تپش سایه دوست
مجموعة کامل اشعار وی به نام "هشت کتاب" شامل کتاب های "مرگ رنگ" ، "زندگی خوابها" ، "آوار آفتاب" ، "شرق اندوه" ، "صدای پای آب" ، "مسافر" ، "حجم سبز" و "ما هیچ، ما نگاه" بعدها به چاپ رسید. نقطة اوج کارنامة هنری سهراب سپهری که بیشتر صاحب نظران وی را با نام آن کارها میشناسند، در مجموعة "حجم سبز" و دو منظومة "صدای پای آب" و "مسافر" می باشد که در آنها سهراب به زبان مستقل خود و شیوة نگارشی که امروزه به نام زبان سپهری شناخته شده دست می یابد. اما آنچه بیشتر سهراب را از دیگران متمایز میسازد، فلسفة نگاه نو و سهل و ممتنع گویی خاص خود اوست. او ساده و بی تکلف سخن می گوید؛ گویی صدای آشنایش را سالهاست می شناسی. اشعارش به سرسبزی بهاران است؛ واژه های کتاب هایش "همه از جنس بلور" و کاغذش "از جنس بهار" است.
او از معدود کسانی ست که در این آشفته بازار پیام انسانیت سرداده و بی اعتنا به کینه ها و حسدها و تنها با قناعت به "یک بستگی پاک" آرام به کار خود ادامه داده با اشعارش مارا به انسانیت فرا می خواند. سهراب تصویرگر واژه هاست. او از حالات و تصورات ذهنی خود سخن نمی گوید؛ بلکه با عباراتی مملو از تشبیه ها و استعارات زیبا تصویری از دیده ها و پرواز هیجان هایش را به نمایش می گذارد. هر کلمه از نوشته هایش –حتی نام اشعارش- شعر است نه شعار! او برای تحقق انسانیت فغان نمی کشد و برای مقابله با زشتی ها به فریاد نمی آید، بلکه با آرامی و نرمش و اصالت و اعتماد به نفس مستقیما نهاد بشری و انسانیت را نمایش می دهد و برای دست یافتن به این هدف "جور دیگردیدن" را به ما می آموزد.
سهراب "مثل ایمانی ازتابش استوا گرم" به انسانیت پایبندبود و می خواست "حکایت افتادن بمبها" را فقط در خواب ببیند و حتی با باورکردن ضد انسانیتها ذهن خود را مسموم نمی کرد؛ اما این به آن معنا نیست که از رنج مردم نمی رنجید. مگر می شود ذهن سیال و حساس شاعری که خواندن "دورترین مرغ جهان" را می شنود و "روی قانون چمن" پا نمی گذارد، از "کندن سبزه ای" می میرد و وارث "آب و خرد و روشنی" است، از درد مردم بی خبر باشد!؟ ذات سهراب با بدی ها نمی آلایید و در این جدال به جای افشای سیاهی ها، مستقیما جهان خوب و انسانی را به ما نشان داد و "مهربانی را به سمت ما کوچاند" و به جای عادی نمودن بدی ها با افشای آنها، با زیرکی با بازگوکردن پاکی ها صد چندان بر زشتی پلیدی ها افزود. او پنجره ای نو به افق دید ما گشود. واژه هایش "خود باد" و "خود باران" بودند و در اوج تاریکی ها از "بازترین پنجره" با ما سخن گفت و ما را به تطهیر در آبی که "در یک قدمی" بود –و او چه خوب می دید- دعوت کرد.
"بزرگ بود" و به راستی "از اهالی امروز" بود و سالها پیش "چترهای عادت" را بست و "زیر باران " رفت و همه کس و همه چیز را زیر باران برد و گرد و غبار کهنگی را از نگاه و چشمهای خود شست و "معنی ناب کلمات" را فهمید و آن را به زیبایی در ذهنمان کاشت. با "طلوع هر اشعه خورشید" متولد میشد و با "تپش نور در پنجره ها" وضو میگرفت. به "مسلمان" بودن خود می بالید و قبله اش را به زیبایی "گل سرخ" ،جانمازش را به پاکی "چشمه" و مهرش را به روشنی و هوشیاری "نور" می دانست؛ به "رسالت زندگی" اعتقادداشت و "مهربانی" ، "ایمان" و "شقایق" بهانه های زیبای زیستنش بودند. حضور ش امروز در همه جای طبیعت، "لای این شب بوها" ، "پای آن کاج بلند" ، "روی آگاهی آب" و "روی قانون گیاه" محسوس است و برای ما که تنهائیمان "شبیخون حجم" او را پیش بینی نمی کرد، با اشعار زیبا و انسانی خود پیامی آورده است که چون "سیب سرخ خورشید" می درخشد و "سبد پرخواب" سالهای ما را در هم شکسته است. هرچند 33 سال پیش در نخستین ماه از فصل رستن (1/2/1359) نهال سرسبز وجود او به زردی گرایید، گل سرخی از اشعار خود برای ما به یادگار گذاشت که تا همیشه تازه و باطراوت باقی خواهدماند.
امروزه با آن که همه می دانیم "کار ما نیست شناسایی راز گل سرخ"، به دنبال شناختن سهراب "در افسون گل سرخ" شناوریم و به این امید که این کار "تپشی از سایة دوست" باشد،می کوشیم تا با آشنایی با ورق های روشن دفتر زندگی وی سبزی نگاهش را در وجود خویش جستجوکنیم.