پا به کلاس که گذاشتم، جلوی در دانشجویی گفت: "جلسة آخره دیگه استاد!"

برگشتم تا جوابی بدم؛ ولی چهره ش اصلا به نظرم آشنا نیومد. گفتم:" برای شما که فکرکنم جلسه اول باشه!"

   پیش از آن که فرصتی برای سلام گفتن بیابم، تک پرانی هایی از گوشه و کنار کلاس بلندشد که: "استاد، هیچ می دونید امروز چه روزیه؟ روز دانشجو رو تبریک نگفتید! روز دانشجو رو تبریک نمی گید استاد؟استاد، دست خالی اومدید!؟"                                                دیگه نتوانستم نشنیده بگیرم و گفتم: "آخه شما دانشجو نیستید!"

           گوشی تلفن همراهم را درآوردم و در حضور جمع خاموش کردم؛ به امید آن که در میان کلاس صدای ترنم دلنشین آهنگ موبایل دانشجویان نظم کلاس را برهم نزنه یا دانشجویی را مشغول نوشتن پیام کوتاه نبینم.

    دست به ماژیک بردم تا موضوع درس را روی تخته بنویسم که متوجه شدم روی تخته جای خالی برای آن که من یک کلمه هم اضافه کنم وجودنداره. ظاهرادانشجویان تنهاگوشه ای از تخته را برای نوشتن تیکه و متلک هایی که به سبب شرم حضور(!) توان بیان رودرروی آن را نداشتند، پاک کرده بودند و بر بقیه تخته همچنان مطالبی از کلاس ساعت قبل یا گفتمان مکتوب دلدادگانی دل سوخته بر جای مانده بود

    وقتی به سبب حفظ شأن استادی از دانشجویی که در ردیف اول نشسته بود خواستم تخته را پاک کنه گفت: "تخته پاک کن نداریم استاد!" ناگزیر دستمالی از جیب بیرون آوردم و به وی دادم تا تخته را پاک کنه که عملیات با صدای ظریف دخترخانمی متوقف شد: "نه؛ شماچرا استاد؟ دستمالتون کثیف میشه!" باناباوری و تحیرسرم را به طرف صدابرگرداندم تا از کسی که حاضرشده دستمالی برای پاک کردن تخته در اختیار من بذاره سپاس گذاری کنم؛ ولی بر خلاف تصورم دخترخانمی که در نگاه اول هرگزنمی تونستیدحدس بزنید دانشجو باشه و گمان کنم برای حضور در یک مجلس رقص و پایکوبی از منزل خارج شده بود ادامه داد:"بفرستیدش بره از یکی از کلاس ها یه تخته پاک کن بلندکنه بیاره." ناگزیر اشاره کردم که به پیشنهاد آن خانم عمل کند؛ چون اصولا تجربه داشتم که مخالفت با پیشنهاد خانم ها چه عواقب وخیمی ممکنه در پی داشته باشه.

      در تلاش برای حفظ نظم کلاس تا رسیدن تخته پاک کن بودم که همان خانم نسبتا محترم دست بلندکرد و جهت فرمایشی خصوصی مرا فراخواند. من که اصولا از این گونه مذاکرات خصوصا در دانشگاه آزاد اسلامی خاطرات خوشی نداشتم، تمام تلاش خود را برای مقاومت به کار بردم؛ ولی چه سود که ظاهرا موضوع حیاتی می نمود! . . . اما همان طور که انتظارش را داشتم،وقتی خود را به بالای سر وی رساندم موضوع غیر قابل تصورتر از آن بود که . . . :"ببخشید استاد؛ جسارته من خدمتتون بگما؛ زیپ شلوارتون بازه"!

         بالاخره با استفاده از تخته پاک کن مغناطیسی زیبایی که از کلاس روبرو ربوده شده بود، مجددا چهرة سفید زیبای تختة کلاس نمایان شد و من تازه مشغول نوشتن عنوان درس روی تخته شده بودم که با اصابت شیئی به پشتم برگشتم و یک بسته بیسکوئیت را که پشت سرم روی زمین افتاده بود دیدم. فکرکردم حتما یکی از دانشجویانی که جلسة قبل براشون درد دل کرده بودم که "چون صبح سحر باید برای رسیدن به دانشگاه از خونه بیرون بیام،  معمولا فرصت صبحانه خوردن پیدا نمیکنم و ناشتا سر کلاس حاضر میشم"، برام نیم چاشتی تهیه کرده تا سر کلاس ضعف نکنم؛ ولی چون نمی خواستم وقت کلاس رو از دست بدیم، بی توجه به موضوع درس را آغازکردم که ناگهان دانشجویی برخواست و کلاس را ترک کرد. قابل حدس زدن بود که موبایلش زنگ خورده و وی به جهت حفظ احترام کلاس ترجیح داده در خارج از کلاس پاسخگوی تلفن باشه!

 در میان کلاس موضوع دیگری هم مخل اعصابم بود و هر دم تمرکزم را در بیان مطلب بر هم می زد و آن رفتار دو دانشجوی بسیار صمیمی بود که دست در گردن هم انداخته ظاهرا مذاکرات خصوصی داشتند که جز کلاس جایی را برای آن امن نمی دیدند. لذا محترمانه از یکی از آنها خواستم کلاس را ترک کنه و در این لحظه اوج عشق و وفاداری را چنان شاهد بودم که زیباروی های کلاسی هم که آغوش گرم و صمیمی همکلاسیش را از دست رفته می دید، برخاست و –بلانسبت گاو- سرش را پایین انداخت و از کلاس خارج شد. هرچند در آن لحظه نقض نظم کلاس بسیار آشفته ام کرده بود، بعد از کلاس به دانشجوی اخراجی که مدعی بود با همکلاسیش قرار ازدواج دارند تأکیدکردم که قدر این همه وفاداری نامزدش را بدونه و سعی کنه متقابلا براش جبران کنه.

 پس از ادای فریضة حضور و غیاب که همانا اصل هدف از تشکیل کلاس بود، تنی چند از دانشجویان که ظاهرا کاری واجب تر از گوش سپردن به تخلیة کلامی محفوظات شب گذشتة من داشتند و فقط منتظر ثبت حضورشان بودند، بلادرنگ کلاس را ترک کردند؛ ولی تازه داشتم محفوظات خود را برای بیانی مقتدرانه مرور میکردم که یکی از همین آقایان محترم وارد کلاس شد و هروله کنان عزم رفتن به سوی محلی که قبلا نشسته بود را داشت که با فریاد من متوقف شد. وقتی به وی متذکرشدم که ورود مجددش به کلاس قاعدتا تابع مقررات خاصیه گفت: "من تو کلاس کاری ندارم، استاد! اومدم کیفمو بردارم." با خشانت به بیرون هدایتش کردم و گفتم که کیفش را برایش ارسال خواهم کرد و در همین حال کیفی را که به آن اشاره داشت برداشته به سمت پنجره رفتم، از طبقة پنجم پایین انداختم و گفتم: "می تونی بری کیفت را برداری"

    به جهت جلوگیری از اطالة کلام موضوع ادعای دانشجوی مذکور نسبت به وجود رایانة همراه(لپ تاپ) در کیف و ادعای خسارت و این که من با یارانة یک سال خود هم نمی تونستم خسارت رایانة مورد ادعا را پرداخت کنم و آن را به پس از دریافت سکه های اهدایی دانشگاه در روز معلم(!) حواله کردم، به شمارة آینده خاطرات خدمات شایسته ام به جامعة دانشگاهی موکول می نمایم؛ هرچند هرگز نتونستم خود را از بابت آن که تبریک روز دانشجو را فراموش کرده بودم ببخشم.