من از یادت نمی کاهم
صبح را با تو ديدم
و آغلز روشني را با تو يافتم
در تمام نفسهايم نشسته اي
نمي داني ،
طردم كه مي كني …
چون گوسفندي جا مانده از گله ام
صدايم كن
صدايت تداوم آرامشي ست گريخته از روح خسته ام
صدايم كن
تا به گله باز آيم
تا مگر ديگر بار و ديگر بار زنگوله هايمان آواز سر دهند
------- ------- ------- -------
خیابان پهلوی . . . برگ ریزانش
از تجریش تا محمودیه . . . از محمودیه تا ونک
از ونک تا گامهای خسته ام . . . که شهر را رج می زنند بی حضور تو
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم بهمن ۱۳۹۲ ساعت 21:31 توسط حامد وحدت
|