مسئلۀ من

«تن آدمی شریف است به جان آدمیت»

این آدمیت که سعدی آن را موجب شرافت تن آدمی می‌خواند چیست و آیا تعریف واحدی از آن در میان تمام آدمیان وجود دارد؟ مسئلۀ ذهنی من معیار اخلاقی‌بودن یا نبودن یک رفتار در جامعۀ بشری نه فقط در یک فرهنگ یا مذهب یا ملیت خاص و در همین راستا تلاش برای برقراری ارتباط با آدم‌ها در رده‌های سنی، سطح فرهنگی یا آموزشی، گرایش‌های فکری یا تحصیلی، مذهب، جنسیت و ملیت‌های مختلف است. خیلی دوست دارم که بتوانم دوستانی از همۀ این طیف‌های مختلف داشته باشم و برای این کار فکر می‌کنم باید یکی آن که شیوه‌های ارتباط‌برقرارکردن را بیاموزم و دیگر آن که رفتار درستی داشته باشم تا پذیرفته بشوم و گام نخست برای این که رفتار درستی داشته باشم، این است که به ملاکی قطعی برای بازشناختن خوب از بد دست یابم. آنچه به آن دست یافته‌ام، این است که رفتارهایی که از طرف حداقل قریب‌به‌اتفاق آدم‌ها اخلاقی تلقی شود، بسیار محدودند. شاید به‌قول سعدی «علم آدمیت است و جوانمردی و ادب» یا «آدمیت رحم بر بیچارگان آوردن است» یا به‌گفتۀ پروین اعتصامی «صدق و بی‌آزاری و خدمت به خلق» یا دیگر شاعر محبوب معاصرمان «آزادگی، پاکی، مروت، محبت و عشق» ملاک انسانیت باشد* یا شاید اگر بتوانم با فرهنگ‌های دیگر آشنا شوم، به نتایج دیگری دست یابم.

از کشف معیار مشترکی در میان همۀ انسان‌ها برای تشخیص خوب از بد و ملاک اخلاقی‌بودن یک رفتار در میان جامعه‌های مختلف امروزه به‌عنوان «فلسفۀ اخلاق» نام برده می‌شود. آیا هیچ مقیاس پذیرفته‌شدۀ مشترکی در فرهنگ‌ها، ملیت‌ها و مذهب‌های متعدد جهان برای بازشناختن رفتارهای اخلاقی از غیراخلاقی وجود دارد و معیار تعیین‌کنندۀ ارزش‌ها، خیر و شر و فضایل و رذایل اخلاقی چه مشترکاتی با دینداری، قانون‌مداری، آداب‌ورسوم، سنت‌ها، باورها و اعتقادات هر جامعه دارد و آیا این معیارها با گذشت زمان دچار تحول می‌شود؟ مثلاً در کتب آسمانی خوانده‌ایم که موسی (ع) از جانب خدای‌تعالی به بنی‌اسرائیل رعایت «ده فرمان» را توصیه کرد و آن را شرط سعادت ایشان خواند. در فلسفۀ اخلاق امروزین چند فرمان از این «ده فرمان» جای دارد و آیا می‌توان چیزی از آن کاست یا بدان افزود؟

شاید خیلی دیر اتفاقاً ماه گذشته این فرصت برایم ایجاد شد که برای نخستین‌بار از کشور خارج شوم. در تمام مدت اقامتم در تلاش بودم تا فرصتی پیدا کنم که بدون این که مزاحمتی برای کسی ایجاد کنم، با افراد مختلف ارتباط برقرار کنم و دربارۀ دغدغه‌های ذهنی خودم و هم‌وطنانم با ایشان صحبت کنم. از مسئله‌های ذهنی مردم در جامعه‌های دیگه پرس‌وجو می‌کردم و در راستای کشف اخلاق و اخلاق‌مداری برایم جالب بود وقتی مخاطبم دربارۀ چیزی گفت‌وگو و پرس‌وجو می‌کرد که اصلاً در فرهنگ من تابو محسوب می‌شد یا برعکس متوجه می‌شدم سخن‌گفتن دربارۀ موضوعی که من باب گفت‌وگو دربارۀ آن را باز می‌کردم، اخلاقی نمی داند.

فکر می‌کنم در این راستا مسئلۀ ذهنی من خیلی با ایدۀ «گفت‌وگوی تمدن‌ها» که جناب آقای خاتمی در دورۀ ریاست جمهوری‌شان مطرح کردند، نزدیک است. مهم‌ترین مسئله برای من زندگی در جامعه‌ای آرمانی است که افراد بتوانند بدون توجه به تفاوت‌هایشان با یکدیگر ارتباط سالم اجتماعی داشته باشند، از یکدیگر بیاموزند و یاور همدیگر باشند و درعین‌حال به اصول اخلاقی‌ای که فقط مبتنی بر وجدان پاک انسانی است، پایبند باشند. این مسئله وقتی برایم اهمیت بیشتری پیدا می‌کند که به‌عنوان یک هنرمند (اگر روزی بتوانم خود را هنرمند بنامم،) گسترۀ طیف مخاطبانی که با اثر من ارتباط برقرار می‌کنند، برایم مهم باشد.

  • صحبت از آزادگی، پاکی، مروت ابلهی‌ست صحبت از مرگ محبت مرگ عشق، گفت‌وگو از مرگ انسانیت است.

آیا بوسه برای قلب‌های ضعیف مضر است؟

بوسیدن سمبل عشق و محبت در بین انسان‌هاست. در تمام ملت‌های جهان افراد با بوسیدن یکدیگر بـه عزیزانشان ابراز علاقه می‌کنند. مـا با بوسیدن یکدیگر در واقع نوعی پیوند برقرار می‌کنیم. بوسه میتواند دربرگیرندۀ خیلی از احساسات و معانی باشد. بوسه نمایه‌ای از عشق و گرما و شیرینی رابطه و تغییردهندۀ زندگی است. بوسه تقویت‌کنندۀ سلامت قلب، آزادکنندۀ هورمون‌های خوب و تقویت‌کنندۀ خلق‌وخو است. از بوسه می‌توانید به‌عنوان راهی برای ایجاد ارتباط و بیان احساسات با عشقتان استفاده کنید. رابطۀ جنسی می‌تواند رابطه‌ای سرسری و بدون احساس باشد؛ اما زمانی که از تأثیر بوسۀ عاشقانه صحبت می‌شود، تمام لذت‌ها و احساسات دو نفر در آن خلاصه می‌شود. چنین بوسه‌ای پر از لذت و حضور صمیمی هر دو نفر است و به هر دو بهترین احساسات را می‌بخشد. بوسه قلب و روح دو نفر را درگیر می‌کند و راهی دوست‌داشتنی برای بیان احساسات است.

بوسه بر جسم و روان تأثیر مثبت می‎‌گذارد و می‌تواند باعث کاهش برخی از مسائل و مشکلات جسمانی و روانی شود. با این رفتار طبیعی یعنی بوسه، می‌توانید به‌صورت طبیعی ترشح هورمون ضدافسردگی را افزایش دهید. گزارش‌های علمی حاکی از آن هستند که بوسه سطح مواد شیمیایی مرتبط با شادی و آرامش بدنی و خشنودی و احساس تندرستی را افزایش می‌دهد؛ درنتیجه احساس آرامش و شادی در بدن به وجود می‌آید. علاوه بر آن بین عمل بوسیدن و کاهش سطح هورمون اضطراب در بدن نیز ارتباط وجود دارد. بعد از سپری‌کردن روزی سخت و پر فشار، هیچ چیز بهتر از بوسه‌ای طولانی نیست. همان‌طور که آغوشی گرم و محبت‌آمیز می‌تواند از تلخی روزی سخت و بد کم کند، بوسه هم در کاهش سردرد بسیار مفید و مؤثر است. به لطف همۀ مواد شیمیایی شادی‌آوری که به ‌واسطۀ بوسه در بدن تولید می‌شود، بوسیدن می‌تواند روحیۀ ما را بهتر کند و اضطرابمان را کاهش دهد. دو عاملی که به رفع سردردهای اضطرابی و تنش‌زا کمک می‌کنند. هیچ حسی بهتر از حس آرامش بعد از روزی بلند و پر فشار نیست. تنفس در زمان بوسیدن عمیق‌تر می‌شود، عضلات چشم شل می‌شود و در راحت‌ترین حالت خود قرار می‌گیرند. این بهترین ترفند برای قطع ارتباط با دنیای پر هیاهوی بیرونی و احساس آرامش است. به یمن آزادسازی مواد شیمیایی آرامش‌دهنده در بدن، استرس نیز کاهش می‌یابد. آیا تا به حال دقت کرده‌اید وقتی که کسی را که دوست دارید، می‌بوسید، حال بهتری دارید؟ همچنین بوسه ایمنی بدن را افزایش می‌دهد. روان‌شناسان معتقدند زوج‌هایی که پس از چندین سال زناشویی هنوز یکدیگر را با عشق می‌بوسند، رابطه‌ای پایدار و سالم دارند. احتمالاً به این دلیل که بوسه نه‌تنها میل به هم‌آغوشی را افزایش می‌دهد، بلکه در آن لحظه آدمی احساس می‌کند جهان امن است و تنها نیست و زندگی معنی پیدا می‌کند. بوسه در این مفهوم سنتی چندین‌هزارساله است. یکی از دلایل اصلی موفقیت تعداد بسیار زیادی از افرادی که پیش از رفتن به سر کار همسر خود را می‌بوسند، این است که روز خود را با نگرشی مثبت و دلچسب شروع می‌کنند و هیچ چیز نمی‌تواند مانند بوسه در انسان نگرشی مثبت ایجاد کند. بوسه‌ای عمیق و طولانی سبب می‌شود تا مواد قندی با سرعت بیشتری در بدن سوزانده شوند. به‌علاوه، احساس اهمیت‌داشتن برای دیگران می‌تواند به کاهش درد کمک کند.

شاید متوجه بالارفتن ضربان قلبتان در هنگام بوسیدن شده باشید. این موضوع برای شما بی‌فایده نیست. هرگونه فعالیت هوازی که ضربان قلب را بالا ببرد، به پمپاژشدن خون به اندام‌های بدن و کاهش فشار خون کمک می‌کند. در این زمان آدرنالین بیشتری آزاد شده، خون با سرعت بیشتری به تمام نقاط بدن پمپاژ می‌شود. به‌علاوه، بوسه سطح هورمون اضطراب را پایین می‌آورد که این مسئله هم می‌تواند به کاهش فشار خون کمک کند. بوسیدن باعث افزایش ضربان قلب و گشادشدن رگ‌های بدن و بهبود خون‌رسانی به تمام اندام‌های حیاتی می‌شود. زمانی که رگ‌ها گشادتر شوند، جریان خون افزایش و فشار خون کاهش می‌یابد. درواقع بوسیدن برای سلامت قلب و عروق انسان مفید است. بوسه نه‌تنها برای احساس خوب قلب شما مفید است، بلکه تأثیر بوسۀ عاشقانه بر روی آناتومی قلب نیز اثبات شده است. می‌توان اظهار داشت که بوسیدن ازجمله بهترین تمرین‌های قلبی‌عروقی است.

اما آیا بوسه می‌تواند مضرات و عوارضی دیگر هم داشته باشد؟ بله. این بار می‌خواهم از بوسه‌هایی صحبت کنم که نه‌تنها برای سلامتی مفید نیست، بلکه خصوصاً اگر فرد قلبی ضعیف داشته باشد، می‌تواند برایش بسیار مضر باشد و حتی گاه به آسیب‌های شدید قلبی بینجامد.

گونه‌ای خاص از بوسه که برای قلب‌های ضعیف مضر است، بوسۀ ناگهانی است که گاه برای آزار و اذیت فردی که مایل به دادن بوسه نیست یا غافلگیرکردن محبوب یا معشوق نثار وی می‌شود و جالب این است که اتفاقاً در نظر برخی بسی دلچسب‌تر از بوسه‌های عاشقانه در حین هم‌آغوشی نموده است؛ چنان‌که گفته‌اند:

بوسه آنگاه قشنگ است که تمرین نشود / بپری ماچ کنی جیغ زند دربروی

در چنین شرایطی است که به قول مولوی «از قضا اسکنجبین صفرا می‌فزاید» و بوسه‌ برخلاف شرایط عادی و معمول موجب افزایش فشار خون بوس‌دهنده در هنگام جیغ‌زدن و بوس‌کننده هم در هنگام پریدن و هم در هنگام دررفتن می‌شود. گاه دیده شده است که تپش قلب هر یک از طرفین به ۱۵۰ ضربه در دقیقه و فشار خونشان به ۱۸۰ میلی‌متر جیوه افزایش یافته است که چنین شرایطی برای کسانی که قلبی ضعیف (طبق تعریف زیست‌شناختی آن) داشته‌اند، خطرناک بوده و چه بسا موجب آسیب قلبی ایشان شده است و در تعریف روان‌شناختی، اگر کسی که این شگفتانه بر وی واقع شده است، قلبی ضعیف می‌داشته است، دل‌آزردگی و آسیب به رابطۀ عاطفی وی را در پی داشته است.

وقتی سخن از بوسه به میان می‌آید، ناخودآگاه بوسۀ یک عاشق و معشوق یا حداکثر بوسۀ فرزند بر گونه یا دست پدر و مادرش به ذهن متبادر می‌شود. ما همیشه با شنیدن واژۀ بوسه دلمان غنج می‌رود و به یاد کام‌هایی که گرفته‌ایم یا لااقل ذهن خود را همیشه با تصویر گرفتن آن مشغول داشته‌ایم، می‌افتد؛ اماگونه‌ای از بوسه هست که برای قلب‌ ضعیف یک عاشق دل‌باخته مضر است. این بوسه بوسۀ امیدِ جان یا شکردهانی که بر وی دل بسته است و کام‌گیری از وی را حق مسلم خود می‌داند، بر دهان دیگری است. احتمالاً باید با تصنیف «بازگشته» آشنا باشی. جایی که خواننده می‌خواند: «دیدم که نگار من، سرخوش ز کنار من، بگذشت و به بر، یار دگرش.» کاملاً می‌توان درک کرد که این دل‌باخته اگر قلبی ضعیف می‌داشته، حتماً در همان لحظه که نگارش را در بر دیگری دیده است، جان به جان‌آفرین تسلیم می‌کرده است؛ چه رسد به آن که شاهد بوسه‌‌دادن او به دیگری باشد. همچنان که خود ترانه‌سرا نیز این آسیبی که بر قلبش وارد آمده است را از زبان گلی که در دست داشته، چنین بیان می‌کند:«گل که شهره شد به بی‌وفایی، ز دیدن چنین جدایی، ز غصه پاره‌پیرهن بود.» پر واضح است که عاشق دل‌شکسته چون نمی‌خواسته مستقیماً از آسیبی که به قلب رنجور وی وارد آمده است، سخن بگوید، پای گل را به وسط کشیده است و چون گُل دل ندارد، آن را با صفت «پاره‌پیرهن» توصیف کرده است.

گاه خود بوسه ممکن است بسیار هم نشاط‌آور باشد و باعث تلطیف جسم و جان گردد؛ اما این عواقب آن است که دودمان آدم را بر باد می‌دهد و برای قلب که هیچ، برای تمام اعضا و جوارح آدم مضر است. خوب به یاد دارم که روزی یکی از همکلاسی‌هایم دختر دانشجویی را در سرویس دانشگاه بوسیده بود و بعد، چشمتان روز بد نبیند... در اثر جیغ و داد و فریادهای دختر همۀ مسافرین اتوبوس ملاحظۀ قلب رنجور این دوست ما را نکرده بودند. حس انسان‌دوستی‌شان گل کرده بود و هر کدام که در دل آن دختر خانم را خواهر و مادر خود می‌پنداشتند و به چشم برادری چشم از وی برنمی‌داشتند، مشت و لگدی نصیب این دوست رنجور ما کرده بود و شدت مشت و لگدها وقتی افزون شده بود که آن خانم محترم اظهار کرده بود تا قصاص نکند، هرگز گذشت نمی‌کند. پس سه‌چهار تا از آن دانشجویانی که نسبت به همکلاسی‌شان تعصب داشتند، دست و پای مجرم را سخت گرفته بودند تا ایشان بتواند قصاص کند. حال شما خود بگویید در چنین شرایطی اگر آن بندۀ خدا قلب ضعیفی می‌داشت، چه بلایی ممکن بود بر سرش بیاید و وقتی با آثار قصاص بر گونه به خانه رفته بود، چگونه باید موضوع را برای همسرش توضیح می‌داد که موجب آسیب به قلب و روح وی نگردد؟

متأسفم که پایان متنم ممکن است برای کسانی که دلی رنجور و قلبی‌ زخم‌خورده دارند، رنج‌آور و طبیعتاً بسیار مضر باشد؛ اما نمی‌توانم از بوسۀ دیگری نام نبرم که نه فقط برای قلب بوسه‌زننده مضر بوده و هست، بلکه آتش به قلب هر آن کس می‌زند که از آن خبر می‌گیرد و آن بوسه‌ای است که پدری بر پلاکی می‌زند که تنها بازمانده از پیکر فرزندجان‌باخته‌اش است یا مادری داغدار با یادکردن از قولی که از جوانش گرفته بود که به خانه برمی‌گردد و مادر را هرگز تنها نمی‌گذارد، با ذکر این مویه بر رگ‌های گردن فرزندش می‌زد: «پسرم مَرده. پای قولش وای‌می‌سه. بیایید ببینید. پسرم اومده. دیدید وفای پسرم رو؟ سرش رفت؛ اما قولش نرفت.»

مرگ

من دیدگاه خود را دربارۀ مرگ را در قالب شعر و ترانه هایی بازیافته‌ام که به گمانم بسی گویاتر از آنچه خود بخواهم بدان بیفزایم، حق مطلب را ادا کرده اند و به همین سبب بسیار آن‌ها را به‌صورت لقلقۀ زبان با خود تکرار می‌کنم؛ پس شایسته‌تر می‌بینم که نخست به نقل این ابیات بپردازم و اگر مجالی باقی بود، دقیق‌تر آن را با نقل تجربیات شخصیم در زندگی بازمی‌نمایم. نخست آنجا که مولوی می‌فرماید: از جمادی مردم و نامی شدم، و ز نما مردم به حیوان برزدم، مردم ازحیوانی و آدم شدم، پس چه ترسم کی ز مردن کم شدم، حملۀ دیگر بمیرم از بشر، تا بر آرم از ملایک بال و پر، وز ملک هم بایدم جستن ز جوی، کل شیء هالک الا وجهه. مولانا در این شعر مرگ و زندگی را که دو ضد هستند، در کنار هم قرار می‌دهد و بر این باور است که هر مرگی که در انسان یا در طبیعت اتفاق می‌افتد، هستی تازه‌تری به وجود می‌آورد؛ مثل غروب خورشید که طلوعی در جای دیگر در پیش دارد؛ منتها انسان پدیده‌ای پیچیده‌تراست و در هر مرگی کمال می‌پذیرد. و بر این باورم که سهراب سپهری نیز به زبانی همه‌فهم و امروزی‌تر همین تعبیر را این‌گونه بیان کرده است: اگر مرگ نبود دست ما در پی چیزی می‌گشت، مرگ پایان كبوتر نیست، مرگ وارونۀ یك زنجره نیست، مرگ در ذهن اقاقی جاری است، مرگ در آب‌وهوای خوش اندیشه نشیمن دارد، مرگ در ذات شب دهكده از صبح سخن می‌گو ید. مرگ با خوشۀ انگور می‌آ ید به دهان. مرگ در حنجرۀ سرخ‌گلو می‌خواند. مرگ مسئول قشنگی پر شاپرك است. مرگ گاهی ر یحان می‌چیند . مرگ گاهی ودکا می‌نوشد. گاه در سایه نشسته است و به ما می‌نگرد و همه می‌دانیم ریه‌های لذت پر اکسیژن مرگ است. بدین تعبیر سپهری مرگ را پایان نمی‌داند؛ بلکه به‌عنوان هجرت از آن یاد می‌کند و زندگی را رسم خوشایندی می‌نامد با بال و پری به وسعت مرگ و جهان را در حد پلی برای عبور حقیر می‌شمارد. راستی، گفتم پلی برای عبور، به یاد نگاه زیبای اردلان سرفراز به تقدیر افتادم که از کل زندگی با تعبیر پل بین دو مرگ یاد می‌کند و درعین‌حال احتمال برگشتن را منتفی نمی‌داند: آدم خیلی حقیره بازیچۀ تقدیره پل بین دو مرگه مرگی که ناگزیره اما خود تولد آغاز راه مرگه حدیث عمر و آدم حدیث باد و برگه آغاز یک سفر بود وقتی نفس کشیدیم با هر نفس هزار بار به‌سوی مرگ دویدیم تولد هر قصه یه جادۀ کوتاهه اول و آخر مرگه بودن میون راهه اگرچه عاجزانه تسلیم سرنوشتیم با هم بیا بمیریم شاید یه روز برگشتیم و سرانجام این‌گونه نتیجه می‌گیرم که به باور من کل جهان و جهانیان کاروانی هستند که از این مسیر دنیا عبور می‌کنند و هرازچندگاه یکی از مسافران ممکن است به میل خود یا به حکم کاروانسالار تمایل به ادامۀ سفر نداشته باشد که اگر چنین نباشد نیز مغایر با نظام هستی خواهد بود؛ چراکه به تعبیر خیام «در کار جهان اگر وفایی بودی، نوبت به تو خود نمی‌رسید از دگران.» پس خداوند مرگ را آفریده است تا هرگاه حالتی به مسافری دست داد که بگوید «وایستا دنیا ، من می‌خوام پیاده شم»، چنین امکانی برای او وجود داشته باشد.

نمی‌دونم. شاید مطلب کمی شعاری شده باشه. پس چند کلامی هم به ذکر تجربیات شخصی می‌پردازم:

من از دو جهت از مرگ باکیم نیست. اول مرگ دیگران که آن را با از دست دادن برابر می‌نهم. در مسیر زندگی افراد زیادی را شاید به‌واسطۀ مرگ یا غیر از آن از دست داده‌ام که دوریشان و این که دیگر از بودنشان، محبتشان و حمایتشان بهره‌مند نیستم، تا قیام قیامت مرا می‌آزارد؛ در صدر ایشان نخست ... و دوم پدرم. از این که باور دارم که ایشان از این هجرت سود برده‌اند و به جایگاهی بهتر دست یافته‌اند، هرگز آزرده نیستم؛ بلکه همۀ آزردگیم از یادآوری خاطراتی است که مهر و محبت ایشان را تجربه کرده‌ام و دیگر برایم تکرارناپذیر است. این باورم به تعبیر هجرت را این‌گونه توصیف کنم که اگرچه با دست خود پدرم را به خاک سپردم و آخرین نفری بودم که این فرصت را داشتم که بر گونه‌اش بوسه زنم، پس از آن به‌ندرت در آنجا که با او وداع کردم، حضور می‌یابم . چون باور دارم که آنچه در آنجا به خاک سپردم، فقط کالبد و پوسته‌ای بی‌روح بود، نه عزیز من که بخواهم در هنگام دلتنگی به دیدارش بروم. این باور را در آخرین کلامی که از زبان خودش شنیدم هم دریافتم. دوم مرگ خودم که آنقدر آن را نزدیک و دردسترس می‌بینم که برایم واقعۀ غریبی نیست. همین ماه گذشته یک روز که سر کار رفتم، همکارم که چند سالی بود تمام روزمان را با هم می‌گذراندیم، به سر کار نیامد. چون معموالً مرخصی‌هایمان را با هم هماهنگ می‌کردیم، سعی کردم با او تماس بگیرم و علت نیامدنش را جویا شوم. همسرش جواب داد و گفت که در مسیر آمدن به سر کار دچار سانحه شده و درگذشته است. با تکرار سانحه‌هایی این‌گونه که طی آن عزیزانی را از دست داده‌ام و البته بازگشتم به زندگی پس از سانحه‌ای مشابه که خود تجربه کرده‌ام، به هیچ وجه مرگ را امری غریب و دور از دسترس نمی‌بینم.

حس اعتماد

همیشه به من غرغر می‌کرد که «هیچ کاری ازت برنمی‌آد و دنبال هرکاری بفرستمت، دست خالی برمی‌گردی.» حالا هم که چکی توی دستش بود که می‌دانست احتمالاً نقد نمی‌شود، داده بود به من به بانک ببرم تا وقتی برگشتم، باز همان سرکوفت‌ها را به من بزند. هفتۀ پیش کسی را با خود به خانه آورد که می‌گفت دختری در آستانۀ ازدواج دارد و برای آن که هزینۀ جهیزیه برایش کمتر تمام شود، به‌دنبال وسایلی به‌ظاهر سالم و درحد نو است که بتواند در میان جهیزیه بگنجاند و دخترش را به خانۀ بخت بفرستد. چند تا از اسباب و اثاثیۀ خانه را به او فروخت و چک گرفت. همان موقع هم من بهش گفتم: «این یارو از قیافه‌ش معلومه کلاشه و این چک هیچ‌وقت برات پول نمی‌شه.» مثل همیشه من را به دخالت توی کارهایش متهم کرد و گفت: «تو سرت تو کار خودت باشه.» جرأت نکردم بهش بگم: «چون خودت برای خریدن این‌ها پول ندادیه که اینقدر ساده ازشون می‌گذری. هیچ حواست هست؟ اینایی که داری می فروشی، یک زمان جهیزیۀ من بوده‌ها!» ولی نمی‌دونم چرا حالا که سررسید چک رسیده بود و باید برای نقدکردنش به بانک می‌رفتیم، به من مربوط شده بود. بانکش هم که خدا خیرش دهد (!) آن سر دنیا بود. بعد از این که دو تا خط مترو عوض کرده و آخرش هم بخشی از مسیر را با تاکسی رفته بودم، پرسون‌پرسون خودم را به جلوی در بانک رساندم. اول بدجوری یکه خوردم و حالم گرفته شد. چون شیشه‌های در بانک دودی بود و چیزی داخلش پیدا نبود، فکر کردم چراغ‌ها خاموش است و دیر رسیده‌ام؛ اما وقتی در را فشار دادم و لای در باز شد، خیالم راحت شد. وقتی وارد بانک شدم، بانک غلغله بود. گویا از آنجا که از صبح چند ساعتی سامانۀ بانکی قطع بود و به کسی پاسخگو نبودند، ورود و خروج به بانک یک‌طرفه بوده و در این چند ساعت هرکس داخل شده بود، خارج نشده بود. وقتی سرک کشیدم و به ّشماره‌ای که آخرین نفر از دستگاه گرفت، نظری انداختم، متوجه شدم که بین آن با آخرین شماره‌ای که خوانده شده بود، قریب به یک سال نوری فاصله بود و چون چیزی به آخر ساعت کار بانکی هم نمانده بود، مطمئناً اگر می‌خواستم نوبت بگیرم و بایستم تا نوبتم بشود، تا آخر وقت هم نوبتم نمی‌شد و آخرش همان می‌شد که همسرم گفته بود؛ ولی من اصلاً نمی‌خواستم لااقل این‌بار سرکوفت‌هایش را تحمل کنم. برای همین هرطورشده باید امروز با دست پر به خانه برمی‌گشتم. دوری در بانک زدم و توی دست‌های مردم سرک کشیدم.

«بعضی از مردم نمی‌دانم چرا، شاید فکر می‌کنند اگر بیشتر نوبت بگیرند، زودتر نوبتشان می‌شود، شاید می‌خواهند کاسبی‌ای بکنند و نوبتشان رو توی بازار سیاه بفروشند یا نگرانند که نوبتشان بگذرد و متوجه نشوند، نمی‌دانم؛ اما کسانی را دیده‌ام که موقع نوبت گرفتن از دستگاه، دو یا سه نوبت می‌گیرند. پس چرخی زدم و توی دست‌های مردم و روی زمین را نگاه می‌کردم. خدا را چه دیدی؟ شاید کسی نوبتش از دستش روی زمین افتاده باشد و قسمت من بشود.» فکر دیگری که به ذهنم رسید، این بود که «حواس‌جمع بایستم تا هروقت شماره‌ای را خواندند و کسی پیش نرفت، بروم بگویم که شماره‌ام را گم کرده‌ام وبخواهم کارم را راه بیندازند. خصوصاً اگر کارمند بانک مرد جوانی باشد، در این‌گونه مواقع معمولاً دست و پایش شل می‌شود و به خانم زیبارویی مثل من نه نمی‌گوید؛ اما نه. با این کارمندهایی که من پشت باجه‌ها می‌بینم، این نقشه هرگز عملی نیست. دو تا شون که دو خانم جوانند و یکی مردی جاافتاده و ظاهراً سخت‌گیر که سرش را بلند نمی‌کند و در روی مشتری نگاه نمی‌کند. گمان نمی‌کنم زیبایی و نمکین بودن چهرۀ من اینجا به کارم بیاید.»

توی همین فکرها بودم و دوروبرم را می‌پاییدم که آقای محترم نسبتاً مسنی که ریش پروفسوریش را چنان آنکادر کرده بود که گویی بر سایر نقاط صورتش هرگز مویی نروییده است، لباس آراسته‌ای به تن داشت و به سرووضعش می‌خورد که آدم‌حسابی باشد، به من نزدیک شد. بیشتر تیپش مرا به یاد این پیرمردهای سرمایه‌دار و صاحب املاک و کارخانجات توی فیلم‌ها می‌انداخت. کفش ورنی‌ای به پا داشت که فکر کنم همین جلوی در داده بود برایش واکس زده بودند و برای این که برقش چشم‌های خودش را نزند، توی بانک هم عینک آفتابی به چشم داشت. خط اطوی شلوارش خربزه را قاچ می‌کرد و بوی ادوکلنش هر کسی را که تا چند متر دورتر از کنارش عبور می‌کرد، مست می‌کرد. آهسته سرش را کنار گوشم آورد و گفت: «می‌تونم کمکی بهتون بکنم؟» در کمال وجد و شگفتی از این‌همه ادب و متانتش لحظه‌ای دست و پای خودم را گم کردم و از پاسخگویی به او درماندم؛ اما وقتی دعوتم کرد تا در گوشه‌ای از بانک بر روی نیمکتی بنشینیم و مشکلم را برایش بگویم، من هم مؤدبانه پذیرفتم و به‌دنبالش راه افتادم. وقتی به روی نیمکتی چوبی جایی پیدا کرد تا بتوانیم کنار هم بنشینیم، مشکلم را برایش تعریف کردم و گفتم که اگر دست‌خالی به خانه برگردم، شوهرم خواهد گفت که مثل همیشه نتوانسته‌ام کاری را به‌درستی انجام دهم و مرا به بی‌عرضگی و دست‌وپاچلفتی بودن متهم می‌کند. من را به آرامش دعوت کرد و قول داد که هر کمکی بتواند، به من می‌کند تا از این نگرانی رها شوم. به همین منظور ابتدا برگۀ نوبتی را که در دست داشت، به دست من داد و گفت که تا رسیدن نوبتش خیلی نمانده است و با توجه به این که شرایط مرا درک می‌کند، ترجیح می‌دهد که من از نوبتش استفاده کنم تا کارم راه بیفتد.

وقتی کنارم نشسته بود و این حرف‌ها را در گوشم می‌زد، چنان گرمی دست‌هایش به من آرامش می‌داد که بیش از همۀ نزدیکانم با او احساس صمیمیت می‌کردم. شاید بیشتر برای این بود که گفت روان‌درمانگر و مشاور خانواده است و تا کنون ده‌ها مراجع داشته است که روابط خانوادگی شان مانند من و همسرم بوده است و توانسته است با چند جلسه مشاوره آرامش را به کانون خانوادۀ آن‌ها بازگرداند و از من دعوت کرد که همسرم را قانع کنم تا برای جلسه‌های زوج‌درمانی نزد او برویم. خصوصاً وقتی وعده کرد که می‌تواند از طریق روابطی که با رئیس بانک دارد، موجبات نقد کردن وجه چکم را هم فراهم کند و نخواهد گذاشت حقی از ما که به نیت خیر وسایل زندگی‌مان را به آن فرد فروخته‌ایم، تضییع شود، بیش از پیش خود را مدیون او حس کردم. در چند دقیقه‌ای که در بانک نشسته بودیم، آنچنان فشار جمعیتی که می‌خواستند به‌زور جایی برای نشستن بر روی نیمکت بیابند، زیاد بود که چند بار نزدیک بود من از روی نیمکت پایین بیفتم که با کمال مهربانی و نگران از این که آسیبی نبینم، مرا در آغوش گرفت و مانع از افتادنم شد و یک بار که کیفم داشت از روی دوشم می‌افتاد، سریع مانع از بر زمین افتادنش شد و آن را برایم بر روی نیمکت گذاشت. من هم تا می‌توانستم، با هر کلامی که بلد بودم، وگرنه با چشم و ابرو یا در دست فشردن دستان گرم و صمیمی‌اش سپاسگزاریم را به او ابراز می‌کردم.

شمارۀ نوبتم داشت نزدیک می‌شد که برخاست و جایش را به خانمی داد که مدتی بود بالای سرمان ایستاده بود و به من هم یادآور شد که: «حواست به باجه‌ها و شماره‌هایی که می‌خونن، باشه؛ چون این‌ها معطل نمی‌مونن. فوری نفر بعد رو صدا می‌زنن و نوبتت می‌سوزه.» آن خانم که از چشم‌ها و گوش‌هایش فضولی می‌بارید، در تمام این مدت ما را زیر نظر داشت. چنان هفت قلم آرایش کرده بود که فکر کنم آمده بود بانک پول نو بگیرد تا بتواند سر سفرۀ عقد شاباش بدهد. حالا بعد از رهاشدن از این فشار جمعیت و عرق‌ریزان گرمای هوای بانک باید برود یک بار دیگر آرایشش را تجدید کند. توی همین فکر و خیال‌ها بودم که متوجه شدم شمارۀ روی نوبتم بالای سر یکی از باجه‌ها روشن شد. سریع بلند شدم و به‌طرف باجه رفتم. برگۀ نوبتم را بر روی پیشخان مقابل کارمند بانک قراردادم و گفتم: «سلام. خسته نباشید.» کارمند نگاهی عاقل اندر سفیه به من انداخت و گفت: «سلام. متشکرم. این چیه خانم؟» گفتم: «خب. شمارۀ نوبتمه دیگه. همین شماره‌ای که الان بالای سر شما روشنه.» کارمند با دلخوری گویی خستگی یک روز کارکردنش را می خواست سر من خالی کند، گفت: «خانم ما رو مسخره کردی یا خودتو؟ این که برگۀ نوبت بانک نیست! فکر کردی با هر شماره‌ای که از مسجد محله‌تون بگیری، می‌تونی بیای کار بانکی انجام بدی؟» گفتم: «نه آقا. مسجد محل کدومه. این آقای محترم لطف کردن و نوبتشون رو به من داده‌ن.» و بی‌توجه به انکار کارمند بانک ادامه دادم: «حالا من کار زیادی ندارم. شما فقط لطفاً این چک رو ...»؛ ولی وقتی دست بردم تا چک را دربیاورم و به او نشان بدهم، متوجه شدم چنان برای رساندن خود به باجه هول بوده‌ام که کیفم را روی نیمکت جا گذاشته‌ام. به کنار نیمکت برگشتم تا کیفم را بردارم. آن خانم فضول همچنان آنجا نشسته بود. وقتی از او سراغ کیفم را گرفتم، گفت: «چون شما باعجله پاشدی رفتی، پدرتون کیف رو برداشت تا براتون بیاره.» دهنم باز ماند و گفتم: «پدرم!» و متوجه شدم از صمیمیتی که موجب شده بود آن آقا به خود اجازه بدهد دست به دور شانه‌های من بیندازد، آن خانم حدس زده است که ایشان باید پدر من باشد. برگشتم. دوروبرم و تمام بانک را از نظر گذراندم. نه از پدرم(!) خبری بود و نه از کیف پولم. وقتی دریافتم که کل این جلب اعتماد نقشه‌ای ازپیش‌اندیشیده بوده است، من به‌جای اندیشیدن به این که چگونه فریب خورده‌ام، بیش و پیش از هر چیز ذهنم درگیر پاسخی بود که هم‌اکنون باید به همسرم می‌دادم و می‌گفتم که این‌بار دیگر چرا به باور او موفق به انجام کاری نشده و عرضۀ انجام کاری را نداشته‌ام؛ حالا این که برگۀ چک و کیف دستیم را چگونه از دست داده‌ام و چه کسی از من ربوده است، موضوع دیگری بود که باید به فکر بافتن داستانی مفصل و باورپذیر برای آن می‌بودم.

ظلمت شب یلدا

آخرین بار که مادربزرگ را دیدم، بلندترین شب زمستان ۱۳۶1 بود؛ شبی که برای ما هرگز صبح نشد. در آن شب تعدادی از دوستان هم‌دانشگاهیم را که سال‌ها بود از آن‌ها بی‌خبر بودم، به یگانه میراث مصادره‌نشدۀ خاندان سلطنتیم، باغ الهیۀ شمیران دعوت کرده بودم تا جمع شویم و یاد دوستی‌های قدیم را تازه کنیم. در چند سال‌ اخیر مادربزرگم که آخرین بازمانده از شاهزادگان قجر بود، به‌تنهایی در این باغ زندگی می‌کرد و چون حساسیت کمیته‌ای‌ها به رفت‌وآمدهای داخل باغ و نگاه امنیتی به آن محدودیت‌هایی را برای اجتماعات خانوادگی‌مان ایجاد کرده بود، از آخرین مهمانی که در این باغ گرفته بودیم، چند سالی می‌گذشت. برای این دورهمی هم من خیلی نگران بودم. خیلی از آدم‌ها بعد از انقلاب چنان رنگ عوض کرده بودند که دیگر نمی‌شد آن‌ها را به‌درستی شناخت. برای بعضی دیگر هم انقلابی در بیرون ضروری نبود و ازدواج و تشکیل خانواده خودبه‌خود منقلبشان کرده بود. نکند فضا طوری شود که مهمانی‌ای که من بیش از همه برای بازگرداندن مادربزرگ به اجتماعات و یادکردن از فعالیت‌های گستردۀ اجتماعی‌ او تدارک دیده بودم، به یادآوری محرومیت‌ها و محدودیت‌های یک قرن زندگی تحت سلطه‌اش ختم شود. مادربزرگ را همۀ هم نسل‌هایش و آن‌ها که دوران شکوه و شوکتش را به یاد داشتند، جیران صدا می‌کردند. شنیده بودیم که پدرش، مظفرالدین‌شاه، به‌سبب چشمان سیاه، درشت و تأثیرگذارش او را به این نام صدا می‌زده است. جیران زنی هنرمند و نویسنده‌ای تجددخواه بود که پس از عمری فعالیت اجتماعی و سیاسی برای اظهار خشم و نا‌رضایتی‌اش از استبداد، تقلا برای رهایی از محدودیت و احقاق حقوق زنان، در خلوت خود پیانو می‌نواخت، با آب روان سخن می‌گفت و غروب‌ها در کلاه‌فرنگی‌ای که با‌ آن آشنایی دیرین داشت، به‌دور از چشم و گوش اغیار آواز سر می‌داد.

آن شب باغ چنان خشک و بی‌برگ بود که گویی هرگز زندگی در آن جریان نداشته است و از تمام گل‌های زینتی آن فقط چند گل همیشه‌بهار در گلدان‌هایی داخل آلاچیق‌ها باقی بود که مادربزرگ با دقت و وسواس از آن‌ها مراقبت می‌کرد؛ اما کوشک درون باغ حال‌وهوای دوران شکوه خود را حفظ کرده بود. تمام کاشی‌کاری‌ها و آجرکاری‌ها را مادربزرگ به‌تازگی به همان شکل و طرح سابق مرمت کرده بود و پرده‌ها و فرش‌ها و تزئینات داخلی آن همچنان یادآور کسانی بود که شاید هیچ نشانی دیگر از آن‌ها در هیچ کجا باقی نبود.

■ ■

فرهاد و خانواده‌اش قبل از همه وارد شدند. بانوی جوانی را که دختر خود معرفی کرد، نزد مادربزرگ بردم. مادربزرگ او را که معلوم بود به‌نیت دیدن باغ تاریخی و جیران و مرور تاریخ معاصر ایران مشتاق به حضور در جمع دوستان پدرش بوده است، به‌گرمی در آغوش گرفت. مرآت که همان روز با اتوبوس آمده بود و تهران را هم به‌درستی نمی‌شناخت، برای پیداکردن باغ به مشکل برخورده بود. وقتی او را معرفی کردم و موضوع را به مادربزرگ گفتم، سپاسگزاری کرد و گفت: «پسرم، با این که احتمالاً سفر سختی داشتی، خیلی خوشحالمون کردی که دعوتمون رو پذیرفتی. خصوصاً که لهجه‌ و مرامت یاد عزیزانی رو برای من زنده می‌کنه که سال‌های به‌یادماندنی‌ای رو در کنار اون‌ها گذرانده‌م.» ورود رضا با پاترول آرم‌دار سپاه بیش از همه جلب توجه کرد. خصوصاً که وقتی پیاده شد، متوجه شدیم که نمی‌تواند به‌درستی روی پای خود بایستد. نگران بودم نکند مادربزرگ واکنش بدی نشان دهد. می‌دانستم که از این لباس و نشان خاطرات تلخی دارد؛ ولی دیدم بر خلاف انتظارم از او هم استقبال کرد. رضا در پاسخ دلجویی مادربزرگ و اشاره‌اش برای کمک‌کردن به او توضیح داد که ترکشی از عملیات‌ فتح خرمشهر در کمرش به یادگار دارد. رامین را به‌سختی پیدا کرده بودم؛ چون بعد از سال‌هایی که با هم بودیم، برای ادامۀ تحصیل به آمریکا رفته و به‌تازگی به ایران برگشته بود. چند تا از دخترهای هم‌کلاسمان را هم دعوت کرده بودم. علاوه بر نشانه‌های گذر سالیان که همه‌مان را از روزگار جوانی متفاوت کرده بود، پوشش مانتو و مقنعه چنان آن‌ها را ناآشنا کرده بود که در بدو ورود به جا نیاوردمشان. مادربزرگ هرکدام را که در آغوش می‌کشید، در گوشش زمزمه می‌کرد: «دخترم، اینجا ملزم به رعایت پوشش خاصی نیستید. اگه لباس راحت‌تری داری، می‌تونی بری توی اتاق عوض کنی. بچه‌ها رو هم آزاد بذارید تا یه شب خوش باشند.» صرف‌نظر از ظاهر، مرام و شخصیت اکثر بچه‌ها همان بود که از دورۀ دانشجویی به یاد داشتم. می‌دانستم چه کسانی به محض ورود، مسئولیتی را در پذیرایی برعهده خواهند گرفت و چه کسانی وظیفۀ خود می‌دانند که دست خالی به مهمانی نیایند. چه کسانی امکان ندارد خصوصاً چنین شبی را دور از خانواده به سر برند و کدام‌یک از دوستان به هر دلیل مایل نخواهند بود خانواده‌شان را به دوستان قدیمی‌شان معرفی کنند. آن‌ها که همچنان خود را مقید به سنت‌ها می‌دانستند، گل و شیرینی به همراه آورده بودند و هنگام ورود سراغ مادربزرگ را می‌گرفتند تا ضمن آشنایی با او، از امکانی که برای این دورهمی فراهم کرده بود، تشکر کنند. برخی خانواده‌ها همگی لباس تشریفاتی هماهنگ و یک‌رنگ بر تن داشتند و از لباس و شیوۀ ورود برخی دیگر از دوستان معلوم بود مستقیماً از محل کار به مهمانی آمده بودند. جیران همه را یکسان تحویل می‌گرفت؛ ولی به‌خوبی تشخیص می‌داد که در استقبال از چه کسانی باید دست دراز کند و دست بدهد، کدام‌یک را در آغوش بگیرد و از چه کسانی با جملات رسمی و ادبی تشکر کند.

■ ■

وقتی همه جمع شدند، تعدادی از دوستان به همان سنت معمول خوابگاه دوبه‌دو روبه‌روی هم نشستند و ورق بازی می‌کردند و در بین آن هم گاه از احوال هم و آنچه بر هر کس در این چند سال گذشته است، جویا می‌شدند. دوسه تا قلیان هم چاق کرده بودیم که دست‌به‌دست می‌چرخید. کسانی که کلاً روحیه‌شان با یک‌جانشستن جور در نمی‌آمد، هندوانه و آجیل و انار در ظرف‌ها می‌ریختند و با کیک و چای و نسکافه از مهمان‌ها پذیرایی می‌کردند و چند نفری هم دورتادور باغ گشته و هیزم جمع کرده بودند تا آتشی برپا کنند و دور آن جمع شوند. برخی سیگاری به هم تعارف می‌کردند، همسر و فرزندانشان را به هم معرفی می‌کردند و خاطراتی را که از هم داشتند، برای خانواده‌هایشان می‌گفتند. مادربزرگ که در این جمع‌ها مشارکت می‌کرد، گاه عمداً رشتۀ کلام را به جایی می‌کشاند تا نوجوان‌ها از شیطنت‌های دوران جوانی پدر و مادرهایشان، همان رفتاری که امروز فرزندانشان را از آن بازمی‌داشتند، آگاه شوند.

در حیاط مقابل عمارت عده‌ای با انجام بازی‌های میدانی و تکرار شیطنت‌های جوانی سعی در زنده‌کردن کودک درون خود و بازنمایی حال‌وهوای حیاط دانشکده را داشتند و نوجوان‌ها را دعوت به همراهی می‌کردند؛ ولی محیطی که نوجوان‌های امروز در آن بزرگ شده بودند، خیلی با شرایط دانشکدۀ ما متفاوت بود. جیران که خود وقتی از دوران نوجوانی‌اش یاد می‌کرد، علاوه بر سوارکاری و شکار بر همین تپه‌های شمیران، از دلبری‌های شیطنت‌آمیزش سخن می‌گفت که گویا از همان موقع هم خیلی‌ها را فریفته بوده است، نمی‌توانست ببیند که دخترهای نوجوان هرگز جز در محیط بستۀ مدرسه بازی نکرده‌‌اند و از حضور در بازی‌های میدانی شرم دارند. پس آن هایی را که در گوشه و کنار باغ دوبه‌دو نشسته بودند و گفت‌وگو می‌کردند، تشویق و ترغیب به پیوستن به جمع، تحرک و بازی می‌کرد.

■ ■

اما ایوان کوشک داخل باغ حال‌وهوایی دیگر داشت. سکوهای سنگی پوشیده با قالیچه‌های دست‌بافت قدیمی و حوض و فواره‌ای در میان ایوان، مقرنس‌های سقف، تنگ‌بری‌ها و تعدادی عکس و تابلوی نقاشی که بر دیوارها نصب شده بود، کتابخانه‌ای دربرگیرندۀ کتاب‌های‌ نفیس به فارسی و فرانسه و یک دستگاه پیانو به این فضا حال‌وهوایی متفاوت داده بود. دوستان من از دورۀ دانشجویی می‌دانستند و احتمالاً برای خانواده‌هایشان هم بازگفته بودند که خانوادۀ من همگی دستی بر قلم و ساز دارند و به همین جهت عده‌ای که دور مادربزرگ جمع شده بودند، مشتاق بودند که از دست‌نوشته‌هایش برایشان مطلبی بخواند یا آن‌ها را به نواختن قطعه‌ای مهمان کند. آن شب جیران با وجود خستگی یک قرن زندگی پرتلاطم، همچنان چالاک و سرزنده بود. بدون آن که اثری از اندوه و تأثر در چهره‌اش دیده شود، از روی عکس‌ها کسانی را که همواره به وجود آن‌ها افتخار می‌کرده و به یاد آن‌ها زنده بود، به حاضرین معرفی می‌کرد. از پدربزرگش میرزاتقی‌خان امیرکبیر که تصویری قدی از او در جایی قرار گرفته بود که حاضرین هنگام ورود به ایوان ناگزیر از تعظیم‌کردن به آن بودند، تا یکایک فرزندان و نوه‌هایش و افتخارات فرهنگی و ادبی که آفریده‌ و خدماتی که به مردم خویش کرده‌ بودند و هر یک در یکی از دوره‌های حکمرانی حکام جور، از برادرش محمدعلی‌شاه قاجار تا جمهوری اسلامی، از استبداد صغیر و به‌دست مخالفان مشروطه تا نظام اسلامی و حکم دادگاه‌های انقلاب کشته شده‌ بودند و اینک این شاهزادۀ رنج‌دیده که با بیانی فاخر سخن می‌گفت و بهره‌گیری گاه‌به‌گاه از امثال و حکم فارسی و اصطلاحات فرانسوی در میان کلام، سخنش را برای حاضرین جذاب‌تر می‌کرد، بیش از آن که از پدر و برادر تاجدارش یاد کند، همواره به مادرش می‌بالید که دختر قهرمان مبارزه با استعمار بود. هر گوشه از خاطرات مادربزرگ که به‌تدریج افراد بیشتری را دور خود جمع می‌کرد و یادکردن او از استبداد و خودکامگی‌های بستگان تاجدارش و دوران انتقال حکومت به سردارسپه و نام‌بردن از هر یک از فرزندانش که همگی به‌جرم دگراندیشی به‌نوعی از صحنۀ گیتی محو شده‌ بودند، ناخودآگاه گفت‌وگوهای دوبه‌دوی دوستان قدیمی را از دغدغه‌های شخصی و موضوع‌های خانوادگی به صحبت‌های جمعی دربارۀ مسائل اجتماعی و سیاسی می‌کشاند.

چه آنگاه که از اسب قزلی گلگونش یاد می‌کرد که سوار بر آن در همین تپه‌های شمیران می‌تاخت و غزال شکار می‌کرد، چه وقتی از فعالیت‌های اجتماعی و سیاسی و خطابه‌های انتقادآمیزش در مبارزه با درباری که در آن بزرگ شده بود، سخن می‌گفت یا فرهنگ اجتماعی و نگاه مردم به زندگی را در قبل و بعد از انقلاب اسلامی به چالش می‌کشید، همه را به فکر فرو می‌برد و به تحلیل روند دموکراسی و آزادی‌خواهی در تاریخ معاصر ایران دامن می‌زد.

■ ■

گروه تصویربرداری که آن شب برای ثبت لحظه‌ها دعوت کرده بودم، با حاضرشدن در میان گروه‌های چندنفره‌ از آن‌ها عکس و فیلم می‌گرفتند. عده‌ای که با سخنان مادربزرگ به شخصیت او خیلی علاقه‌مند شده بودند، بیشتر ترجیح می‌دادند که با او عکسی به یادگار بگیرند. چند نفری پیشنهاد کردند موسیقی مناسبی در باغ پخش کنیم تا حیاط مقابل عمارت به‌جای میدان بازی به میدان رقص تبدیل شود؛ ولی من پیشنهاد کردم که به‌جای هر رفتاری که احتمالاً مخالف شئون اسلامی تلقی شود، از مادربزرگ خواهش کنم که برایشان فال حافظ بگیرد و پیانو بنوازد. این پیشنهاد با استقبال بیشتری مواجه شد و مادربزرگ هم که به اندازۀ یک قرن داغدار ستم حکام جور بر فرهیختگانی بود که با بسیاری از ایشان نشست‌وبرخاست داشت و خود مشتاق بود به‌نوعی نام و یاد آن‌ها و فرهنگ و ادب این سرزمین را زنده نگه دارد، با کمال میل و روی گشاده دیوان حافظ نفیس خود را از کتابخانه بر‌داشت؛ ولی با عذرخواهی از حاضرین به‌جهت ضعف قوا و کم‌توانی جسمی، نواختن پیانو را به دخترم، جیران، که او را بهترین شاگرد خود می‌نامید، حواله کرد. جیران، علاوه بر نام، بسیاری از خصوصیات و علاقه‌مندی‌های مادربزرگ را هم به ارث برده بود؛ به‌طوری که همچون او عمر خود را به آموختن موسیقی، نقاشی، زبان فرانسه و مطالعۀ ادبیات، تاریخ و فلسفه پرداخته بود. بخشی از کتابخانۀ مادربزرگ که فقط او اجازۀ دسترسی به آن را داشت، با آثار ویکتور هوگو، ژان ژاک روسو و سیمون دوبوار پر شده بود. خودش می‌گفت مادربزرگ درس‌های زیادی از زندگی را در خلال خواندن این داستان‌ها به او آموخته است. اخیراً در تلاش بود گوشه‌هایی از تاریخ معاصر ایران را از زاویۀ دیدی که مادربزرگ برایش روایت کرده و تا به حال به گوش کسی نرسیده است، به روی کاغذ بیاورد و به چاپ رساند. پس با تقدیر از مهربانی او و بوسیدن دستانش پشت پیانو قرار گرفت.

همزمان با آن که جیران شروع به نواختن قطعۀ «پاییز طلایی» کرد، مادربزرگ دیوان حافظ را گشود:

بر سر آنم که گر ز دست برآید

دست به کاری زنم که غصه سر آید

صحبت حکام ظلمت شب یلداست

نور ز خورشید جوی بو که برآید

صالح و طالح متاع خویش نمودند

تا که قبول افتد و که در نظر آید

■ ■

هنوز اندکی از «پاییز طلایی» و چند بیتی به پایان غزل مانده بود که سکوت و آرامش باغ با ورود چند مهمان ناخوانده در هم شکست. دو پاترول کمیته وارد باغ شد و تعدادی افراد مسلح انگار برای کشف یک خانۀ تیمی یا دستگیری گروهی تروریست مأموریت داشته باشند، طی یک عملیات کماندویی در گوشه‌گوشۀ باغ مستقر شدند. یکی از آن‌ها که به‌نظر فرمانده عملیات می‌آمد، بدون این که کلامی به زبان بیاورد، به سمت پیانو رفت. دست جیران را گرفت و می‌خواست او را به‌سمت ماشین بکشاند که با ضرب سیلی و فریاد مادربزرگ متوقف شد: «این باغ صاحب داره و همۀ مهمان‌های من اینجا حرمت دارند. تا به حال کسی جرأت نکرده در حضور جیران به بانویی بی‌احترامی کنه. این که عزیزترین عزیزا‌مه و جای خود داره.» فرمانده که از ضرب سیلی بد جور جا خورده بود، گفت که مأمور است تا مانع از برگزاری هرگونه محفل مخالف شئون اسلامی شود و مالک باغ باید برای ادای پاره‌ای توضیحات و پاسخگویی به چند سؤال همراه ایشان برود. وقتی دیدم رضا دست‌به‌جیب شد تا کارتی دربیاورد و به خیال خود پادرمیانی بکند، سریع او را به کناری کشیدم و برایش توضیح دادم که چنین کاری غرور مادربزرگ را خدشه‌دار می‌کند و مخالف شخصیت شاهانۀ او است. اینقدر به فکرم رسید که برای حفظ حرمت مادربزرگ از او خواهش کنم که این امر را به من واگذار کند و اجازه دهد من خودم را میزبان جمع معرفی کنم و به همراه آن‌ها بروم؛ ولی این پیشنهاد من را هم نپذیرفت و گفت: «تا من زنده‌ام، مالک این باغ و مسئول هر اتفاقی که اینجا بیفته، منم. من هم در تمام عمر از عهدۀ تمام کارهام براومده‌م و هرگز از کاری نترسیده یا شونه خالی نکرده‌م. شما به پذیرایی از مهمونات برس و اجازه نده این مزاحمت موجب نگرانی کسی بشه. من به این‌گونه مداخلۀ کسانی که به خودشون اجازه می‌دن در حریم خصوصی مردم وارد بشن، عادت دارم. با متجاوز باید مثل خودش رفتار کرد؛ در هر لباسی که باشه. خودم باید برم تا بپرسم ورود به حریم خصوصی مردم و کشیدن دست دختر نامحرم مخالف شئون اسلامی هست یا نه؟ و اگر هست، مسئول رسیدگی به اون کیه؟» پس پالتوپوست خاص شاهانه‌اش را که از فرنگ برایش آورده بودند، به تن کرد، عصای آبنوسش را که نقش شیروخوشید بر آن نمایان بود، در دست گرفت و بدون توجه به درخواست مأمور برای ازسربرداشتن کلاه و به‌سرکردن مقنعه یا روسری، از مهمان‌ها بابت ترک‌کردن جمع عذرخواهی کرد و سرفراز و مستحکم، آنچنان که شایستۀ شاهزاده‌ای سردوگرم‌چشیده بود، به‌سمت ماشین راه افتاد. بر صندلی جلوی پاترول نشست و به راننده فرمان حرکت داد.

این آخرین بار بود که جیران، بانوی روشنفکر قاجاری و عزیزترین دختر مظفرالدین‌شاه، در انظار ظاهر شد و پس از آن هرچه ما در اماکن انتظامی و بازداشتگاه‌ها به دنبالش گشتیم و از مراجع قضایی خواستار رسیدگی‌به دادخواست‌هایمان برای دستیابی به نشانی از او شدیم، به پاسخی نرسیدیم. باغ الهیه را هم مصادره و به یکی از نهادهای انقلابی واگذار کردند. جیران هرگز نتوانست مجوز چاپ خاطراتی را که مادربزرگ برایش تعریف کرده بود، بگیرد؛ ولی از آن پس هر سال در شب یلدا ما به یاد مادربزرگ دور هم جمع می‌شویم. جیران برایمان پیانو می‌نوازد و بخشی از خاطرات یک قرن مبارزه علیه ظلم و استبداد را روایت می‌کند.

غفلت حافظ در این سراچه عجب نیست

هرکه به میخانه رفت، بی‌خبر آید

من اگر رئیس‌جمهور بشوم

من اگر رئیس‌جمهور بشوم

تمام همت خویش را به‌کار‌می‌بندم که به‌جز از خدمت رندان نکنم کار دگر

به ادارۀ ثبت احوال می‌گویم: هر آن کسی که در این حلقه نیست زنده به عشق، شناسنامه‌اش را باطل و برایش گواهی فوت صادر کنند.

وزارت کودک‌ونوجوان تشکیل می‌دهم و آقای حکایتی را وزیر این وزارتخانه می‌کنم.

به وزارت آموزش‌وپرورش می‌گویم که فرهنگ شهرنشینی و آداب آپارتمان‌نشینی را در مقاطع مختلف تحصیلی تدریس کنند.

به شورای‌عالی‌امنیت‌ملی فرمان می‌دهم مراقب باشند معاشران گره از زلف یار باز نکنند تا دراز نشود و شب‌ها قصه را کوتاه کنند.

حضور خلوت انس جزو حریم خصوصی افراد است. نباید در آن دوستان جمع بشوند و اگر هم جمع شدند، به‌جای وان‌یکاد "شب شب عشق و شوره" بخوانند و برای فراز مزاحمت ایجاد نکنند.

پیران دانا را می‌گویم که حدیث از مطرب و می بگویند و از نصیحت‌کردن جوانان دست بردارند و آسایش دو گیتی را با محبت و مدارا برای جوانان سعادتمند فراهم می‌آورم.

از پیر مغان رخصت می‌طلبم که سجاده را با خون آنان که جوانان وطن را به خاک‌وخون کشیدند، رنگین کنم

اما در سیاست خارجی اگر هم‌پیمانان ما رفتند و حق صحبت دیرین نشناختند، هرگز پیمان دیگری امضا نمی‌کنم؛ بلکه پرگار دیگری می‌سازم تا دایرۀ چرخ کبود را چنان که برایمان مساعد باشد نقش کنم و یاران دیرین را باز به دست آورم.

باد شرطه را خواهم گفت که برخیزد و کشتی‌شکسته‌ها را به وسط خلیج ببرد؛ دیگر شکستگی آن‌ها را به گردن اون بنده‌خدایی که چهل سال پیش از دنیا رفته و کشورهای عربی حاشیۀ خلیج نمی‌اندازم؛ بلکه ترمیم آن را دستاویز قرار می‌دهم تا پای آشنایان را به منطقه باز کنم و با ایشان دیداری تازه کنم.

خبر کوتاه بود (هوشنگ ابتهاج)

خبر کوتاه بود:
«اعدامشان کردند.»
خروش دخترک برخاست.
لبش لرزید.
دو چشم خسته‌اش از اشک پُر شد،
گریه را سر داد
و من با کوششی پُر درد، اشکم را نهان کردم.
_چرا اعدامشان کردند؟
می‌پرسد ز من با چشم اشک‌آلود،
_چرا اعدامشان کردند؟
_ عزیزم، دخترم!
آنجا، شگفت‌انگیز دنیایی است
دروغ و دشمنی فرمانروایی می‌کُند آنجا.
این کیمیای خونِ انسان‌ها
خدایی می‌کُند آنجا.
در آنجا حق و انسان حرف‌های پوچ و بیهوده‌ست.
در آنجا رهزنی، آدم‌کُشی، خون‌‌ریزی آزاد است
و دست‌و پای آزادی‌ست در زنجیر…

# امیرهوشنگ ابتهاج (سایه)

تولدم مبارک

تولدم که می شود

روی یک تکه کاغذ می نویسم
“مشترک مورد نظر امروز در دسترس نمی باشد”

و می چسبانم به در دلم
تا
دل مشغولی ها،
دغدغه ها،
خستگی ها،
فکروخیال کردن های بی سروته به یک سال،
بدو بدو کردن ها،
و…
پشت در بمانند و از همان راهی که آمدند برگردند.
و تمام روز را من و خودم تنهایی می گذرانیم.
مهمان می کنم خودم را به چند صفحه کتاب،
به گوش کردن یک موسیقی بی کلام در سکوت،
به خوردن یک ناهار چرب و چیلی به دور از چشم برنامه ی غذایی ام در طول سال،
قدم می زنم از این سرخیابان تا آن سرش را
و خستگی هایم را با خوردن یک فنجان چای پشت میز یک کافه جا می گذارم تا سال دیگر…
آری، روزهای تولدم را جانانه تر زندگی می کنم گویی از نو متولد شده ام…

تولدم مبارک

چند سرودۀ طنز

برای بردن ما احترام لازم نیست

وکیل و قاضی و ترفند و دام لازم نیست

بدون نامه بیایید و بی‌مجوز و بند
برای کشتن ما اتهام لازم نیست

به هر کسی که مرا کشت، آفرین گویید
از او گذشت کنید، انتقام لازم نیست

به هر دهان که ز هم باز گشت حمله کنید
چو در گلو خفه گردد قیام لازم نیست

هر آنکه خواب رهایی بدید، صیغه کنید
برای حجت شرعی دوام لازم نیست

چو جام جم به کف دشمنان آزادی‌ست
فریب آینه و حذف نام لازم نیست

زمام و بند برای دهان کارگر است
عسس که پارس نماید، لگام لازم نیست

به جام و باده چه حاجت چو قاضیان مست‌اند
زوال عقل مهیاست، جام لازم نیست

نقاب ظلم چو افتد، به لاک خود نروید
برای خنجر خونین نیام لازم نیست

به روز واقعه باید امام را بکشید
برای شام غریبان امام لازم نیست

# حامد وحدت

این که کی تو نخ سکه و دلاره، به تو چه!
سر بی‌گناه کی بالای داره، به تو چه!
اون که هرروز با یه خودرو عازم زیارته
از کجا آورده و تا کی سواره، به تو چه!
اگه خون دل و جون مردمو کرده حراج
تا سحر کشیده و بازم خماره، به تو چه!
همه افسرده و پژمرده و لولند، چه به من؟
افق نگاهشون قامت یاره، به تو چه!
حافظ امنیت اموال مملکت اگر
اختلاس کرده و در فکر فراره، به تو چه!
دکتر و استاد دانشکدۀ مهندسی
با همه دک‌وپزش لنگ ناهاره، به تو چه!
توی جمع شاعرا شعر نه‌طنز من اگر
فاقد وزنه و قافیه نداره، به تو چه!

# حامد وحدت

ای کاش که اظهار گذرنامۀ ایران
در خارجه بر هموطنی ننگ نباشد
ای کاش که دینداری و اسلام و ولایت
در جنگ به ملیت و فرهنگ نباشد
ای کاش شکاف طبقاتی ده ما
در حد مگامتر و به فرسنگ نباشد
ای کاش در آن‌گه که وطن را بفروشند
بر مردمک دیدۀ ما زنگ نباشد
ای کاش مناجات سحر، نالۀ شبگیر
بی زمزمۀ عود و دف و چنگ نباشد
حامد به همینم که به کوری اجانب
در مهد وطن جای کسی تنگ نباشد

# حامد وحدت

سروده‌ای از سیدعلی صالحی

سلام !
حال همۀ ما خوب است
ملالی نیست جز گم‌شدن گاه‌به‌گاه خیالی دور
که مردم به آن شادمانی بی‌سبب می‌گویند
با این همه عمری اگر باقی بود،
طوری از کنار زندگی می‌گذرم
که نه زانوی آهوی بی‌جفت بلرزد و نه این دل ناماندگار بی‌درمان

تا یادم نرفته است، بنویسم
حوالی خواب‌های ما سال پر بارانی بود
می‌دانم همیشه حیاط آنجا پر از هوای تازۀ بازنیامدن است
اما تو لااقل، حتی هر وهله گاهی، هرازگاهی
ببین انعکاس تبسم رویا
شبیه شمایل شقایق نیست

راستی خبرت بدهم
خواب دیده‌ام‌ خانه‌ای خریده‌ام
بی‌پرده، بی‌پنجره، بی‌در ، بی‌دیوار ... هی بخند !
بی‌پرده بگویمت
چیزی نمانده است، من چهل ساله خواهم شد
فردا را به فال نیک خواهم گرفت
دارد همین لحظه یک فوج کبوتر سپید
از فراز کوچۀ ما می‌گذرد
باد بوی نام‌های کسان من می‌دهد
یادت می‌آید رفته بودی
خبر از آرامش آسمان بیاوری !؟
نه ری‌را جان
نامه‌ام باید کوتاه باشد
ساده باشد
بی‌حرفی از ابهام و آینه ،
از نو برایت می‌نویسم
حال همۀ ما خوب است
اما تو باور مکن !