مسافر تاکسی
تا به حال در دیوانه خانه بستری شده اید؟
مردی که عقب تاکسی کنارم نشسته بود، بعد از این که کمی نگاهم کرد گفت: ((می تونم یه انتقاد کوچیک بهتون بکنم؟)) گفتم: ((حتما.)) گفت:(( این نوشته هاتون که تو تاکسیه خیلی مزخرفه.)) به نظرم انتقاد خیلی هم کوچک نیامد؛ اما سعی کردم لبخند روی صورتم باقی بماند و گفتم: ((چطور؟)) گفت: ((مثلا همین هفتۀ قبل که دربارۀ دیوونه ها نوشته بودید، واقعا نوشته تون مسخره بود؛ معلوم بود هیچ وقت تو عمرتون دیوونه ندیدید.)) گفتم:(( از کجا فهمیدید؟)) گفت: ((برای این که کسی که بشینه یه جا رو نگاه کنه که اسمش دیوونه نیست.)) گفتم: ((پس اسمش چیه؟)) گفت:(( اسمش کسیه که نشسته یه گوشه داره یه جا رو نگاه می کنه . . . دیوونه کسیه که دیوونه بازی دربیاره.)) خانمی که طرف دیگرم نشسته بود گفت:(( وا! یکی بشینه همش یه جا رو نگاه کنه دیوونه س دیگه؛ پس چیه؟)) مرد گفت: ((شماها هیچ وقت دیوونه خونه نبودید، دیوونه هم ندیدید؛ ولی من 9 ماه تو دیوونه خونه بودم.)) زن گفت: ((من دیوونه خونه نبودم! من سه سال و نیم دیوونه خونه بستری بودم . . . خواهرم هم دیوونه بوده، یعنی هنوزهم هست.)) پسری که جلو نشسته بود گفت: ((شوک هم بهتون دادن؟)) زن گفت: ((نه.)) پسر گفت: ((من فقط دو سال دیوونه خونه بودم؛ ولی به جاش شوک زیاد بهم دادن.)) راننده پرسید: ((شما چرا دیوونه شده بودی؟)) پسر گفت: ((فکر و خیال الکی.)) من گفتم: ((دیدید! ... من هم هفتۀ قبل نوشته بودم فکر و خیاله که آدمو دیوونه می کنه.)) راننده گفت: ((بله، اتفاقا پسر من هم با فکر و خیال دیوونه شد؛ خودم هم شش-هفت سالی دیوونه خونه بودم، ولی دیوونه شدن من سر فکر و خیال نبود؛ دکترا می گفتن فکرم کار نمیکنه، قدرت تخیل هم ندارم.)) همان موقع صدای دکتر را شنیدم که گفت: ((خیلی خب بچه ها، دیگه ماشین سواری بسه، پیاده شید برید تو اتاق هاتون.))