آب به اندازه ای گل آلود بود که ماهی زندگی را تیره و تار می دید.
آتش بیار معرکه هم می سوزد.
آدم بدقول، اسکناس بدون گوشه است.
آدمی که بایک "فوت" سرمابخورد، بایک "ها" گرمازده می شود.
آرایشگر ماهری بود اما سرش خلوت بود.
آقازاده ها مرض قند داشتند، شربت شهادت میل نکردند.
آمدم . . . . تو بودی . . . . امّا قسمت نبود
آنقدر نصیحت آویزۀ گوشم کردم که گوشهایم سنگین شده است.
ابر و باد و مه و خورشید و فلک سر کارند.
از تلفن عمومی برای گفتن حرفهای خصوصی استفاده نکنید.
ارث یعنی نابرده رنج گنج میسّر میشود.
ازوقتی شنیدم سایه ام را باتیر می زنند، شبها بیرون می آیم.
اغنیا به آب درمانی و فقرا به نان درمانی نیازمندند.
اگرپول چرک کف دست باشد، مخارج زندگی حکم صابون آنتی باکتریال دارند.
اگرزیاده ازحدخاکی باشی، آخرش آسفالتت می کنند.
اگرعشق نبود، مخابرات تابه حال ورشکست شده بود.
اندیشه درسکوت روزگارسپری می کند.
انسانها تنهادرقبرستان باهم کنار می آیند.
ای شب! فدای روی ماهت
این روزها اغلب مردم پشت فرمان هستند؛ کسی به فکر قیصر نیست.
این قافلۀ عمر عجب ازهیچ کس نمی گذرد.
بااین که گلهای قالی خار ندارند، مردم باکفش روی آنها پا می گذارند.
بابا آب داد دیگر افسانه شده . . . . باباراهم ایزوگام کرده اند.
باچوب درختی که برف کمرش را شکسته بود، پارو ساختم.
باهمان سرعتی که گربه ازدرخت بالا میرود، درخت ازگربه پایین می آید.
بار زندگی را بارشتۀ عمرم بردوش می کشم.
باغبان وقتی دید باران قبول زحمت کرده، به آبپاش مرخصی داد.
برای این که پشه هاکاملا ناامید نشوند، دستم راازپشه بند بیرون می گذارم.
برای مردن عمری فرصت داریم.
برف سنگین کار دانش آموزان را سبک کرد.
بعضی ازنگاهها صدای قشنگی دارند.
بعضیها باآن که خیّاط نیستند، خوب وصله هایی به آدم می چسبانند.
بعضیها بانردبان قدرت ازدیوار حاشا بالا میروند.
بعضیها را گذاشتیم کنار . . . همان کنارراهم به گند کشیدند!
بعضیهانمازرابه جماعت می خوانند و حق را فرادا می خورند.
بعضیها نمرده دستشان ازدنیا کوتاه است.
بلبل مرتاض روی گل خاردار می نشیند.
بهترین ورزش دویدن است؛ اما نه توی حرف دیگران
بهترین وسیله برای جلوگیری از طلاق ازدواج نکردن است.
به دلم آمد می آیی؛ آمدی، دلم رفت.
به عقیدۀ گیوتین، سر آدم زیادی است.
به نگاهم خوش آمدی!
به یک اتّفاق خوب جهت افتادن نیازمندیم.
به یک تور تفریحی دعوت شده بودم ولی درتور ازدواج گیرافتادم.
بی بخارترین شیر شیر سرد است.
بیشترین "درآمد" پارسال "پدرانمان" بودند.
بی شعوری ذاتی نیست؛ گاهی خودمان دراین راستا تلاش می کنیم.
پستۀ خندان بااخلاقترین خشکبار قنّادی است.
پرگاری که اختلال حواس پیداکند، بیضی ترسیم می کند.
تمام مردم دنیا به یک زبان سکوت می کنند.
تمام مردم دنیا به یک زبان می خندند.
تمامی خداحافظیها رابه سلام ختم می کند . . . . . گردی زمین
ثروتمندان گمان می کنند دندانهای آنهافقط برای جویدن و دندانهای مافقط برای خندیدن ساخته شده اند.
جارو شکم خالی سطل زباله را پر میکند.
جامۀ عمل به تن آرزوهایم گریه می کند.
جانباز شیمیایی شربت شهادت راباقطره چکان می نوشد.
چاله چشم به راه آب خسته است.
چشمانت رابه مناظره دعوت می کنم.
چک چک یادت باناودان خیالم ضرب می گیرد.
حادثه خبر نمیکند؛ اما بی خبر هم نمیگذارد.
حرف دوپهلو درالفبای هیچ فرهنگی وجودندارد.
حرف مفت پولدار هم خریداردارد.
حلوای ماضی بعیدرا درزمان حال ساده می پزند.
"حوّا" که باشی، بعضیها هوا برشان می دارد که آدمند.
حیف دسته گلهایی که برای حفظ گلدسته ها پرپر میشوند.
خاک سپاری آغاز حیات درخت است.
خرجم دخلم را آورد.
خطّاط خوش صدا عاشق مرکّب بود.
خط فقر الفبا ندارد.
خواب غفلت نیازی به رختخواب ندارد.
دخترک کلّی حقّه سوارکرد تا پیاده ام کند.
درخشکسالی آب ازآب تکان نمی خورد.
درمیلیونها سلول تنم فقط یک زندانی وجوددارد.
دزد پرتوقّع انتظاردارد سگ برایش قلّاب بگیرد.
دست دست کنی، دست به دست می شود.
دست و پای عزرائیل را می بندد . . . کمربند ایمنی
دلّاک پاکترین نان ها را ازچرکترین تن ها به دست می آورد.
دلتان بزرگ باشد؛ بزرگ کردن شکم که کاری ندارد.
دلم برای ماهی ها می سوزد که درایّام کودکی نمی توانند خاک بازی کنند
دلم یک عشق می خواهد و یک نفرکه بشود دوستش داشت . . . همین!
دیکتاتورها وزن همه چیزرابا "من" می سنجند.
راننده بازبان بوق تکلّم می کند.
رانندۀ عجول را دست می اندازد . . . جادۀ ناهموار
ردّ پای ماهی نقش برآب است.
رژیم به درد آدمهای چاق می خورد.
رؤیای فرهاد دیابتی ترین رؤیاست.
زباله را تفکیک کنیم تا خشک و تر باهم نسوزند.
زخم دلم رابالبخند پانسمان کرد.
ز گهواره تا گور گیج می زنیم.
زمستان فصل عرق گیری پنجره هاست.
زندگی بدون آب ازگلوی ماهی پایین نمی رود.
زندگی بدون عشق، مثل پیژامۀ بدون کش است.
زندگی هیچ گاه اندازۀ تنمان نشد؛ حتی زمانی که خودمان بریدیم و دوختیم.
سایه ام بدون اجازه ام آب نمی خورد.
ستارگان سکّه هایی هستند که فرشتگان درقلّک آسمان پس اندازکرده اند
سر سبز، زبان سرخ این پرچم عشق است.
سعدی کجایی ببینی که بنی آدم ابزار یکدیگرند.
سیگاررا ترک کن تا سلامتی تورا ترک نکند.
شاید عاشق ثریّا شده باشد؛ خشت اوّل را کج نهاده است!
شعرهای شاعر بی پول هیچ وزنی ندارد.
شکسته ترین خط خطّ فقر است.
شگفتا! دهانم بوی شیر می دهد، کلّه ام بوی قرمه سبزی
طناب دار همۀ تقصیرهارا به گردن صندلی می اندازد.
عاقبت مرگ پرنده راازقفس آزادکرد.
عجب زمانه ای شده . . . . . گذشت هم درگذشت.
عدّه ای زبان مادری رابا اخلاق پدری صحبت می کنند.
عرض خیابان رابه طول عمرم اضافه می کنم . . . ازروی پل عابر پیاده
عرق حلال می خورد . . . . . پیراهن کارگر
عرقش را جوراب می خورد، اطرافیان مست می شوند.
عقاب پیر درتار عنکبوت جان سپرد.
فرصت طلب ازرابطۀ شکرآب مربّا می پزد.
فوّاره و قوّۀ جاذبه از سربه سرگذاشتن هم سیرنمیشوند.
فوتبالیست داستان روی قلم نویسنده فول کرد.
قطرۀ باران غمگین روی گونه ام اشک می ریزد.
قلب شهید به حرمت وطنش ایستاده است.
قلبم پرجمعیّت ترین شهر دنیاست.
قلبم را باقلبت میزان می کنم.
کاش گرۀ سبز عید گره از ابروانت بازکند!
کاش نبودنت راهم باخودت برده بودی!
کشاورز عصبانی بادمجان را زیر چشم می کارد.
کمربند ایمنی دست و پای عزرائیل را می بندد.
گاوها درصف کشتارگاه هم یکدیگررا هل می دهند.
گاه درآیینۀ حقیقت، تصویر ما برخلاف تصوّر ماست.
گاهی اوقات کلیۀ امورم درد میکند.
گربه بیش ازدیگران درفکر آزادی پرندۀ محبوس است.
گربه هم برای تکّه ای گوشت سگ دو می زند.
گرد آمدند تا درازمان کنند.
گرۀ کیسۀ زباله روزنۀ امید گربه را کور میکند.
گل آفتابگردان درروزهای ابری احساس بلاتکلیفی می کند.
گل قالی بر دار می شکفد.
گل محمّدی باش تا محتاج ادوکلن فرانسوی نباشی.
گوسفند واقع بین سلّاخ رابه پشمش هم حساب نمی کند.
لباس عافیت به تنم گریه می کند.
ماهی ها آب ازسرشان گذشته است.
مترسک عاشق بازی کلاغ پر است.
مدینۀ فاضلۀ خروس مرغداری است.
مردان می توانند با دست بند،زنان را پای بند کنند.
مرد همین که فهمید همسر آینده اش ماهی چندمیلیون خرج آرایش می کند، باآرایشگر او ازدواج کرد.
مساله سازترین آدمهای دنیا معلّمهای ریاضی هستند.
من ازسیاست سردر نمی آورم، امّا سیاست می خواهد ازمن سردربیاورد.
منتقد سینما درایّام بیکاری چک هم نقد میکند.
مهرش به دلم افتاد؛ امّا مهریه اش آن را ازدلم درآورد.
نام همۀ دختران مرد فقیر آرزو بود.
نانوا هم جوش شیرین میزند . . . . . بیچاره فرهاد
نقّاش فقیر خجالت می کشید.
نقّاش منتظر به خوبی انتظار میکشد.
نقّاش نیستم . . . . ولی دلم برایت پر میکشد.
نمی خواهم میله باشم، نمی خواهم پرچم باشم، می خواهم باد باشم، آزاد باشم
نمی دانم چرا هرچقدر به قربانت می روم، نمی رسم.
نوزاد شیرفهم ترین موجود است.
وقتی عکس گل محمدی درآب افتاد، ماهیها صلوات فرستادند.
وقتی مرد، برایش "سنگ تمام" گذاشتند.
هردرخت پیر می تواند صندلی جوانی باشد.
هروقت زنگ زدم فلسطین، دیدم اشغال است.
هنرمند درسرزمین مرده پرستان پس ازمرگ متولّد میشود.