چند کاریکلماتور برگزیده

نخستین بار پس از آشنایی با مهدی فرج‌اللهی با مفهوم کاریکلماتور آشنا شدم. از آن پس نوشته‌های خود مهدی و پرویز شاپور که همیشه جلوی چشمم بوده و نوشته‌های دیگران را مطالعه کرده و گاه خودم هم تلاش مذبوحانه‌ای در این زمینه کرده‌ام. بهترین‌هایی این مجموعه (اعم از اندوخته‌ها و سروده‌ها) را اینجا می‌خوانید.

  1. آب به‌اندازه‌ای گل‌آلود بود که ماهی زندگی را تیره‌وتار می‌دید.
  2. آرایشگر ماهری بود اما سرش خلوت بود.
  3. آقازاده‌ها مرض قند داشتند، شربت شهادت میل نکردند.
  4. آمدم . . . . تو بودی . . . . امّا قسمت نبود.
  5. ابر و باد و مه و خورشید و فلک سر کارند.
  6. از وقتی شنیدم سایه‌ام را با تیر می‌زنند، شب‌ها بیرون می‌آیم.
  7. اسم همۀ دختران مرد فقیر آرزو بود.
  8. اگر زیاده‌ازحد خاکی باشی، آخرش آسفالتت می‌کنند.
  9. اگر عشق نبود، مخابرات تابه‌حال ورشکست شده بود.
  10. انسان‌ها تنها درقبرستان با هم کنار می‌آیند.
  11. این قافلۀ عمر عجب از هیچ‌کس نمی‌گذرد.
  12. بابا آب داد دیگر افسانه شده . . . . بابا را هم ایزوگام کرده‌اند.
  13. برای اینکه پشه‌ها کاملاً ناامید نشوند، دستم را از پشه‌بند بیرون می‌گذارم.
  14. برای مردن عمری فرصت داریم.
  15. بعضی از نگاه‌ها صدای قشنگی دارند.
  16. بعضی‌ها باآنکه خیّاط نیستند، خوب وصله‌هایی به آدم می‌چسبانند.
  17. بعضی‌ها با نردبان قدرت از دیوار حاشا بالا می‌روند.
  18. بعضی‌ها دهانشان بوی شیر می‌دهد، کلّه‌شان بوی قرمه‌سبزی.
  19. بعضی‌ها را گذاشتیم کنار . . . همان کنار را هم به گند کشیدند!
  20. بعضی‌ها نماز را به جماعت می‌خوانند و حق را فرادا می‌خورند.
  21. بعضی‌ها نمرده دستشان از دنیا کوتاه است.
  22. بهترین ورزش دویدن است؛ اما نه توی حرف دیگران.
  23. به دلم آمد می‌آیی؛ آمدی، دلم رفت.
  24. به یک اتّفاق خوب جهت افتادن نیازمندیم.
  25. بی‌بخارترین شیر شیر سرد است.
  26. بیشترین "درآمد" پارسال "پدرانمان" بودند.
  27. پستۀ خندان بااخلاق‌ترین خشکبار قنّادی است.
  28. تمام مردم دنیا به یک زبان سکوت می‌کنند (یا می‌خندند).
  29. تمامی خداحافظی‌ها را به سلام ختم می کند . . . . . گردی زمین.

  1. جانباز شیمیایی شربت شهادت را باقطره‌چکان می‌نوشد.
  2. حادثه خبر نمی‌کند؛ اما بی‌خبر هم نمی‌گذارد.
  3. حرف دوپهلو در الفبای هیچ فرهنگی وجود ندارد.
  4. "حوّا" که باشی، بعضی‌ها هوا برشان می‌دارد که آدم‌اند.
  5. حیف دسته‌گل‌هایی که برای حفظ گلدسته‌ها پرپر می‌شوند.

  1. خاک‌سپاری آغاز حیات درخت است.
  2. دختره کلّی حقّه سوار کرد تا پیاده‌ام کند.
  3. در میلیون‌ها سلول تنم فقط یک زندانی وجود دارد.
  4. دست‌دست کنی، دست به دست می‌شود.
  5. دست‌وپای عزرائیل را می‌بندد . . . کمربند ایمنی
  6. دلّاک پاک‌ترین نان‌ها را از چرک‌ترین تن‌ها به دست می‌آورد.
  7. دلم برای ماهی‌ها می‌سوزد که در ایّام کودکی نمی‌توانند خاک‌بازی کنند.
  8. دیکتاتورها وزن همه‌چیز را با "من" می‌سنجند.
  9. ردّ پای ماهی نقش برآب است.

  1. زباله را تفکیک کنیم تا خشک‌وتر با هم نسوزند.
  2. زخم دلم را با لبخند پانسمان کرد.
  3. ز گهواره تا گور گیج می زنیم.
  4. زندگی بدون آب از گلوی ماهی پایین نمی‌رود.
  5. زندگی بدون عشق، مثل پیژامۀ بدون کش است.
  6. زندگی هیچ‌گاه اندازۀ تنمان نشد؛ حتی زمانی که خودمان بریدیم و دوختیم.
  7. شعرهای شاعر بی‌پول هیچ وزنی ندارد.

  1. عجب زمانه‌ای شده . . . . . گذشت هم درگذشت.
  2. عدّه‌ای زبان مادری را با اخلاق پدری صحبت می‌کنند.
  3. عرض خیابان را به طول عمرم اضافه می‌کنم . . . از روی پل عابر پیاده
  4. عرق حلال می‌خورد . . . . . پیراهن کارگر
  5. عرقش را جوراب می‌خورد، اطرافیان مست می‌شوند.
  6. فرصت‌طلب از رابطۀ شکرآب مربّا می‌پزد.
  7. قلب شهید به حرمت وطنش ایستاده است.
  8. قلبم پرجمعیّت‌ترین شهر دنیاست.

  1. کشاورز عصبانی بادمجان را زیر چشم می‌کارد.
  2. گاوها در صف کشتارگاه هم یکدیگر را هل می‌دهند.
  3. گاهی اوقات کلیۀ امورم درد می‌کند.
  4. گربه هم برای تکّه‌ای گوشت سگ‌دو می‌زند.
  5. گرد آمدند تا درازمان کنند.
  6. گرۀ کیسۀ زباله روزنۀ امید گربه را کور می‌کند.
  7. گل آفتابگردان در روزهای ابری احساس بلاتکلیفی می‌کند.
  8. گل محمّدی باش تا محتاج ادوکلن فرانسوی نباشی.
  9. لباس عافیت به تنم گریه می کند.
  10. ماهی‌ها آب از سرشان گذشته است.
  11. مردان می‌توانند با دست‌بند زنان را پای‌بند کنند.
  12. مسئله‌سازترین آدم‌های دنیا معلّم‌های ریاضی هستند.
  13. مهرش به دلم افتاد؛ امّا مهریه‌اش آن را از دلم درآورد.

  1. نانوا هم جوش شیرین می‌زند . . . . . بیچاره فرهاد
  2. نقّاش فقیر خجالت می‌کشید.
  3. نقّاش منتظر به‌خوبی انتظار می‌کشد.
  4. نقّاش نیستم . . . . ولی دلم برایت پر می‌کشد.
  5. نمی‌دانم چرا هرچقدر به قربانت می‌روم، نمی‌رسم.
  6. نوزاد شیرفهم‌ترین موجود است.
  7. همین که فهمیدم نامزدم ماهی چندمیلیون خرج آرایشش می‌کند، با آرایشگرش ازدواج کردم.
  8. وقتی عکس گل محمدی در آب افتاد، ماهی‌ها صلوات فرستادند.
  9. وقتی مرد، برایش "سنگ تمام" گذاشتند.

خاطرات دانشگاه

تازه هفده سالم تمام شده بود که وارد دانشگاه شدم. تا قبل از آن هیچ کاری جز درس‌خواندن نکرده بودم. تمام خاطرات دوران کودکی و نوجوانی‌ام در درس‌خواندن خلاصه می‌شد. پذیرفته‌شدن در دانشگاه، آن هم دانشگاه هنر، و پانصدششصد کیلومتر فاصله‌گرفتن از فضای خانواده برایم چند دستاورد داشت.

اول امکان پرداختن به برخی علایق شخصی‌ام که تا آن روز از آن‌ها دور مانده بودم. از همان روزهای نخست زندگی در اصفهان پیش از اندیشیدن به مرحله‌ای جدید از تحصیل که به آن وارد شده بودم و دغدغۀ محل سکونت و تنها زندگی‌کردن، شیوه‌ای از زندگی که تا آن روز تجربه نکرده بودم، در جست‌وجوی محافل و انجمن‌های ادبی شهر و استادی شایسته بودم که بتواند درددل کردن با سازم را که تازه چند هفته‌ای بود با آن آشنا شده بودم، به من بیاموزد. وقتی دانشجوی ترم دو بودم، چنان این ذوق و شوقم را در فضای دانشکده جا انداخته بودم که مؤسس و مسئول انجمن شعر و موسیقی دانشکده شدم. هر هفته عده‌ای را که شاید خیلی‌های‌شان توانمندی و صلاحیت بیشتری برای این مسئولیت داشتند، گرد هم می‌آوردم. آن‌هایی که ذهن خلاق‌تری داشتند، نوشته‌ها و سروده‌های‌شان را برای جمع می‌خواندند و سایرین برای آن که از قافله عقب نمانند، در هر جلسه مطلب ارزشمندی را که به تازگی خوانده یا قطعه موسیقی‌ای که با آن آشنا شده بودند، با دیگران به اشتراک می‌گذاشتند.

در حالی که خودم در مجموع بیست جلسه کلاس نرفته بودم، گروهی را برای اجرا در مناسبت‌ها گرد هم آوردم و بدین طریق سرپرست گروه موسیقی دانشکده شدم. گروهمان متشکل از چند نفری که در انجمن توانمندی‌شان را برای اجرای موسیقی دریافته بودم و دوستان دیگرم بود که از قبل می‌شناختم و اتفاقاً آن‌ها هم در اصفهان دانشجوی دانشگاه‌های دیگر بودند. یک بار تصمیم گرفتم که برای یکی از مناسبت‌های مذهبی چند قطعه‌ای تنظیم و آماده کنم تا با اعضای گروه تمرین کنیم و در روز جشن در دانشکده اجرا کنیم. جلسات هفتگی انجمن ادبی تبدیل شده بود به جلسات تمرین گروه. برای احساس مشارکت اعضای انجمن از حضور ایشان در جلسه‌های تمرین جلوگیری نمی‌کردیم و گاه نظرشان را برای بهبود اجرا جویا می‌شدیم.

گذشت و گذشت تا زمان اجرا فرا رسید. با کلی استرس و نگرانی با همراهی گروهی که هیچ‌یک تا کنون اجرای روی صحنه را تجربه نکرده بودند، برگرفته از اندک آموخته‌های خویش و چند اجرای استادان موسیقی که شرکت کرده بودم، اجرایی را تنظیم کرده بودم شامل پیش‌درآمد، قطعات آوازی، چند تصنیف مشهور و گوش‌آشنا، قطعه‌ای به فراخور مناسبت روز و رنگ پایانی که در مجموع حدود ۳۰ دقیقه به طول می‌انجامید. با توجه به محبوبیتی که خصوصاً خوانندۀ گروهمان در بین دانشجویان داشت و تصنیف‌هایی که متهورانه با عبور از خط‌های قرمز از میان آثار خوانندگان سال‌های دور برگزیده بودم، یقین داشتم که کارمان با استقبال دانشجویان مواجه خواهد شد؛ اما دریغ که همۀ محاسباتمان غلط از آب درآمد.

پیش‌درآمد بیشتر بر عهدۀ خودم و نوازندۀ تمبک بود. با همۀ استرسی که داشتم، آن را بهتر از همۀ اجراهایی که در تمرین‌ها داشتیم به پایان بردیم تا نوبت به قطعه‌های آوازی و تصنیف‌ها رسید. در این قطعه‌ها چون نوازندۀ تار و نی هم به گروه اضافه می‌شدند، فشار روانی احتمال اشتباه‌کردن یا فراموش‌کردن بخشی از قطعه خیلی کمتر بود و با آرامش روانی بیشتری هرکس به ایفای نقش می‌پرداخت؛ اما از اواسط اجرا زمزمه‌های درگوشی مخاطبین گروه را آشفته می‌کرد و این آشفتگی وقتی مسئولین سالن پذیرایی از حاضرین را آغاز کردند، صد چندان شد. در تمام ساعت‌هایی که تمرین می‌کردیم، تصور آرمانی‌مان این بود که وقتی بتوانیم اجرایی خوب داشته باشیم، تمام سالن سراپا گوش خواهند شد و چون مخاطبینمان دانشجویان هنر بودند، آشنایی قطعه‌ها و تصنیف‌ها به گوششان موجب می‌شود که اقبال بیشتری به نیوشیدن آن‌ها نشان دهند؛ اما آنچه اکنون فراروی مان بود، عده‌ای جوان کم‌حوصله درحال پچ‌پچ و خوردن بستنی و شیرینی بود که گویی برای پایان‌یافتن اجرا و رسیدن به بخش بعدی برنامه که اهدای هدایا و جایزه‌ها بود، لحظه‌شماری می‌کردند.

باوجود همۀ انرژی منفی‌ای که از مخاطبین برنامه دریافت می‌کردیم و نیز نگاه‌ها و رفتار اخطارآمیز مسئولین دانشگاه به‌سبب انتخاب قطعه‌ها بالاخره اجرا را به انجام رساندیم. در آن روز از روی همراهانم در گروه شرمسار و از همۀ مخاطبین و مسئولینی که این‌قدر شأن و ارزش کارمان را پایین آورده بودند، بسی دلخور شدم؛ اما شاید سال‌ها بعد پس از حضور در اجراهای مختلف در محفل‌های گوناگون دریافتم که برای اجرا در جایگاه بخشی از جُنگ یا برنامه‌ای مناسبتی که مسلماً مخاطبین پیش و پس از آن ساعت‌هایی را به بهره‌گیری از برنامه‌های گوناگون تخصیص می‌دهند، باید اجرایی بسیار موجز و جذاب تنظیم کرد؛ به‌طوری که با واردکردن شوکی به مخاطب، وی را غرق در لذت کنیم و پیش از زمان انتظار وی اجرا پایان یافته باشد.

آن اجرا در لحظه خاطرۀ خوشی برای من به جا نگذاشت؛ اما سال‌ها بعد که در کنار همسرم فیلم آن را مرور می‌کردیم و به یاد می‌آوردیم که آن جلسه‌های تمرین چگونه توانست مقدمۀ ایجاد رابطه‌ای جاودانه بین ما بشود، از تماشای آن بسیار لذت می‌بردیم. پس از اجرا درحالی‌که خود حتی تصورش را هم نمی‌کردم که چنین کاری از من بربیاید، نیرویی در وجودم مرا بر آن داشت که از بانویی که نوازندۀ نی گروهمان بود، خواهش کنم که بتوانم با ایشان در محیطی خارج از دانشکده گفت‌وگو کنم. درحالی‌که نمی‌توانست ذوق‌وشوقش را بابت پیشنهادی که به وی کرده بودم، در چشمانش پنهان کند، گویا او هم نخستین بارش بود که با پسری خارج از فضاهای رسمی سخن می‌گوید، گفت که با احترام درخواست مرا می‌پذیرد؛ اما حسب فرهنگ خانوادگی و احترامی که برای مادرش قایل است، این کار فقط با کسب اجازه از مادرش ممکن است و از من خواست که برای کسب اجازه به دیدن مادرش بروم. در آن لحظه شوق من آنقدر بود که بی هیچ تأملی پیش‌شرط وی را بپذیرم. غافل از آن که با این دیدار، من به چیزی بسی بیش از هدفی که بدان می‌اندیشیدم، دست می‌یافتم و بانویی که یک جلسه گفت‌وگو با وی خارج از محیط دانشکده را در سر می‌پروراندم، ندیم و هم‌صحبت و همراهم در تمام لحظات زندگی می‌شد.

روز زن

از وقتی یادمه هر سال روز ۲۵ آذر همۀ خانواده خونۀ مامان‌بزرگ جمع می‌شدیم و جشن می‌گرفتیم. بابابزرگم همیشه مهمونی بزرگی تدارک می‌دید و هدیه‌های ارزشمندی را که برای همسر و دخترها و عروس‌هاش تهیه کرده بود، به اون‌ها می‌داد. وقتی بزرگ‌تر شدم و حکمت این کار رو پرس‌وجو کردم، بهم گفتند که از قدیم الایام این روز، روز زن بوده و در اون سال‌هایی که به سن من قد نمی‌داد، شاه همین کار رو برای خانواده‌ش و همۀ زن‌های ایرانی که اون‌ها رو خانوادۀ خودش می‌دونسته، انجام می‌داده. حالا که دیگه نه از تاک نشون مونده و نه از تاک‌نشان، این رسم ازش به یادگار مونده بود و همچنان خانواده‌های ایرانی رسم پاسداشت از زن‌ها رو در روز زن به جا می‌آوردند.

بعد از گذشت سال‌ها ما که نسل دوم برجای‌مانده از آن جمع بودیم، تصمیم گرفتیم به این وسیله نام و یاد مامان‌بزرگ و بابابزرگمون رو زنده کنیم و حالا که خودشون نیستن، اداشون رو دربیاریم؛ اما زهی خیال باطل. تا اومدیم توی گروه تلگرامی خانواده مطرح کنیم که بیاید هفتۀ دیگه به‌مناسبت روز زن خونۀ مامان‌بزرگ جمع بشیم، اولین نفر دایی بزرگم که این روزها به‌خاطر اینکه بعضی آداب مذهبی رو بقیۀ خانواده خیلی جدی نمی‌گیرن و مثلاً عکس‌های بی‌حجابشون رو توی گروه می‌ذارن، کمتر تو گروه آفتابی می‌شه، صداش دراومد (ببخشید، متنش بر صفحه ظاهر شد) که «نفس گرامی‌داشت و به هر بهانه چراغ خونۀ مامان‌وبابا رو روشن نگه داشتن خیلی هم خوب؛ ولی مگه نمی‌دونید؟ دیگه مناسبت‌های برساختۀ پهلوی رو کسی به رسمیت نمی‌شناسه و روز زن، روز تولد حضرت فاطمه‌س که چند ماه دیگه‌س.» هنوز جوهر مسیجش خشک نشده بود که صدای خواهر کوچیکه‌م از اون سر دنیا دراومد: «دایی جون، حضرت فاطمه که همون‌طور که خودتون می‌گید، هیجده سال بیشتر عمر نکرده و به زن بودن نرسیده. گویا پدر و همسرش هم به جرم قرار دادن اون در موقعیت کودک‌همسری تحت‌تعقیبن. تازه، مگه نمی‌دونید؟ قرن بیست‌ویکم عصر ارتباطاته و همۀ دنیا مناسبت‌هایی دارن که به‌طور همزمان و مشترک برگزار می‌کنن. اتفاقاً ۲۱ مارس رو چون روز تولد من هم هست، روز جهانی زن اعلام کرده‌ن و همۀ دنیا این روز رو جشن می‌گیرن و به زن‌هاشون هدیه می‌دن.» کمی که گذشت، دیدیم پسرخاله‌م یه voice گذاشته که: «حالا که موضوع هدیه دادن و هدیه گرفتنه، روز ولنتاین‌و عشقه. شاید لااقل به‌ازای دوسه تا هدیه‌ای که باید بدیم، یکی هم یه چیزی به ما بده.»

پس از سکوت طولانی‌مدتی که بر گروه حاکم بود، اون دایی دیگه‌م که خیلی خودش رو آدم فرهنگی و درعین‌حال میهن‌پرستی می‌دونه، موضع‌گیری متفاوت خودش رو به شکلی متفاوت بیان کرد. طی یک سنت‌شکنی پیامی تصویری گذاشت و بعد از کلی سلام و احوال‌پرسی و چاق‌سلامتی صمیمانه با همۀ خانواده (؛ البته به‌شکلی که متوجه نشن بسیاری از اون‌ها رو حتی به اسم نمی‌شناسه)، با نشون دادن مطالبی از میون کتاب‌هاش (که از این فاصله و از میان دوربین گوشی‌ش چیزی دیده نمی‌شد)، مدعی شد که: «خوشا به فرهنگ و تمدن خودمون که از هزارها سال پیش از اون که اروپایی‌ها به فکر انتخاب روزی به نام زن و روزی برای اظهار عشق به همدیگه بیفتن، جشن سپندارمذگان داشتیم که در اون مهر مادری و عشق به زن را یکجا گرامی می‌داشته‌ن و هنوز هم کسانی که به ایرانی بودن خودشون افتخار می‌کنند، این روز رو جشن می‌گیرن.» تازه بحث در خانواده درمورد تاریخ سپندارمذگان درگرفته بود که عده‌ای بر این باور بودند که پنجم اسفنده و گروهی دیگه روز بیست‌ونه بهمن رو روایت صحیح‌تر می‌دونستن که یکی از دختردایی‌هام از میون جمع سربرآورد: «اصلاً حالا که این‌همه اختلاف سلیقه وجود داره، بیاید بی‌خیال روز زن شیم. همون روز دختر را دریابید که تعداد کسانی هم که باید بهشون هدیه بدید، خیلی هم کمتره.» که بابای خودش پابرهنه پرید وسط حرفش که: «وا! روز دختر هم جشن گرفتن داره؟ من خودم یادمه مرحوم آقام خبر یه دنیا اومدن هر کدوم از دخترها رو که بهش دادن، یه بار کمرش شکست و سر به دنیا اومدن همین عمه کوچیکه‌ت چنان تو فامیل سرشکسته شده بود که دیگه قد راست نکرد. اگه می‌خواین یاد اون بزرگ‌ترهاتون رو زنده نگه دارید، باید به باورهاشون هم احترام بذارید. تازه، روز زن آدم باید فقط به همسرش هدیه بده. روز دختر که همۀ دخترهات و دوست‌های دخترهات و دخترهای دوستات و... به صف می‌شن تا... .» اولین واکنش حاضرین به بیانات قرّای دایی‌م این بود که خاله کوچیکم چند تا استیکر گریه و قلب شکسته گذاشت و گروه رو ترک کرد. نفر دوم دختر خودش بود که البته رگ غیرتش انقدر بالا نزده بود که left بده؛ ولی از انبوه استیکر و اظهار تأسف از طرزفکر باباش دریغ نکرد... (ادامه دارد).

افتتاحیه

خدا نیامرزاد آن وقت‌ناشناسی را که صبح گاه خواب نوشین صبحگاهی را بر ما حرام کرد که چه؟ که باید برخیزیم و برای مراسم افتتاحیه برویم؟ گفتیم: افتتاحیۀ چه؟ گفتند: افتتاحیۀ همان پروژه‌ای که پیارسال وعده داده بودید تا چند ماه دیگر به بهره‌برداری می‌رسد؟ گفتیم: خوب، حالا باشد تا چند ماه دیگر. هنوز بچه‌های دفتر ما اعلام نکرده‌اند که مجری این طرح چقدر حق‌الزحمۀ آن‌ها را پرداخت کرده و تا رئیس دفتر ما که ازقضا باجناقمان هم هست، اعلام نکند، پروژه آمادۀ بهره‌برداری نخواهد بود. عرض کردند که چون هدایای ایشان به حساب ارزی‌شان واریز شده، احتمالاً متوجه نشده، به عرض نرسانده‌اند. گفتیم: شما هم عرض ما را می‌برید با این شیوۀ هدیه دادنتان. گفتند: دیگر نمی شود؛ چون امروز پروازهای چند شرکت هواپیمایی را کنسل کرده‌ و اینترنت را در آن منطقه مختل کرده‌ایم تا شما در امنیت کامل تشریف ببرید. تازه، مجری طرح ناهار تهیه کرده و هدایایی برای شما و هیئت همراه تدارک دیده که... . وقتی فهمیدیم که مجری طرح آدم فهمیده‌ای است، رضایت دادیم که از رختخواب کنده، راه بیفتیم.

به پروژه که رسیدیم، یه بنده خدایی چند ساعتی حوصلۀ ما را سر برد که چیز زیادی از حرف‌هایش متوجه نشدیم. فقط یک اعداد و ارقامی گفت که به نظر ما زیاد دهان‌پرکن نبود؛ لذا به وی تذکر دادیم که هنگام ارائه به خبرنگارها آمار دقیق‌تری بدهد تا به اندازۀ کافی به چشم بیاید. پس از آن یک چیزی که شبیه همان قیچی‌های باغبانی بود که تا چند سال پیش در ده خودمان درخت‌های زمین ارباب را با آن هرس می‌کردیم، به دستمان داد و گفت که باید ربان را قیچی کنیم؛ اما ما زیر بار نرفتیم و گفتیم که آن را نگه دارند و برای افتتاحیه‌های بعدی هم استفاده کنند. عوام‌الناس گمان کردند که ما مصلحت اقتصادی پروژه را در نظر گرفته‌ایم؛ اما حقیقتش رنگ و شکل ربان ما را به یاد دوست‌دختر سابقمان می‌انداخت که همیشه می‌گفت اگر یک‌وقت بالاخره به این نتیجه رسیدیم که برایش هدیه‌ای بگیریم، دوست دارد کاغذکادوی این رنگی برایش بگیریم. هرچند هرگز فرصتی دست نداد برایش هدیه‌ای بگیریم. موقع ناهار که شد، بسی به کارگران پروژه رشک بردیم وقتی متوجه شدیم که باید به اندازۀ کل پروژه باید هزینۀ تهیۀ غذا برای این کارگران کرده باشند و احتمالاً به‌خاطر همین پذیرایی مفصلی که روزانه از آن‌ها می‌شده، این‌قدر بهره‌برداری از پروژه را به تعویق انداخته‌اند.

شب که به‌اتفاق منزل مراسم افتتاحیه را از تلویزیون تماشا می‌کردیم، بسی متحیر شدیم وقتی لحظۀ قیچی کردن ربان و ورود ما به پروژه را نمایش دادند و سرانجام هم نفهمیدیم که آیا به مدد این فناوری‌های جدید توانسته‌اند کاری را که ما هرگز نکردیم، نمایش دهند یا اینکه خدای‌ناکرده در اشربه و اطعمه‌ای که هنگام پذیرایی به ما دادند، چیزی ریخته بودند که ما این صحنه‌ها را اصلاً به یاد نمی آوریم.

اما بخشی دیگر از خبر که برایمان غریب می‌نمود، آن بود که همان روز فرماندار آن شهرستان را از کار برکنار کرده بودیم. ما که روحمان هم از این قضیه خبر نداشت، پس از پی‌گیری فهمیدیم رئیس‌دفترمان از این که برای مراسم افتتاحیه دعوتش نکرده بودند، آزرده‌خاطر شده و حکم عزل فرماندار را نوشته و ما هم که علی‌الاصول مدارکی را که وی روی میزمان می‌گذارد، نمی‌خوانیم و چشم‌بسته امضا می‌کنیم، ندانسته آن بندۀ خدا را از نان و بوقلمون خوردن انداخته‌ایم.

واژه‌نامۀ طنز: مدرک

مدرک: دبیزه، سند، فرنود، کارنامه، گواهی‌نامه؛ زمان و مکان درک کردن، حوزۀ ادراک، آنچه به‌وسیلۀ حواس باطنی ادراک شود؛ هر نوع نوشتهٔ خطی، چاپی، عکسی یا به‌صورت‌های دیگر و هر شیئی مادی که بتوان از محتوای آن اطلاعاتی به دست آورد، برگه‌ای که نشانگر یا نمایشگر چیزی باشد؛ اطلاعات ثبت‌شده اعم از نوشتاری، دیداری و شنیداری که به‌وسیلۀ اشخاص حقیقی یا حقوقی ایجاد شده و ارزش نگهداری داشته باشد؛ مردکی که تحت بازجویی عناصر خودسر قرار گرفته باشد؛ اعتبارنامه، دال بر تحصیلات یا صلاحیت و...، آنچه موجب اعتبار یا باور یا اطمینان شود؛ داده‌ای که برای اثبات صحت ادعایی یا تأیید صلاحیتی ارائه می‌کنند؛ محل به درک واصل شدن، دستاویزی برای به درک واصل کردن افراد؛ برای به اثبات رساندن ادعا در دادگاه‌هایی که دادستان آن نمایندۀ دولت یا مدعی‌العموم نباشد، به کار می‌آید؛ فیلم مستند بازسازی‌شده از صحنۀ وقوع جرم؛ وسیله‌ای برای اثبات یک ادعای دروغین در دادگاه و فضای مجازی و اتهام بستن به فردی که باید از فعالیت‌های اجتماعی و سیاسی محروم شود؛ سندی که فقط اگر مؤید نظر دادستان باشد، اعلام وصول و در دادگاه به آن استناد می‌شود؛ انتشار آن در وضعیتی که اتفاقی افتاده که به مردم ربطی ندارد، موجب ناپدید شدن انتشاردهنده می‌شود؛ مجموعه اطلاعاتی که لازم باشد متهم زندانی پس از پی بردن به نظرات بازجو در کمال اخلاص و بدون هیچ اجباری و صرفاً به‌دلیل پی بردن به اشتباهش پس از مدت‌ها زندان انفرادی ارائه کند تا با استناد به آن بتوان او را محکوم (و درصورت لزوم معدوم) کرد؛ آنچه مسئولین امر به‌صورت تلفنی به قاضی می‌گویند یا برایش ایمیل می‌کنند تا هنگام انشاء رأی به آن‌ها استناد کند؛ برای دفع قضا و بلا هیچ فایده‌ای ندارد؛ یک جور ارائه می‌شود و صد جور به آن استناد می‌شود و هزار جور از آن بهره‌برداری می‌شود؛ گزارشی که معلوم نیست چه کسی آن را تهیه کرده، چه کسی در اختیار قاضی قرار داده و براساس کدام مادۀ قانونی می‌توان به آن استناد کرد؛ سندی که ارائۀ آن در دادگاه موجب هیجان‌انگیزتر شدن روند دادرسی می‌شود.

مدارک: مدار کوچک؛ مسیری کوتاه برای چرخیدن دور کسی؛ مسیری کوتاه برای دور زدن قانون؛ یکی از مدارهای ناشناخته که همان بهتر که شناخته نشود؛ بدین ترتیب هرکس دلش بخواهد می‌تواند بگوید آن را در اختیار دارد و هیچ‌کس هم نمی‌تواند برای از بین بردن آن اقدامی انقلابی یا تروریستی بکند.

مدرک تحصیلی: گواهی فارغ‌التحصیلی؛ برگه‌ای دال بر آغاز مرحله‌ای جدید در زندگی فرد و تغییر هدف تلاش‌هایش از نمره گرفتن از استاد به جست‌وجو برای یافتن کار و گرفتن مطالبات قانونی خود از کارفرما؛ سال‌ها پیش مؤثرترین وسیلۀ پیشبرد اهداف در زندگی در داستان‌ها و افسانه‌ها بوده است؛ موضوع پیش‌پاافتاده و غیرضروری که ظاهراً باید تعیین‌کنندۀ موقعیت شغلی و درآمد افراد باشد، ولی مخصوصاً درمورد کسانی که با معرفی یکی از مسئولان استخدام شده‌اند، هیچ نقشی ندارد؛ کاغذ باطله؛ در اثر تلاشی بیهوده حاصل می‌شود؛ بهترین گواه برای پاسخ به سؤال «علم بهتر است یا ثروت»؛ ابزاری برای ورود به دم‌ودستگاه کسانی که ثروت و مکنتی دارند و آموختن راه سعادت و موفقیت از آن‌ها؛ بهانه‌ای برای رد کردن خواستگارها و نشستن در انتظار شاهزاده‌ای با ماشین شاستی‌بلند؛ برای اعتبار دادن به کسانی که قرار است مسئولیتی عالی در ادارۀ امور کشور را بر عهده بگیرند، به آن‌ها می‌دهند.

مدرک معتبر: مدرکی که چنان سربرگ و مهر و هولوگرام آن جعل شده باشد که حتی کنجکاوترین (فضول‌ترین) خبرنگارها هم نتوانند به تقلبی بودن آن پی ببرند.

مدرک‌گرایی یا مدرک‌محوری: نوع نگاه دستگاه‌های دولتی برای شناسایی و نمایش حمایت از متخصصین در هر حوزه؛ معضلی است که از بی‌توجهی مدیران به اهمیت مهارت و تجربه در استخدام دولتی پدید می‌آید؛ یکی از ابعاد افزایش معضل بی‌کاری در برخی از کشورها؛ در کشوری که اگر کسی وارد نظام مهارت شود، آیندۀ روشنی ندارد و قوانین استخدامی کشور شایستگی او را به رسمیت نمی‌شناسد، نظام آموزش‌عالی به سمت‌وسوی مدرک‌گرایی پیش می‌رود؛ سیاستی که باعث می‌شود جریان اجتماعی جامعه به‌سمت تحصیلات دانشجویی برود و بعد با معضلاتی مانند وفور فارغ‌التحصیلان در رشته‌هایی که بازار کار ندارند، روبه‌رو شود؛ در جامعه‌ای که صرف داشتن مدرک نماد موفقیت، توانایی و فرهنگ و نمایانگر منزلت، پرستیژ اجتماعی، حقوق اقتصادی و اجتماعی و شغل باشد و هدف پژوهش در دانشگاه‌ها فقط نمره گرفتن و ثبت مقالۀ آی.اس.آی و ارتقای رتبۀ علمی و دانشگاهی استادان باشد، پرورش می‌یابد.

مدرک‌سازی: بنا کردن مدرک؛ مدرکی که آن را بنوازند؛ مدرکی که با آن بنوازند؛ نوعی تقلب در جوامعی که همه‌چیز صوری و از محتوا تهی شود و معیار انتخاب افراد، مدرک تحصیلی باشد؛ پذیرش دانشجو و دادن مدرک به دانشجویان در دانشگاه‌ها فقط با واریز هزینۀ تحصیل و بهره‌گیری از خدمات دانشجویی در مدت لازم برای اخذ مدرک پس از ثبت‌نام؛ خرید مدرک تحصیلی؛ تهیۀ مدرک تحصیلی و دانشگاهی در زمان کوتاه؛ روشی آسان برای بستن دهان یاوه‌گویانی که سال‌هاست در انتظار به کار گرفته شدن در اداره یا مؤسسۀ تحت مدیریت پدر شما کفش پاره کرده‌اند؛ پرینت گرفتن مدرک دکترا برای داوطلبین نمایندگی مجلس؛ برای تغییر وضعیت شغلی کسانی که سفارش‌شدۀ مقامات باشند، هیچ ضرورتی ندارد؛ برای اثبات آنچه بازجو به مسئولان مربوطه قول داده است که متهم اعتراف کند، به کار می‌آید.

مدرک فنی‌حرفه‌ای: گواهی‌نامه‌ای که از اعتبار خاصی برخوردار نمی‌باشد و هیچ امتیازی را برای دارندگان آن به ارمغان نمی‌آورد؛ اگرچه برای انتخاب شدن به عنوان مدیر آموزشگاه‌های هنری از میان افراد جویای شغلی که هیچ مهارتی ندارند، می‌تواند مؤثر باشد؛ مهم‌ترین کاربرد آن فروختن امتیاز وام خوداشتغالی‌ای است که افراد با داشتن این مدرک می‌توانند بگیرند، به دلالان و بنگاه‌های معاملات اسناد رسمی؛ تعدّد آن در استناد به تحصیل‌کرده و هنرمند بودن عروس خانم در جلسۀ خواستگاری کاربرد دارد.

نقیضه بر شعر گلچین گیلانی

زیر باران با ترانه

با نگاهی عاشقانه

می‌روم بر بام خانه

یادم آید روز باران

با تو و شادی و شیدا

در میان باغ گل‌ها

کودکی ده‌ساله بودی

نرم و نازک

چست و چابک

با دو پای کودکانه

می‌دویدی همچو آهو

می‌پریدی از لب جو

ناگهان تیغی ز غفلت

ریش کرد انگشت‌هایت

من چو جراحی هراسان

می‌مکیدم زخم‌هایت

خرم و خندان و بی‌غم

در برم مأوا گرفتی

سر نهاده روی دستم

کنج آغوشم بخفتی

سال‌ها بگذشته اما

طعم دستت در دهانم

شوق آن دارم که با تو

شعر باران را بخوانم

بس گوارا باد باران

این ترانه از دبستان

بر تمام کودکان

عاشق آغوش ایران

بس که باشد اندرین گوهرفشانی، داستان‌های نهانی، رازهای زندگانی

پس بخوان امروز با من، همچنان دیروز و فردا، زندگانی زیر باران محبت

هست زیبا، هست زیبا، هست زیبا

فرهنگ شهروندی

هفتۀ پیش برای رونمایی کتاب شعر دکتر کافی رفته بودم پردیس سینمایی امین تارخ. جاتون سبز، خیلی جای باحالی بود. من و خانمم که اصن بی‌خیال رونمایی کتاب شدیم و از اول تا آخر مراسم می‌رفتیم با عکس یک‌یک هنرپیشه‌ها که در ورودی سالن نصب کرده بودن، عکس سلفی می‌گرفتیم. من چند بار گفتم: «حداقل بریم یه عکس هم با دکتر کافی بگیریم؛ شاید یه جلد کتابش‌و بهمون هدیه بده» که خانمم گفت: «بسه، بسه. تو کتابخونه‌مون قسمت کتابای شعر پره و دیگه جا نداریم. می‌خوام همین‌روزا یه آگهی بزنم تو دیوار تا اگه کسی کتاب و کاغذباطله می‌خره، یه سری‌ش رو رد کنم بره، بعد تو برو باز کتاب شعر هدیه بگیر. تازه اون کتاب شعره رو هم که گفتی اون دفعه توی برنامۀ نیشخند بود، پوزخندبود، چی بود؟ برنده شده بودی، فعلاً گذاشتم تو گونی سیب‌زمینی‌پیازا تا یه جا براش وا بشه. اون دفتر و کتاب‌های شعرها و دست‌نوشته‌های خودت رو هم گذاشتم کنار تا وسط زباله‌های خطرناک ردشون کنم بره. آخه اون دفعه به این پسره دوره‌گرده گفتم، حاضر نشد ببره و گفت: «خانم، این‌روزا همراه داشتن این‌جورچیزا خطرناکه. نگهش دارید. شب چارشنبه‌سوری آتیششون بزنید.» گفتم: «وا، نه. دلت می‌آد؟ چرا آتیششون بزنم، حیفه. می‌دم این مدرسه‌های خیریه بچه‌ها پشتشون مشق بنویسن، یه دعایی هم به جون من و ننه‌بابام بکنن.» بعد اتفاقاً وسط مراسم پدرام اکبری رو دیدم و به خانمم معرفی کردم. خانمم که قبلاً ایشون رو توی یه مسابقۀ تلویزیونی دیده بود، کلی ذوق‌زده شد و به خیال این که یکی از این هنرپیشه‌ها رو که رو دیوارند، زنده گیر آورده، اصرار می‌کرد که: «برو بهش بگو بیاد یه عکس با ما بگیره.» خلاصه از اون اصرار و از من انکار تا اینکه گفتم: «خوب، حالا بیا بریم فعلاً یه عرض سلامی بهشون بکنیم، تا بعد ...» که گفت: «نه، تو برو سلام‌علیکت‌و بکن. من باید برم ببینم این ساختمون به این عریض و طویلی دست‌شویی‌ش کجاس؟» این بود که تا خانم بره و عقده‌های دلش رو خالی کنه، من فرصتی پیدا کردم تا به جمع دوستان طنزپردازم برم و خودی نشون بدم که کاش نشون نداده بودم؛ چون همون‌جا پدرام اکبری خرم رو گرفت که «کو؟ پس چی شد؟ اون دفعه شاکی بودی که چرا تو برنامۀ نیشخند به من نوبت ندادید تا شعرم رو بخونم، پس چرا این‌دفعه چیزی نفرستادی؟ من ده دقیقه تو برنامه برات خالی گذاشتم. وقت ارسال آثار هم تا امروز بوده؛ اما من حالا تا فردا صبح به تو فرصت می‌دم که شعرت رو بفرستی.» من از همه‌جا بی‌خبر دیگه وای نستادم بپرسم موضوع چیه و پیش خودم گفتم: «خانم جاویدنیا خدابیامرز(!) تا وقتی مسئول بود، می‌دونست من سرم با تهم بازی می‌کنه؛ معمولاً این‌جور برنامه‌ها رو با پیامکی چیزی به من خبر می‌داد.» دفعۀ پیش که موضوع برنامه روابط مالک و مستأجر بود، کلی زور زده بودم از خودم مطلبی دراین‌باره دربکنم و بفرستم. آخه از بخت بد، صاحب‌خونۀ ما پدرزنمه و اگه به گوش خانمم می‌رسید که من مطلبی دربارۀ صاحب‌خونه‌ها نوشتم، شب باید توی پیاده‌رو می‌خوابیدم. برگشتم تا خانمم رو پیدا کنم که قبل از این که من دهن باز کنم، ذوق‌زده گفت: «حامد، کجای کاری؟ ما بی‌خود وایستادیم اونجا با اون عکس‌ها سلفی می‌گیریم، چند تا کاریکاتور از هنرپیشه‌های کمدین و طنزپردازها جلوی در دست‌شویی زده‌ن که خیلی جالبه.» رفتیم نگاه کردیم. احتمالاً جالب‌ترین نکته‌ش در این بود که سبیل‌های شهرام شکیبا رو رو سر ناصر فیض کشیده بودن و دماغ بیژن بنفشه‌خواه رو با گوش‌های علی‌رضا خمسه پیوند زده بودن. خلاصه، سرتون رو درد نیارم. بعد از تموم شدن مراسم و خوردن کیک و نسکافه که از اهم قسمت‌های اون بود، به خونه برگشتیم. درحالی‌که من مطمئن بودم تا فرداصبح نمی‌تونم شعری از خودم دربکنم و برای پدرام بفرستم.

ظهر یکشنبه طی یک اقدام فرهنگی و مثل یک شهروند قانون‌مدار به یکی از همکارام گفتم: «من باید در یک جلسۀ فرهنگی شرکت کنم و عوض اون دفعه که تو سه روز رفته بودی عشق‌وحال و من برات ورود و خروج می‌زدم، یه امروز تو آخر وقت برای من خروج بزن.» و ناهار رو که داده‌ن، گفتم: «برای من توی ظرف یک بار مصرف‌شده بریزید. می‌خوام با خودم ببرم.» ناهار رو که خوردیم، دیدم خانمم ظرفاش رو برده ریخته توی سینک و آب رو روشون باز کرده. گفتم: «این چه کاریه؟ مگه آب علف خرسه که ...؟» گفت: «می‌خوام خوب خیس بخوره تا بتونم بندازمشون قاطی زباله‌های تر، ردشون کنم بره.» گفتم: «نه. وردار با خودمون ببریم. تو دروهمسایه زشته بفهمن ما از این ظرفا استفاده می کنیم. می‌ریم سر راه یه جا می‌ندازیم تو خیابون. تازه این‌همه آب و کف هم توی سینک جمع کردی، نمی‌گی حیفه و اسرافه؟ صبر کن تا این آب‌های توی سینک هم خالی کنم، بریم بریزیم پای این گلای توی باغچۀ حیاط تا این همسایه‌ها هم حفظ و مراقبت از محیط‌زیست رو یاد بگیرن. نمی‌دونم اینا تو داهات خودشون هم از شهرداری انتطار داشته‌ن بیاد گل‌وگیاه‌هاشون رو آب بده؟ تازه، انتخابات هیئت‌مدیرۀ ساختمون نزدیکه و اینجوری احتمال این که بتونم مدیر ساختمون بشم، بیشتره» که گفت: «واه‌واه، چه ازخودراضی. نه آقا. بی‌خود دل خوش نکن. تا الحمدلله سایۀ آقاجون خودم بالای سرمونه، این ساختمون مدیر نیاز نداره. ماشاالله خودشم انقدر همت داره که میاد گل‌های سر قبر شما رم آب می‌ده، ایشالّا.»

وقتی راه افتادیم، دیگه نیم‌ساعتی بیشتر تا شروع برنامه نمونده بود. خانمم چند تا دوست داشت که همیشه اصرار می‌کرد «اجازه بده یه بار اینا رو دعوت کنم تا تو هم با زن‌هاشون آشنا بشی و رفت‌وآمد داشته باشیم.» من هم فرصت رو مغتنم دونسته بودم و دعوتشون کرده بودم تا بیان هم اونا از برنامۀ نیشخند لذت ببرن و هم ما یه دعوت از هرکدومشون طلبکار بشیم؛ پس باید اول وقت می‌رسیدیم. از وقتی راه افتادیم، این دختر کوچولوم هی به خودش می‌پیچید که «بابا، یه جا نگه دار. من کار دارم.» گفتم: «بابا صبر کن. الان می‌ریم تو سالن شهرداری. اتفاقاً یکی از موضوع‌های این جلسه یادآوری کاری‌ه که بعضی‌ از پیمانکاران شهرداری در طی پروژه‌های عمرانی با سیمای شهری می‌کنن. بالاخره یه جوری باید این موضوع رو بیان کرد. حالا هرکس به هر زبانی که بلده.» ‌سر چهارراه مشیر تا چراغ زرد شد، دور برداشته بودم تا چراغ رو رد کنم که لامصب ماشین جلوییم زد رو ترمز و وایستاد. اومدم بیام پایین فحش رو بکشم به سرتاپاش تا فرهنگ رانندگی یادش بیاد. دیدم سه تا گردن‌کلفت عقب ماشینش نشسته‌ن و ممکنه حرکت غیرفرهنگی‌ای ازشون سر بزنه. خصوصاً که دختر خودم هم تو ماشین بود و ممکن بود حرکت غیرفرهنگی اون‌ها براش بدآموزی داشته باشه. این بود که صبر کردم تا چراغ دوباره زرد شد، دستم رو گذاشتم رو بوق تا گوش نفهمش باز بشه که پیرزنی که توی ماشین بغلی‌م نشسته بود، گفت: «پسرم، این دوروبر پر مدرسه و بیمارستانه. یه کم دندون رو جیگر بذار. من بهت قول می‌دم که دیر نرسی. اینجا شیرازه و هیچ‌کس سر هیچ کاری دیر نمی‌رسه.» نمی‌دونم چرا مردم انقدر فضول شده‌ن؛ ولی متأسفانه راست می‌گفت؛ چون وقتی سر ساعت به مقابل تالار شهرداری رسیدیم، نه‌تنها ابوالبشری اونجا نبود که در تالار هم بسته بود. من هم ناچار همون نزدیکی یه جا دوبله وایستادم تا شاید شانسم بزنه و یکی از تو پارک دربیاد، برم جاش پارک کنم. تو همون چند دقیقه‌ای که وایستاده بودم، هی آدما می‌اومدن از جلو و عقب ماشین رد می‌شدن و بعضی‌هاشون هم که بی‌شعورتر بودن، نگاهی توی ماشین می‌نداختن. داشتم فکر می‌کردم «چقدر این مردم بی‌فرهنگن. نمی بینن زن و بچه تو ماشین نشسته!» که دختر کوچولوم گفت: «مامان، این خط‌خطیا چیه رو زمین کشیده‌ن» و خانمم هم در جوابش گفت: «دخترم، این خط‌خطیا یعنی اینکه اینجا محل عبور عابر پیاده‌س و اینو برای این کشیده‌ن تا کسی اینجا وای‌نسه و راه عابرین رو سد نکنه.» خوشبختانه قبل از اینکه سؤال دوم رو از من بپرسه، فرشتۀ امداد نازل شد و یه ماشین از پارک دراومد؛ پس فوراً حرکت کردم و رفتم جاش پارک کردم. حالا که کمی آرامش گرفته بودم و بابت صحبت کردن با تلفن همراه هم کسی مزاحمم نمی‌شد، فرصت رو غنیمت دونستم و یه زنگ به آقای اکبری زدم که: «بابا، چی شد این برنامه‌تون؟ مگه نگفتید سر ساعت ...» که حرفم رو قطع کرد و گفت: «کجای کاری داداش؟ جات سبز. برنامه دیروز بود. امروز اگه خواستی، می‌تونی بیای یه برنامۀ دیگه تو بی‌شوخی داریم. دور هم باشیم. هرچند، برنامۀ اینجام داره تموم می‌شه و بعید می‌دونم برسی.»

شخصیت ذووجهین

نیمه‌ای از بدنم مؤمن و نیمم کافر

نور ایمان به دل و ذهن رجیمم کافر

روحم از غایت ایمان بزند لاف گزاف

نفس سرمست شکمباره و حیزم کافر

قبضه‌ای ریش نشان از دل مؤمن دارم

لیک غافل که از آن شد دل ریشم کافر

نقش سجده به جبین دارم و هنگام نماز

شوق طغیان به دل و فکر پریشم کافر

دست بر سبحه و دستار و ردایم مؤمن

زیر آن جامۀ زربافت و جینم کافر

گوش مشتاق و نیوشای مناجات و نیاز

دیدۀ بوالهوس و نازگزینم کافر

بهر طاعت سی‌ویک روز ریاضت بکشم

بر سر سفرۀ افطار نشینم کافر

جانم آئینۀ تقواست خدایا مپسند

که به یک تق بشود وا و بمیرم کافر

آخر قصۀ ما

آخر قصۀ ما دیو دو سر بسیار است

چشمه‌ها خشک شد و داس و تبر بسیار است

گرچه تحقیق حقایق به دقایق بند است

بهر خرفهم شدن مهلت خر بسیار است

با همه غیظ اگر کاکل پوپک چیدند

هدهد و کاکلی و شانه‌به‌سر بسیار است

ای ملائک که به سنجیدن ما مشغولید

بنویسید که خیر اندک و شر بسیار است

نعمت و فایده در توبرۀ سالوس است

برکت از کد یمین رفت و ضرر بسیار است

امن و توفیق و سلامت همه در راه خطاست

در گذر از ره هموار خطر بسیار است

چشم بد کور که بر خبط و خطا باز شود

ورنه در کوی و گذر طشت دمر بسیار است

ثمر آن است سخن را که به دل بنیوشی

بهر اتلاف زمان نقل و سمر بسیار است

بی‌کسی قسمت ثابت‌قدمان شد ورنه

گرد هر اختر سیار قمر بسیار است

نگه و زخمه به آلات طرب گرچه خطاست

عشوۀ خفته به هر قوس کمر بسیار است

حرف نو رونق بازار ندارد زین روی

قفل کهنه به لب اهل هنر بسیار است

موش و گربه

قصه‌ای تازه گویمت جانا

به‌طریق عبید زاکانا

از دیاری که از زمان قدیم

همه خوانند ملک ایرانا

قصۀ موش و گربه‌ای که در آن

شد پس از انقلاب برپانا

بهر یک لقمه نان پریده به هم

شکرلله که شد به رأی امام

چون نخستین رئیس جمهورش

از خزر تا خلیج عمانا

رأی ملت به‌سان پشمانا

گشت آواره و گریزانا

دومینش که بود اهل رجا

منفجر شد به دست فرقانا

رفت و سکان مملکت بسپرد

به یکی مرد جنگ و میدانا

سومین یار غار رهبر بود

منتخب شد ز جمع شیخانا

چارمین چون که اهل بخیه نبود

گشت رهبر از او هراسانا

پنجمین مرد صلح و سازش بود

کرد اصلاح خوان یغمانا

بعد از آن باز شد به سفرۀ خلقدست افسونگری ز سمنانا

ششمین خانه را ز بنیان کند

با دروغ و فریب و بهتانا

هفتمین کرد ضعف خود پنهان

پشت اف.ای.تی.اف و برجانا

هشتمینش ز خشم خلق نرست

گشت در خون خویش غلطانا

نهمین را که دیده تا چه کند

بر وطن تا شود به سامانا

می‌کند حق خلق را احیا

یا دهد وعده‌های چاخانا

می‌کند یاد از عزیزانی

که بمردند توی زندانا

تا که هستند موش‌های چموش

بهر گربه مجیزگویانا

چرخ دولت بود معطل و باز

خواجه در فکر بند تنبانا