چند نقیضه برگلستان

 

ذلت بعثیون عراقی را (لعنهم الله من احیاء و الاموات) که کشتنشان موجب قربت بود و کشته شدن به دست ایشان مزید سعادت. هرمنطقه ای که فتح می شد، موجب افتخار اسلام و هموارترشدن راه کربلا بود و چون ازدست می رفت، موجب رسیدن تعداد بیشتری به فیض شهادت و زیارت اباعبدالله. پس درفتح یا ازدست رفتن هرجبهه عملیاتی دونعمت موجود و آوای شکرگزاری رزمندگان برصفیر توپ و تانک غالب

 

چون شکرگزارم ستم و جور عدو را

چون تشنه فردوسم و مشتاق ملائک

 

باران ترکش بی حساب بمب و راکت هایشان به همه جا رسیده و خبر ارزانی کمک های برادرانه و بی دریغ ما به بازماندگانشان درهمه عالم پیچیده. پرده ناموس خواهرانمان را به گناه فاحش دریدند تا ما نیز ازحق برادری فروگزارنکنیم و وظیفه پذیرایی ازفرزندانشان را بدون خطای منکر به جای آوریم.

 

تیر غیبی به جان ما آمد / مایه ننگ هرمسلمان شد

زائر مشهدالرضا امروز / فاجر دختران ایران شد

 

لشکر ۷۲ کربلا را گفته تا میادین مین برسر راه زائرین اباعبدالله بگسترند و لشکر ۱۳ نجف را فرمان داده تا پیکر غواصان ایرانی را دست بسته به بارگاه غواص دریای کرامت برند. پاسداران حرمت وطن را به خلعت اسارت مشرّف، داغ صلیب سرخ برپیشانی نهاده و نوجوانان بازمانده ازتحصیل را تعالیمی نو به رایگان فراروی نهاده تا به زنجیر اسارت، درس همدلی و همبستگی بیاموزند و به آیندگان بیاموزانند. باشد که فرزند سرداری به قدرت اراده ایشان امروز کاروان کربلا به راه بیندازد و خانواده سالاری درگوشه ای دیگرازجهان، ذلت و حقارت مردم این سرزمین رابه نظاره بنشینند. آقازاده هایی که چون مرض قند داشتند، شربت شهادت ننوشیدند، بر کرسیهای مدیریت کشور تکیه زنند تا مبادا انقلاب به دست نااهلان و نامحرمان بیفتد.

 

ابر و باد و مه و خورشید و فلک درکارند / تا که بیگانه شود چیره به بوم و بر ما

شرط انصاف نباشد که به غارت برود / آنچه امروز به جا مانده ز خاکستر ما

  • * * *

روحانی بدیدم درجبهه نبرد / شاهد رها بکرده و پوید شهید را

گفتم میان منبر و سنگر چه فرق بود / ازترک مدرسه به چه بستی امید را؟

گفت آن گناه خویش بشوید به دست خلق / این خلق می کند ره دفع پلید را

٭ ٭ ٭

 

     رزمنده ای را شنیدم که گوشه گیر بود و کم رو و دیگر برادران متملق و پرگو. چون بدایتا فرمانده به کراهت و استحقار دروی نظر می کرد، رزمنده به فراست استبصار به جای آورد و گفت: ای سردار! خاموش خردمند به که نادان خودنمای. نه هرکه به صورت کثیف تر، به سیرت لطیف تر

 

آن شنیدی که مرد دانشمند / گفت باری به ابلهی ریشو

میر بی دین اگر شریف بود / همچنان به ز زاهد پررو

 

فرمانده چون صداقت و تدبیر او دریافت، ارکان دولت را به رعایت وی توصیه کرد. پس برادران برنجیدند و کینه اش دردل گرفتند.

شنیدم که لشگر را جنگی نرم درربود. چون جناحین روی درهم آوردند، اول کسی که به میدان درآمد این پسر بود. به مدد درایت و توانمندی خویش و احاطه اش بر فن آوری روز دنیا برسپاه دشمن زد و چند پهباد جاسوسی دشمن بینداخت. آورده اند که مزدوران دشمن بسیار بودند و اینان بی یار و یاور. جماعتی آهنگ نرمش قهرمانانه ساز کردند. پسر نعره زد و گفت:

"عزب را به جایی رسیده ست کار / که فرزند صالح نشاند به کار

به گل پارگی را نماید رفو / تفو برتو ای چرخ گردون! تفو!"

اندیشمندان و فرهیختگان را به گفتن او تهور زیادت گشت و به یک بار شنیدم که هم بدان تدبیر بردشمن ظفر یافتند. مردمان سر و چشمش ببوسیدند و درکنار گرفتند و هرروز عزیزتر شد تا به امارتش برگزیدند. برادران حسد بردند و در انتخاب حیلت کردند و درنظر امیر خوارش کردند. پسر دریافت و گفت: "محال است که هنرمندان بمیرند و بی هنران جای ایشان بگیرند.

نتواند که سایه اندازد / جز به پهنای جثه اش یک بوم

نام نیکش به یاد بسپارند / گر همای ازجهان شود معدوم".

  پس امیر او را دربندکشید تا فتنه بنشاند و یادآوری حرمت همرزمی های دیرین نیز او را باز نداشت که:

"ده رزمنده در سنگری بجنگند و دو امیر در لشگری نگنجند"

گردش علمی به عصر تکنولوژی

            گردش علمی به عصر تکنولوژی

دیشب خواب عجیبی دیدم. خواب دیدم هنوز نوجوانم و با معلم مهربان دوران راهنمایی آقای آزادگان- و همکلاسی هایم به بازدید از موزۀ ایران باستان رفته ایم. نکتۀ جالب در موزه، وجود چندنمونه از هرکدام از اشیاء تاریخی بود! مثلا از منشور حقوق بشر کورش دو نسخه وجودداشت. یکی ازبچه ها پرسید: مگر آن زمان چند لوح نوشته شده بود؟ و معلم جواب داد: لوح اصلی که در 2500 سال پیش ساخته شده در موزۀ لوور پاریس نگهداری می شود؛ اما الان توسط رایانه دو نسخۀ دیگر از آن پرینت گرفته شده که در این موزه به نمایش گذاشته شده است. از نکات جالب دیگر این موزه وجود فرش بزرگ دست بافت بود که توسط رایانه پرینت گرفته شده بود. خلاصه از "الماس نور" بگیر تا "جام جمشید" همه را توسط رایانه پرینت گرفته بودند. توی موزه، از پرسنل حفاظت تا درخت های چنار کنار خیابان همگی ربات بودند. حتی راهنماها هم برنامه ریزی شده بودند تا چه اطلاعاتی را به چه بازدیدکنندگانی ارائه دهند. برای پذیرایی آب معدنی قله های سبلان را توزیع کردند که از روی نمونۀ اصلی کپی شده بود. رایانه هایی هم در مسیر قرارداشت که هرکس می خواست می توانست از شرابی که با آن در تخت جمشید از میهمان های سلطنتی پذیرایی می کردند گرفته تا گز اصفهان مربوط به دورۀ صفویه را برای خودش پرینت بگیرد. بازدید که تمام شد، معلممان از مسوول موزه خواهش کرد که ما را به مدرسه move کند. مسوول موزه هم ابتدا بعضی ازبچه ها که سبکتر بودند را همان جا با تلفن همراه خودش ازطریق WhatsApp و Telegram فرستاد و بقیه را باتوجه به حجم و وزنشان به نرم افزارهای مختلف معرفی کرد تا از آنها کپی تهیه کرده برای مدرسه ارسال نمایند. کارشناسان موزه برای ارسال بعضی بچه ها مجبورشده بودند آنها را فشرده کنند تا در ظرفیت یک پوشه بگنجند؛ بدون توجه به این که شاید در مدرسه نرم افزار لازم برای آن که زیپ آنها را بازکنند وجودنداشته باشد! نکتۀ عجیب دیگری که وجودداشت این بود که آقای آزادگان برخلاف همیشه که خیلی باحوصله جواب سوالاتمان را می داد، خیلی زود خسته و عصبانی می شد. داشتم موضوع را با یکی از همکلاسی هایم درمیان می گذاشتم که بیژن پسر مدیرمان- که همیشه عینه Nokia فالگوش می ایستد با خنده گفت: راستش مدرسه دید به جای این حقوقی که به آقای آزادگان میده میتونه سه تا ربات استخدام کنه! و الان هم با اخراج معلم اصلی، ربات معلم خریده اند. اسم اصلی این معلم هم "wwwAzadging" و تنها مشکل این معلم ها هم اینه که زود هنگ می کنند!   . . .

خلاصه با ضربۀ سهمگین رباتی که مادرم تنظیم کرده بود تا صبح ها سر ساعت مرا بیدارکند وحشت زده ازخواب برخاستم. فوری لباس هایم را پوشیدم و از خانه بیرون زدم تا خود را به مدرسه برسانم که دیدم خیابان بسته است. با پرس و جو متوجه شدم که شهرداری می خواسته یک مجسمۀ آزادی آمریکا و چندنمونه از اهرام ثلاثۀ مصر را پرینت بگیرد تا در میادین اصلی شهر نصب کند؛ اما چون به تحریم برخورده ایم، download مجسمه ناتمام مانده و فعلا نصفۀ آن را وسط خیابان گذاشته اند تا نرم افزار قفل شکستۀ آن را از چین واردکنیم و بتوانیم بارگیری مجسمه را به اتمام برسانیم. تازه داشتم مساله را در ذهنم تجزیه و تحلیل می کردم که یک ربات انتظامی که احتمالا برای ارشاد افرادی خیلی قدبلندتر از من برنامه ریزی شده بود، با باتوم بر سرم کوفت و هاج و واج مرا به دنیای جهان سومی چندصدسال عقب تر از دنیایی که در آن سیر می کردم بازگرداند.

خر من ازکرّه‌گی دم نداشت

مردی خری دید که در گل گیر کرده بود و صاحب خر از بیرون‌کشیدن آن خسته شده بود

برای کمک‌کردن دُم خر را گرفت و زور زد

دُم خر از جای کنده شد

فریاد از صاحب خر برخاست که: تاوان بده!

مرد برای فرار به کوچه ای دوید؛ ولی بن‌بست بود

خود را در خانه‌ای انداخت

زنی آنجا کنار حوض خانه نشسته بود و چیزی می‌شست و حامله بود

از آن فریاد و صدای بلند درترسید و بچّه‌اش سِقط شد

صاحب خانه نیز با صاحب خر همراه شد

مرد گریزان بر روی بام خانه دوید. راهی نیافت، از بام به کوچه‌ای فرود آمد که در آن طبیبی خانه داشت

جوانی پدر بیمارش را در انتظار نوبت در سایۀ دیوار خوابانده بود

مرد بر آن پیرمرد بیمار افتاد؛ چنان‌که بیمار درجا مُرد

فرزند جوان به‌همراه صاحب خانه و صاحب خر دنبال مرد افتاد

مرد، به‌هنگام فرار، در سر کوچه‌ای با یهودی رهگذر سینه‌به‌سینه شد و او را به زمین انداخت

تکّه‌چوبی در چشم یهودی رفت و کورش کرد

او نیز نالان و خونریزان به جمع متعاقبان پیوست

مرد گریزان، به‌ستوه از این همه، خود را به خانۀ قاضی رساند که پناهم ده و قاضی در آن ساعت با زن شاکی خلوت کرده بود

چون رازش را دانست، چارۀ رسوایی را در طرفداری از او یافت و وقتی از حال و حکایت او آگاه شد، مدّعیان را به داخل خواند

نخست از یهودی پرسید

یهودی گفت: این مسلمان یک چشم مرا نابینا کرده است؛ قصاص طلب می‌کنم

قاضی گفت: دیۀ مسلمان بر یهودی نصف بیشتر نیست

باید آن چشم دیگرت را نیز نابینا کند تا بتوان از او یک چشم گرفت!

وقتی یهودی سود خود را در انصراف از شکایت دید، به پنجاه دینار جریمه محکوم شد!

جوان پدرمرده را پیش خواند

گفت: این مرد از بام بلند بر پدر بیمار من افتاده و هلاکش کرده است؛ به‌طلب قصاص آمده‌ام

قاضی گفت: پدرت بیمار بوده است و ارزش زندگی بیمار نصف ارزش شخص سالم است

حکم عادلانه این است که پدر او را زیر همان دیوار بخوابانیم و تو بر او فرود آیی؛ طوری که یک نیمۀ جانش را بگیری!

جوان صلاح دید که گذشت کند؛ امّا به سی دینار جریمه به‌خاطر شکایت بی‌مورد محکوم شد!

نوبت که به شوهر آن زن رسید که از وحشت سقط کرده بود، گفت: قصاص شرعی هنگامی جایزاست که راه جبران مافات بسته باشد. حال می‌توان آن زن را به‌حلال در عقد ازدواج این مرد درآورد تا کودک ازدست‌رفته را جبران کند. برای طلاق آماده باش!

شوهر فریاد می‌زد و با قاضی جدال می‌کرد که ناگاه صاحب خر برخاست و به‌طرف در دوید

قاضی فریاد داد: هی! بایست که اکنون نوبت تو ست

صاحب خر همچنان که می‌دوید، فریاد زد: من شکایتی ندارم

می‌روم مردانی بیاورم که شهادت دهند: «خر من از کرّه‌گی دُم نداشت!»

  • احمد شاملو، "کتاب کوچه"

زیر باران با ترانه (نقیضه)

زیر باران با ترانه

با نگاهی عاشقانه

می‌روم بر بام خانه

یادم آید روز باران، گردش یک روز دیرین

با تو و شادی و شیدا، در میان باغ گل‌ها

کودکی ده‌ساله بودی

نرم و نازک، چست و چابک

با دو پای کودکانه

می‌دویدی همچو آهو، می‌پریدی از لب جو

ناگهان تیغی ز غفلت، ریش کرد انگشت‌هایت

من چو جرّاحی هراسان، می‌مکیدم زخم‌هایت

خرّم و خندان و بی‌غم، در برم مأوا گرفتی

سر نهاده روی دستم، کنج آغوشم بخفتی

سال‌ها بگذشته امّا، طعم دستت در دهانم

شوق آن دارم که با تو، شعر باران را بخوانم

بس گوارا باد باران، این ترانه از دبستان

بر تمام کودکان عاشق آغوش ایران

بس که باشد اندرین گوهرفشانی، داستان‌های نهانی، رازهای زندگانی

پس بخوان امروز بامن، همچنان دیروز و فردا

زندگانی زیر باران محبّت،

هست زیبا . . . هست زیبا . . . هست زیبا

# حامد وحدت

استاتوس باز

بهترین استاتوس های شوخ طبعانۀ ایرانیان درفضای مجازی

(1)             دیشب تا 3 نصف شب پای کامپیوتر بیدار بودم؛ صبح بیدار شدم دیدم چشمام شده کاسۀ خون، به لبم داغ جنون، به کنارم تو بمون، نرو بادیگری!

(2)             یاد اون روزها به خیر. وقتی من بچّه بودم، مادرم یک تومن به من می داد و مرا به فروشگاه می فرستاد و من بایک کیلو سیب زمینی، دوبسته نان، سه پاکت شیر، یک کیلو پنیر، یک بسته چای و 12تا تخم مرغ به خانه برمی گشتم. امّا الان دیگه ازاین خبرها نیست...! "همه جا توی فروشگاه ها دوربین گذاشته اند".

(3)             همیشه یه مسواک مرموز توی دست شویی هست که معلوم نیست مال کیه!

(4)             وقتی پشت آیفون می پرسی کیه؟ 95% مردم میگن "بازکن"؛ 5% باقیمونده هم میگن "منم".

(5)              رمز موفّقیّتم رو چندسال پیش عوض کردم؛ الان هرکار می کنم یادم نمیاد!

(6)             وقتی کسی ناراحتت می کنه، 42تا ماهیچه استفاده میشه تا اخم کنی؛ امّا فقط 4تا ماهیچه لازمه که دستت رو درازکنی و بزنی پس کلّه ش!

(7)             آیا می دانید اصلی ترین علّت تصادف های خانم های راننده وجود آینه درماشین است؟

(8)             یکی ازویژگی های عطر مشهدی اینه که برای ازبین بردن بوش باید اون قسمت ازبدن رو قطع کنی!

(9)             تمام وسایل و امکانات زندگی ما رو مامانم میذاره "همون جا"؛ کلّا سراغ هرچی رو بگیری "همون جا"ست.

(10)        امروز باتمام دنیا قهرم؛ امّا اگه تو صدام کنی، . . . برمی گردم و میگم:   تویکی دیگه خفه شو!

(11)        امروز دیدم یه خانمی گروووپ توی خیابون خورد زمین؛ خلاصه رفتیم زیر یغل شوهرش رو گرفتیم که ازخنده غش کرده بود!

(12)        این خارجی ها باابداع کلمۀ LOL به جای load out laugh مثلا خواستن بگن ما خیلی مبتکریم؛ امّا ایرانی ها باابداع خخخخخخ به جای خیلی خوبه خدایی خیلی خندیدیم خیرببینی(!) نقشۀ دشمنان رو نقش برآب کردند.

(13)        مثل ماسوله اند آدم ها؛ مثلا "سقف آرزوها"ی ما می شود حیاط مرد بالایی!

(14)        یه موقعی توی مراسم عقد سکّه هدیه میدادن، بعد شد نیم سکّه، بعد ربع سکّه، بعد این سکّه های یک گرمی و نیم گرمی پارسیان و .... به زودی روزی میرسه که به عروس داماد "کارت صدآفرین" بدن!

(15)        آیا می دانستید انسان هایی که بیشتر عمر میکنند دیرتر می میرند؟

(16)        این که باوجود همۀ مشکلات هنوزم یه طرف متکا خنکه، نشون میده باز جای امیدواری هست.

(17)        آدم وقتی همۀ دار و ندارش خودشه، شاید زود خودش رو ببازه؛ امّا دیر خودش رو می فروشه

(18)        رژ نارنجی روی لب مثل اینه که آدم ماکارونی خورده باشه!

(19)        ما بالاخره نفهمیدیم وقتی توی یه مراسمی میگن به افتخار یه نفر دست بزنید، دقیقا به کجاش باید دست بزنیم؟

(20)        پیراهن پاره مد شده، شلوار پاره مد شده، شال ریش ریش مد شده، کلاه سوراخ مد شده، . . . پس این جوراب سوراخ کی مد میشه؟

(21)        بیا بنویسیم روی خاک، رو درخت، رو پر پرنده، رو ابرا . . . کلّا بیا منابع طبیعی رو ازبین ببریم.

(22)        آمریکا ازهمین کارهای ماست که میترسه ها؛ توی فوتبال سرمایه گذاری کردیم توی والیبال نتیجه گرفتیم!

(23)         پسره رفته خواستگاری، بعد بااجازۀ عروس و داماد خانواده هاشون رفتن توی اتاق باهم آشنا بشن!

(24)        دختره دماغشو ازپنجرۀ اتوبوس بیرون آورده بود؛ راننده ازتوی آینه میبینه میگه: خانم آرنجتو بیار تو! خطرناکه

(25)        طرف داشت می مرد، یکی گفت براش آب بیارید؛ گفت: نه ... دوغ ... دوغ!

(26)        دختره اومده توی اسباب بازی فروشی؛ میگه: این پلنگ صورتیتون رنگ بندی داره؟

(27)        نگاهت همچون باران است و قلبم چون کویر ... و می دانی که کویر بدون باران زنده است. پس برو بمیر!

(28)        دیروز توی خیابون یه دوست دختر پیداکردم، گفتم حتما صاحبش داره دنبالش می گرده؛ ازروی زمین برداشتم، تمیزش کردم، بردم مسجد محل تحویلش دادم. بعله؛ یه همچین شخصیتی دارم من.

(29)        ازدار و ندار  دنیا 76تا دوست دختر دارم، یکی ازیکی شکّاک تر؛ اصن داغونما!

(30)        بارون که میباره همه یاد عشقشون می افتن، من یاد ماشینی که صبح می بردیم کارواش!

(31)        یکی سوار اتوبوس میشه؛ راننده بهش میگه: دستت لای در نمونه! جواب میده: سرت لای در نمونه!

(32)        وقتی لای یه گیلاس رو باز میکنی و می بینی کرم توشه، می ندازیش دور، من حال اون کرم رو خریدارم. اون لبخند رضایتش؛ اون نگاه آخر که سرش رو می چرخونه!

(33)        یه چینیه میره بالای کوه و فریاد میزنه: "هین تاسالاوتسین شین". ازکوه جواب میاد: "کصافط! خیلی سخت بود؛ دوباره تکرارکن"!

(34)        الان توی سایت مرکز آمار خوندم که سال 91 درایران 1582211نفر ازدواج کرده اند. کاری بابقیۀ مسائل ندارم، امّا فکر نمی کنید این عدد حدّاقل باید زوج باشه نه فرد؟!

(35)        خیلی ازخرس ها خوشم میاد؛ شش ماه میخوابن، شش ماه هم میرن ماهیگیری. کلّا توی عشق و حالن!

(36)        روی سخنم باعزیزانیه که پشت سخنم رو نمی بینن!

(37)        دکتر بانگاهی به جواب آزمایشش بهش گفت که مشکلی نداره؛ گفت: شانسو ببین! این همه پول خرج کردیم، هیچیمون هم نبود!

(38)        یه بازی هست توی مصر، هرکی بیشتر انقلاب کنه برنده ست!

(39)        نزدیک نشو! هیچ وقت ازجلوبه یک گاو، ازعقب به یک اسب و ازهیچ طرف به یک نیسان آبی نزدیک نشو!

(40)        به مسعود میگم: "12تا جوجه داریم، 8تاشو گربه می خوره؛ چندتاش می مونه؟" اشک توی چشماش جمع میشه و میگه: "اون دیگه جاشون رو فهمیده؛ همه شون رو می خوره!"

(41)        درزندگی هرانسانی چیزهایی هست که به خودش هم مربوط نیست؛ چه رسد به شما دوست عزیز!

(42)        امروز یه احساس خیلی بدی بهم دست داد؛ ولی من بهش دست ندادم ... خلاصه توجمع کلی ضایعش کردم

(43)        عصر حجر، عصر اطّلاعات، عصر ارتباطات، عصر فن آوری، عصر دیجیتال ... همۀ اینها ثابت می کنند که پیشرفت بشر همیشه درعصر صورت گرفته ... ازصبح زود بیدارشدن آدم به جایی نمی رسه!

(44)        اونهایی که میگن ما میریم Face Bookفقط برای تبادل اطّلاعات، همونهایی هستند که میرن تایلند واسه دیدن مناظر طبیعی!

(45)        راننده تاکسی که پول خرد نداشت بقیه کرایه مسافر رو پس بده بهش گفت: به جاش درو محکم ببند!

(46)        نطق همیشگی پدرم به من: پسرم! تو دیگه درشرایطی هستی که نباید دنبال کار بگردی و میتونی خودت کارآفرین باشی. اصلا هم نترس. انقدر بی شعورترازتو هستند که همین الان وکیل و وزیرند!

(47)        "پنج به علاوۀ یک" مراعات استقلالیها رو می کنند نمیگن "شش".

(48)        کبابیه یه تابلوی بزرگ زده بود: 100%گوسفندی. یه شب رفتم اونجا، بعد خوردن کباب فهمیدم منظورش به من بوده که 100%گوسفند بودم که اونجا رفتم.

(49)        موردداشتیم پلیس به یارو گفته: گواهینامه داری؟ یارو جواب داده: بذار داشبورد رو ببینم؛ شانست بزنه اونجا باشه، کارت راه بیفته!

(50)        پیداشدن کارت شارژ ایرانسل توی جیب مرد متاهلی که خط همراه اوّل داره، حکمش درحدّ داشتن 10کیلوتریاک توی ماشن یه قاچاقچیه!

(51)        دخترداییم زنگ زده میگه: "چرا ADSL من نمیره تو اینترنت؟" بهش میگم: "کدوم چراغ ها روشنه؟" میگه: "چراغ اتاقم و مهتابی آشپزخونه"!

(52)        یارو سر قبر باباش یه دیس خرما گذاشت؛ نیم ساعت بعد اومد دید دیس خالیه. رو قبر پدرش میزنه و میگه: "بابا اگه گشنه ای برات فلافل بگیرم"!

(53)        یکی ازبزرگترین چالش های زندگیم سالم بیرون آوردن اوّلین برگ دستمال کاغذی ازجعبه شه!

(54)        هروقت دیدید یه دختر ریمل نزده، بدونید نقشه کشیده یه جا گریه کنه تا کارش راه بیفته!

(55)        اصلا چرا خانوما "پارک بانوان" دارند، آقایون "پارک بانوان" ندارند؟

(56)        هراس من ازمردن درسرزمینی است که درآن آژانس زودترازاورژانس به مقصد می رسد! (سهیل کلاته)

(57)        فقط توی ایرانه که جواب "های" هویه. توی خارج جواب "Hello"، "Hi"، "How are you" و اینهاست.

(58)        یه پیژامه دارم این قدرراحته که هرپنج دقیقه نگاش می کنم مطمئن شم پامه یا نه!

(59)        "موفّق باشید" آخر برگۀ امتحان، درجواب تمام خسته نباشیدهاییه که دانشجوها به استاد میگن.

(60)        دختر همکلاسیمون ازم پرسید: والیبال چندچند شد؟ گفتم: 0-3 بردیم. گفت: گلها رو کی زد؟

دارم زدند تا سخنم را عوض کنم

دارم زدند تا سخنم را عوض کنم                    یک بیت شعر انجمنم را عوض کنم

آن کو درید پیرهنم را بدون شرم                    امروز گیرداده تنم را عوض کنم

زنجیر توی هیات اگر کارگر نشد                     زنجیر زیر پیرهنم را عوض کنم

گرمستندقضاوت هرکس به چشم اوست        باید که صورت خفنم را عوض کنم

تا باجناق نوکر حاجی صمد شوم                   مجبورگشته ام که زنم را عوض کنم

عبدالصمد که مرد و سرم بی کلاه ماند           رفتم که بچّه های ننه م را عوض کنم

آنقدر حرفهای گنده و بی قاعده زدم               محکوم گشته ام دهنم را عوض کنم

حاشا اگر به زلف پریشان دلبری                    موی دماغ طعنه زنم را عوض کنم

خاکم به دل که باهمه فردوس و حور عین        یک قطعه ازجهاز زنم را عوض کنم

چون نیست کس لگن بگذارد به زیر من           خواهم که کاسۀ لگنم را عوض کنم

بعدازشکوه و شوکت تشییع بی نظیر             باید سه پاره ازکفنم را عوض کنم

دار و ندار من عوضی بود ازنخست                 دارم زدند تا سخنم را عوض کنم

تو عروس کسی اگر بشوی


تو عروس کسی اگر بشوی،صبر گیرم چو حضرت ایوب

روزگاران آیند و روند،تا رسم من به وصل آن محبوب

تو عروس کسی اگر بشوی، می برم من سر تورا ازبیخ
انچنان که ندیده مانندش، قتل وکشتار ِ دیگری تاریخ

تو عروس کسی اگر بشوی، مثل چنگیز می شوم خونخوار

شوهرت را کشم به آتش و خون، به در آرم ز روزگار دمار

توعروس کسی اگر بشوی، اصفهان راعذاب خواهم کرد
من کبیرم شبیه شاه عباس، چلستون را خراب خواهم کرد

توعروس کسی اگربشوی، می شوم مثل شخص نادرشاه
میکنم کور چشم مردت را، دستش ازدامنت شود کوتاه

تو عروس کسی اگر بشوی، گر چه تلخ است می زنم لبخند
با همه می کنم مدارا چون، پادشاه شریف ایل زند

تو عروس کسی اگر بشوی، مجلست را وخیم خواهم کرد

من خود لطفعلی زندیه ام، شوهرت را دونیم خواهم کرد

تو عروس کسی اگر بشوی، مجلست را وخیم خواهم کرد

مثل آغامحمّد قاجار، شوهرت را عقیم خواهم کرد

تو عروس کسی اگر بشوی، بشو اصلا به من چه از فردا
می شوم مثل ناصرالدین شاه، می کنم یک حرمسرا بر پا


تو عروس کسی اگر بشوی، می گذارم به روی هم پاها
من شبیه مظفرالدینم، حکم مشروطه را کنم امضا!

تو عروس کسی اگر بشوی، نگذارم که دست روی دست
من، محمدعلی قاجارم، مجلست را به توپ خواهم بست

تو عروس کسی اگر بشوی، زود چشم تو خیس خواهد شد
چون که دیوانه ات چو احمدشاه، راهی انگلیس خواهد شد


تو عروس کسی اگر بشوی، خانه ات را خراب خواهم کرد
من رضا شاه پهلوی هستم، از تو کشف حجاب خواهم کرد

تو عروس کسی اگر بشوی، می شوم شکل هیتلری دیگر
می کشم من تمام دنیا را، بعد از آن هم گلوله ای در سر

تو عروس کسی اگر بشوی، ملتی را کنم زخودبیزار
من شهنشاه پهلوی هستم، می روم من به زیر استعمار

تو عروس کسی اگر بشوی، چاره ای نیست جزنحمل درد

درفراقت چوشاه خلع شده، همۀ عمر گریه خواهم کرد


تو عروس کسی اگر بشوی، عهد قاجار خراب خواهم کرد
پهلوی را به خواب خواهم برد، من خودم انقلاب خواهم کرد


تو عروس کسی اگر بشوی، ملتی می شود ز من نالان
بنده احمدی نژاد هستم، چون دکل می کنم تو را پنهان

تو عروس کسی اگر بشوی، دولتت بی اساس خواهم کرد

من کیم؟ من جزایری هستم، من تورا اخنلاس خواهم کرد

تو عروس کسی اگر بشوی، می کشد کار من به خود سوزی
مثل شاه شهید خواهم مرد، نه شبیه سران امروزی

تو عروس کسی اگر بشوی، من سلامی به ''دار ''خواهم گفت
شاه نه، شاعرم پس از تو فقط، غزل گریه دار خواهم گفت

تو عروس کسی اگر بشوی، جگرم را کباب خواهی کرد
بی مروت. بمان سر حرفت، که: مرا انتخاب خواهی کرد

تو عروس کسی اگر بشوی، می خورم بیست تا ترامادول
یا که نه پرت می کنم خود را، از همین ارتفاع سی و سه پل

تو عروس کسی اگر بشوی، تو بشو من به حالت طربم
پای تو نفت خام خواهم ریخت، پادشاه سعودیم عربم

تو عروس کسی اگر بشوی، می شوم من عبید زاکانی
طنز می نویسم اما از پس آن گریه های پنهانی

تو عروس کسی اگر بشوی، می شوم آن منجم تنها
میروم در کویر تنهایی، غرق می‌شوم درآن دریا

تو عروس کسی اگر بشوی، می شوم من چو رستم دستان
تار میکنم تمام دنیا را، هند و چین تاته بلوچستان

تو عروس کسی اگر بشوی

می شوم من مثال خوشبختی
اکثر اوقات شاد و خوشحالم

میگم اصن به درک که رفتی

تو عروس کسی اگر بشوی، می شوم من یکی بدتر از خود تو
با کسی ازدواج خواهم کرد،، خیلی خیلی بهتر از خود تو
هی رژه میروم جلوی چشت، تا بسوزد تند و تند دل تو
و پشیمان شوی از این کارت، آرزو کنی زمان بچرخد و تو

ناگهان می پری از این کابوس و میگی نخواهم هیچ کس را جز تو

تو عروس کسی اگر بشوی، من شوم داماد تنهایی
رو به سویت همه اقبال، من خسته ازدنیای فانی

تو عروس کسی اگر بشوی، می دهم من به زندگی پایان
ورنه چون شمع اندرین دنیا، می شوم زار و خسته و نالان


تو عروس کسی اگر بشوی...نه عزیزم ندارد این امکان
تو فقط برای منی آخر، من فقط فدای توام ای جان

تو عروس کسی اگربشوی، خواهمش گفت همان در آغاز
هی تو، اگر نشوی شاد از دیدن یار، خواهدت کشت بی درنگ و بی آواز


تو عروس کسی اگر بشوی، دودمانش به باد خواهم داد
تیشه قتل دامادش را، دست فرهاد خواهم داد

تو عروس کسی اگر بشوی،شک نکن خویش را خواهم کشت
لیکن اول قبل از مرگ، دست خود به خون تو خواهم شست

تو عروس من اگر بشوی، می شوم من چنان جواد ظریف
که همه دوستم بدارند چون، توی دیپلماسی ندارم حریف

درکل خواستم بگم که

تو عروس کسی اگر بشوی...اتفاق خاصی تو زندگی من نمی افته

من عروس کسی اگر بشوم، خاطراتت درون قلب من است
زنده‌ام من، ولی زن ِ بی‌عشق، مرده‌ای بی‌مراسم و کفن است

اسیدپاشی

پس ازواقعۀ اخیرۀ اسیدپاشی برروی نسوان درمعابر عمومی شهر اصفهان، مراتب به استحضار سیّد قوم که ازاکابر علما بوده دارای چندین درجۀ اجتهاد پیراپزشکی درعلوم جدیده و قدیمه می باشند رسید. آقا پس ازچندمرتبه ذکر استغفاربرای بانوانی که مستوجب چنین جنایتی گشته اند(!)، ابتدا خواستند عکسهایی ازآسیب دیدگان رنجور به نظر مبارکشان برسد تا ببینند آیا اصولا چنان جمالی درچهرۀ ایشان بوده که بتوان به ازدست رفتن آن تأسّف خورد و حسن سلیقه و انتخاب اسیدپاشان بی رحم را بسنجند؛ و هرچه خدمتشان عرض شد که فیلمهایی ازصحنۀ وقوع جرم موجود است، تماشای آن رابه جهت پوشیده بودن اندام نسوان درمانتو و مقنعه مکفی ندانستند.

    سپس ازآنجاکه آن بزرگوار به تازگی سریالهای "پوارو" و "دوشیزه مارپل" و ... زیاد تماشا میفرمایند، فورا امرفرمودند که این جنایت باید ریشه یابی شود و برای کشف ریشه های جنایت به هرکجاکه بتوان ازآن اسید تهیه کرد، مراجعه فرمودند. دراین مقطع حسّاس زمانی بود که مشارالیه دریافتند که ازبسیاری ازهمترازهای خود پس افتاده اند؛ چراکه پس ازمراجعه به چند آزمایشگاه متوجّه شدند که "آ سید کلریدریک"، "آ سید فسفریک"، "آ سید سولفوریک" و چندتن دیگرازبزرگان اصفهان درتمام آن آزمایشگاهها به اهدای خون اقدام نموده نام خویش رادرمیان افراد خیّر و خیرخواه به ثبت رسانده اند؛ درحالی که درهیچ آزمایشگاهی نامی و نشانی ازاین سیّد بزرگوار ما برجا نبود.

          وقتی به استحضار رسید بانوانی که مورد حمله قرارگرفته اند همگی پشت ماشین نشسته بودند، بسیار برآشفتند و دراین قصور بزرگ ایشان را مقصّردانستند و فرمودند بانوان هنگام عزیمت با اتومبیل همواره باید برصندلی جلوی ماشین بنشینند و اگرپشت ماشین بنشینند، حتما منظوری داشته اند . . .

سپس قرارشد اگر آسیب دیدگان خواهر یا دختر زیبارویی داشته باشند، (برای ممانعت ازهرگونه آسیب احتمالی) تحت الحفظ به طور خصوصی به خدمت حاج آقا بردانده شوند تا اگرمسألۀ قابل طرح یا شکایت خاصّ دیگری دارند، مطرح نمایند و ایشان رادرتدبیر مواردی که بتواند ازتکرار پیش آمدهای این گونه جلوگیری کند، یاری نمایند.

 

ادامه دارد

چند کاریکلماتور از پرویز شاپور، مهدی فرج اللهی، خودم و دیگران

آب به اندازه ای گل آلود بود که ماهی زندگی را تیره و تار می دید.

آتش بیار معرکه هم می سوزد.

آدم  بدقول، اسکناس بدون گوشه است.

آدمی که بایک "فوت" سرمابخورد، بایک "ها" گرمازده می شود. 

آرایشگر ماهری بود         اما سرش خلوت بود.

آقازاده ها مرض قند داشتند، شربت شهادت میل نکردند.

آمدم   .   .   .   .   تو بودی   .   .   .   .   امّا قسمت نبود 

آنقدر نصیحت آویزۀ گوشم کردم که گوشهایم سنگین شده است.

  

ابر و باد و مه و خورشید و فلک سر کارند.

از تلفن عمومی برای گفتن حرفهای خصوصی استفاده نکنید. 

ارث یعنی        نابرده رنج گنج میسّر میشود.

ازوقتی شنیدم سایه ام را باتیر می زنند، شبها بیرون می آیم. 

اغنیا به آب درمانی و فقرا به نان درمانی نیازمندند.

اگرپول چرک کف دست باشد، مخارج زندگی حکم صابون آنتی باکتریال دارند.

اگرزیاده ازحدخاکی باشی، آخرش آسفالتت می کنند.

اگرعشق نبود، مخابرات تابه حال ورشکست شده بود.

اندیشه درسکوت روزگارسپری می کند. 

انسانها تنهادرقبرستان باهم کنار می آیند. 

ای شب!      فدای روی ماهت

این روزها اغلب مردم پشت فرمان هستند؛ کسی به فکر قیصر نیست.  

این قافلۀ عمر عجب ازهیچ کس نمی گذرد. 

 

بااین که گلهای قالی خار ندارند، مردم باکفش روی آنها پا می گذارند.

بابا آب داد دیگر افسانه شده  .    .    .    .   باباراهم ایزوگام کرده اند.

باچوب درختی که برف کمرش را شکسته بود، پارو ساختم.

باهمان سرعتی که گربه ازدرخت بالا میرود، درخت ازگربه پایین می آید.

بار زندگی را بارشتۀ عمرم بردوش می کشم.

باغبان وقتی دید باران قبول زحمت کرده، به آبپاش مرخصی داد.

برای این که پشه هاکاملا ناامید نشوند، دستم راازپشه بند بیرون می گذارم.

برای مردن عمری فرصت داریم. 

برف سنگین کار دانش آموزان را سبک کرد.

بعضی ازنگاهها صدای قشنگی دارند. 

بعضیها باآن که خیّاط نیستند، خوب وصله هایی به آدم می چسبانند. 

بعضیها بانردبان قدرت ازدیوار حاشا بالا میروند.

بعضیها را گذاشتیم کنار . . . همان کنارراهم به گند کشیدند!

بعضیهانمازرابه جماعت می خوانند و حق را فرادا می خورند.

بعضیها نمرده دستشان ازدنیا کوتاه است.

بلبل مرتاض روی گل خاردار می نشیند. 

بهترین ورزش دویدن است؛ اما نه توی حرف دیگران 

بهترین وسیله برای جلوگیری از طلاق                ازدواج نکردن است.

به دلم آمد می آیی؛  آمدی،   دلم رفت.

به عقیدۀ گیوتین،  سر آدم زیادی است.

به نگاهم خوش آمدی! 

به یک اتّفاق خوب جهت افتادن نیازمندیم. 

به یک تور تفریحی دعوت شده بودم ولی درتور ازدواج گیرافتادم.

بی بخارترین شیر               شیر سرد است.

بیشترین "درآمد" پارسال                      "پدرانمان" بودند.

بی شعوری ذاتی نیست؛ گاهی خودمان دراین راستا تلاش می کنیم. 

 

پستۀ خندان بااخلاقترین خشکبار قنّادی است. 

پرگاری که اختلال حواس پیداکند، بیضی ترسیم می کند.

 

تمام مردم دنیا به یک زبان سکوت می کنند. 

تمام مردم دنیا به یک زبان می خندند.

تمامی خداحافظیها رابه سلام ختم می کند   .   .   .   .   .   گردی زمین

   

ثروتمندان گمان می کنند دندانهای آنهافقط برای جویدن و دندانهای مافقط برای خندیدن ساخته شده اند. 

 

جارو    شکم خالی سطل زباله را پر میکند.

جامۀ عمل به تن آرزوهایم گریه می کند.

جانباز شیمیایی شربت شهادت راباقطره چکان می نوشد.  

  

چاله چشم به راه آب خسته است.

چشمانت رابه مناظره دعوت می کنم.

چک چک یادت باناودان خیالم ضرب می گیرد. 

 

حادثه خبر نمیکند؛ اما بی خبر هم نمیگذارد.

حرف دوپهلو درالفبای هیچ فرهنگی وجودندارد.  

حرف مفت پولدار هم خریداردارد. 

حلوای ماضی بعیدرا درزمان حال ساده می پزند. 

"حوّا" که باشی، بعضیها هوا برشان می دارد که آدمند.

حیف دسته گلهایی که برای حفظ گلدسته ها پرپر میشوند.

   

خاک سپاری         آغاز حیات درخت است.

خرجم دخلم را آورد.

خطّاط خوش صدا عاشق مرکّب بود. 

خط فقر الفبا ندارد.

خواب غفلت نیازی به رختخواب ندارد. 

  

دخترک کلّی حقّه سوارکرد تا پیاده ام کند.

درخشکسالی         آب ازآب تکان نمی خورد.

درمیلیونها سلول تنم فقط یک زندانی وجوددارد.

دزد پرتوقّع انتظاردارد سگ برایش قلّاب بگیرد.

دست دست کنی، دست به دست می شود.

دست و پای عزرائیل را می بندد  .  .  .  کمربند ایمنی

دلّاک پاکترین نان ها را ازچرکترین تن ها به دست می آورد.

دلتان بزرگ باشد؛ بزرگ کردن شکم که کاری ندارد. 

دلم برای ماهی ها می سوزد که درایّام کودکی نمی توانند خاک بازی کنند

دلم یک عشق می خواهد و یک نفرکه بشود دوستش داشت . . . همین!

دیکتاتورها وزن همه چیزرابا "من" می سنجند. 

 

راننده بازبان بوق تکلّم می کند.

رانندۀ عجول را دست می اندازد   .   .   .   جادۀ ناهموار

ردّ پای ماهی        نقش برآب است.

رژیم به درد آدمهای چاق می خورد.

رؤیای فرهاد دیابتی ترین رؤیاست. 

 

زباله را تفکیک کنیم تا خشک و تر باهم نسوزند.

زخم دلم رابالبخند پانسمان کرد.  

ز گهواره تا گور گیج می زنیم.

زمستان فصل عرق گیری پنجره هاست.  

زندگی بدون آب ازگلوی ماهی پایین نمی رود.

زندگی بدون عشق، مثل پیژامۀ بدون کش است. 

زندگی هیچ گاه اندازۀ تنمان نشد؛ حتی زمانی که خودمان بریدیم و دوختیم.

 

سایه ام بدون اجازه ام آب نمی خورد.

ستارگان سکّه هایی هستند که فرشتگان درقلّک آسمان پس اندازکرده اند

سر سبز، زبان سرخ                این پرچم عشق است.

سعدی کجایی ببینی که          بنی آدم ابزار یکدیگرند. 

سیگاررا ترک کن تا سلامتی تورا ترک نکند. 

 

شاید عاشق ثریّا شده باشد؛ خشت اوّل را کج نهاده است! 

شعرهای شاعر بی پول هیچ وزنی ندارد.

شکسته ترین خط             خطّ فقر است.

شگفتا! دهانم بوی شیر می دهد، کلّه ام بوی قرمه سبزی  

 

طناب دار همۀ تقصیرهارا به گردن صندلی می اندازد.

 

عاقبت مرگ پرنده راازقفس آزادکرد. 

عجب زمانه ای شده   .     .     .     .     .  گذشت هم درگذشت.

عدّه ای زبان مادری رابا اخلاق پدری صحبت می کنند. 

عرض خیابان رابه طول عمرم اضافه می کنم  .   .   .  ازروی پل عابر پیاده

عرق حلال می خورد   .     .     .     .     .  پیراهن کارگر 

عرقش را جوراب می خورد، اطرافیان مست می شوند. 

عقاب پیر درتار عنکبوت جان سپرد. 

 

فرصت طلب ازرابطۀ شکرآب مربّا می پزد. 

فوّاره و قوّۀ جاذبه از سربه سرگذاشتن هم سیرنمیشوند.

فوتبالیست داستان روی قلم نویسنده فول کرد.

 

قطرۀ باران غمگین روی گونه ام اشک می ریزد. 

قلب شهید به حرمت وطنش ایستاده است. 

قلبم پرجمعیّت ترین شهر دنیاست. 

قلبم را باقلبت میزان می کنم.

 

کاش گرۀ سبز عید گره از ابروانت بازکند!

کاش نبودنت راهم باخودت برده بودی!

کشاورز عصبانی بادمجان را زیر چشم می کارد. 

کمربند ایمنی دست و پای عزرائیل را می بندد.

 

گاوها درصف کشتارگاه هم یکدیگررا هل می دهند.

گاه درآیینۀ حقیقت، تصویر ما برخلاف تصوّر ماست.

گاهی اوقات کلیۀ امورم درد میکند.

گربه بیش ازدیگران درفکر آزادی پرندۀ محبوس است.

گربه هم برای تکّه ای گوشت سگ دو می زند. 

گرد آمدند تا درازمان کنند. 

گرۀ کیسۀ زباله روزنۀ امید گربه را کور میکند.

گل آفتابگردان درروزهای ابری احساس بلاتکلیفی می کند.

گل قالی بر دار می شکفد.  

گل محمّدی باش       تا محتاج ادوکلن فرانسوی نباشی.

گوسفند واقع بین سلّاخ رابه پشمش هم حساب نمی کند.  

 

لباس عافیت به تنم گریه می کند.

   

ماهی ها آب ازسرشان گذشته است.

مترسک عاشق بازی کلاغ پر است.

مدینۀ فاضلۀ خروس مرغداری است.

مردان می توانند با دست بند،زنان را پای بند کنند. 

مرد همین که فهمید همسر آینده اش ماهی چندمیلیون خرج آرایش می کند، باآرایشگر او ازدواج کرد. 

مساله سازترین آدمهای دنیا           معلّمهای ریاضی هستند.

من ازسیاست سردر نمی آورم، امّا سیاست می خواهد ازمن سردربیاورد. 

منتقد سینما درایّام بیکاری چک هم نقد میکند.

مهرش به دلم افتاد؛ امّا مهریه اش آن را ازدلم درآورد.  

 

نام همۀ دختران مرد فقیر آرزو بود.

نانوا هم جوش شیرین میزند   .   .   .   .   .   بیچاره فرهاد 

نقّاش فقیر خجالت می کشید. 

نقّاش منتظر به خوبی انتظار میکشد.

نقّاش نیستم    .    .    .    .    ولی دلم برایت پر میکشد.

نمی خواهم میله باشم،        نمی خواهم پرچم باشم،        می خواهم باد باشم، آزاد باشم

نمی دانم چرا هرچقدر به قربانت می روم، نمی رسم.

نوزاد شیرفهم ترین موجود است. 

 

وقتی عکس گل محمدی درآب افتاد، ماهیها صلوات فرستادند. 

وقتی مرد، برایش "سنگ تمام" گذاشتند.

 

هردرخت پیر می تواند صندلی جوانی باشد. 

هروقت زنگ زدم فلسطین، دیدم اشغال است.

هنرمند درسرزمین مرده پرستان پس ازمرگ متولّد میشود.

 

 

 

شب چراغ پرسه پس کوچه ها (کامران بهلولی)

درود بر همه کسانی که نسبت به حفاظت ازآثار و حقوق مولف حساسیت نشان می دهند. در این قسمت سه لختی براساس چندبیت اول از قطعه شعر زیبای "شب چراغ پرسۀ پس کوچه ها" نوشته آقای "کامران بهلولی" نوشته بودم که عدم ذکر نام ایشان مورد اعتراض دوستان گرامیشان قرارگرفت. باعذرخواهی از سوء تفاهم پیش آمده و ذکر آن که مطالبی که من در این وبلاگ گردآورده ام لزوما دست نوشته ها و سروده های خودم نیست و گواه آن برخی مطالبی است که ازبزرگان ادب فارسی نقل کرده ام، پس از کسب اجازه ازآقای "مهندس کامران بهلولی" متن کامل آن شعر را که مسلما بسیار زیباتراز سه لختی من می باشد (با ذکر نام شاعر) دراین قسمت نقل خواهم کرد.