوطه وری در دل آب          را بفهمند و دلی تازه کنند

روزی از آب گل آلود نجویند و بگویند به خویش

مردمان سر رود       آب را می فهمند

 گل نکردندش     ما نیز آب را گل نکنیم

 

یأس کبود

از این یأس کبودی که رو اندام غزلهامه           از این آرامش پوچی که هر شب توی رؤیامه

از این بازی از این تدبیر از این که منطقی هستم                   من ازهرچی تو این دنیابه غیرازعاشقی خسته م

از این جنگیدن بی تو، چقدر زخمی شده روحم            ندارم چتر دستاتو، پر از رگبار اندوهم

تو شعری که ازش رفتی،دلم جون می کنه هرشب                    روشونه م دست تبدارت،ویولن میزنه هرشب

تو از آغوش من دوری، من از آغوش تو دورم            چقدراین مصلحت تلخه،داره می ناله سنتورم

دلم بد جوری آشوبه، هوام طوفانی و سرده                 خدای قصّه مون رفته، ولی ای کاش برگرده

صبح را با تو دیدم

صبح را با تو دیدم

و آغاز روشنی را با تو یافتم

در تمام نفسهایم نشسته ای

نمی دانی، ترکم که می کنی

چون گوسفندی جامانده از رمه ام

صدایم کن

صدایت آرامشی ست آمیخته با روح خسته ام

صدایم کن تا به گله بازآیم

تا مگر دیگربار و دیگربار، زنگوله هایمان آواز سردهند

بی حضور تو

خیابان پهلوی

برگریزانش

از تجریش تا محمودیه

از محمودیه تا ونک

از ونک تا گامهای خسته ام

که شهر را رج می زنند

بی حضور تو

مرامنامه آمرین به معروف

همه عالم به جز ما بی خبر ازعدل و انصافند                    برای حفظ قدرت یاوه های تازه می بافند

بجز ما هیچ کس را زندگی درخورد انسان نیست                    دراین دارهلاکت بی جهاد و جبهه نتوان زیست

به جای قرب حق بر انس دلها اتکا دارند!                    شهیدان از نوای سازشان در رنج و اکراهند

هر آن کس زندگی را وقف خدمت کرده بازنده ست                    مگر دائم کند توبه سحر تا صبح تا زنده ست

یکی مهپاره را دیدم به کسب علم می کوشید                    چنان بدکاره ای که رخ ز نامحرم نمی پوشید

شبی دیدم پزشکی بهر استعلاج بیماری                    به هنگام جماعت شد ز مسجد سوی بهداری!

چه گویم از معلم آن به ظاهر پیر دانشمند                    که در ماه صفر می زد به روی کودکان لبخند(!)

نمی دانم مگر خوفی ز دوزخ نیست ایشان را                    که در عمق زمین این گونه می جویند مرجان را؟

به فتوای کدامین مرجع گستاخ بی پروا                    به پرواز آمده افلاک را طی می کند عنقا؟

کنون فرض است بر ما آتش این فتنه بنشانیم                    نهال علم و دانش، مهر و رأفت ریشه کن سازیم

بباید تاخت بر رؤیای نافرجام طنازان                    که بگشایند بند از ابروان مردم ایران

اگر روزی به من بخشند این دنیا و مافیها                    جهان را سربه سر ویران کنم جز مسجدالاقصی

جوابیه به غزل بانو "ساغر شفیعی"

اولین روز که شیدات شدم یادم هست       مات و مبهوت تماشات شدم یادم هست 

اولین بار که بر گنج دلم دست زدی       بربودی ز دلم غصه و غم یادم هست 

من چه دیدم به نخستین نگهت یادم نیست       لیک بیتابی و شرم گنهم یادم هست 

قاصدکهای پیام آور دل را با شوق       بوسه دادی تو نهان از نظرم یادم هست 

با تو سنجاقک احساس چه پروایی داشت       که همه عمر به رویا بردم؟ یادم هست 

بی شک آن خاطره ها در دل من خواهدماند       تا بود تاج ندامت به سرم یادم هست

تمرین های سیستم آرزوها

1) جزئیات آرزوتون رو بنویسید یا نقاشی کنید. بعد اونو آتیش بزنید تا به "انرژی برتر" تبدیل بشه.

2) بارها و بارها تکرارکنید: این بار را به الوهیت باطنم می سپارم تا خود شاد و هماهنگ و متعالی باقی بمانم.

3) جلوی آرزوتون بنویسید که اگر اون رو به دست بیارید، چه کارهایی می کنید. پیشاپیش تصورکنید که اون آرزو حاصل شده است؛ پس اون کارها رو انجام بدید و بدین طریق ایمان خاموش رو به ایمان فعال تبدیل کنید.

4) جلوی فهرست آرزوهاتون بنویسید که چطور می تونید از همون چیزی که آرزوش رو دارید، به دیگران ببخشید تا عین اون رو دریافت کنید.

5) جلوی هر یک از آرزوهاتون بنویسید که آیا تا به حال همون رو از کسی دریغ کرده اید یا نه؟

6) برای رفع کارماها به بقیۀ مردم نیکی کنید و به قانون عفو و بخشایش الهی پناه برید.

7) هیچ کس چیزی به آدم نمی دهد مگر خود او و هیچ کس چیزی را از آدم دریغ نمی کند مگر خود او.

اگر خود تو عوض شوی، شرایط عوض خواهدشد.

جایی که راه نیست، خدا راه می گشاید