من دیدگاه خود را دربارۀ مرگ را در قالب شعر و ترانه هایی بازیافته‌ام که به گمانم بسی گویاتر از آنچه خود بخواهم بدان بیفزایم، حق مطلب را ادا کرده اند و به همین سبب بسیار آن‌ها را به‌صورت لقلقۀ زبان با خود تکرار می‌کنم؛ پس شایسته‌تر می‌بینم که نخست به نقل این ابیات بپردازم و اگر مجالی باقی بود، دقیق‌تر آن را با نقل تجربیات شخصیم در زندگی بازمی‌نمایم. نخست آنجا که مولوی می‌فرماید: از جمادی مردم و نامی شدم، و ز نما مردم به حیوان برزدم، مردم ازحیوانی و آدم شدم، پس چه ترسم کی ز مردن کم شدم، حملۀ دیگر بمیرم از بشر، تا بر آرم از ملایک بال و پر، وز ملک هم بایدم جستن ز جوی، کل شیء هالک الا وجهه. مولانا در این شعر مرگ و زندگی را که دو ضد هستند، در کنار هم قرار می‌دهد و بر این باور است که هر مرگی که در انسان یا در طبیعت اتفاق می‌افتد، هستی تازه‌تری به وجود می‌آورد؛ مثل غروب خورشید که طلوعی در جای دیگر در پیش دارد؛ منتها انسان پدیده‌ای پیچیده‌تراست و در هر مرگی کمال می‌پذیرد. و بر این باورم که سهراب سپهری نیز به زبانی همه‌فهم و امروزی‌تر همین تعبیر را این‌گونه بیان کرده است: اگر مرگ نبود دست ما در پی چیزی می‌گشت، مرگ پایان كبوتر نیست، مرگ وارونۀ یك زنجره نیست، مرگ در ذهن اقاقی جاری است، مرگ در آب‌وهوای خوش اندیشه نشیمن دارد، مرگ در ذات شب دهكده از صبح سخن می‌گو ید. مرگ با خوشۀ انگور می‌آ ید به دهان. مرگ در حنجرۀ سرخ‌گلو می‌خواند. مرگ مسئول قشنگی پر شاپرك است. مرگ گاهی ر یحان می‌چیند . مرگ گاهی ودکا می‌نوشد. گاه در سایه نشسته است و به ما می‌نگرد و همه می‌دانیم ریه‌های لذت پر اکسیژن مرگ است. بدین تعبیر سپهری مرگ را پایان نمی‌داند؛ بلکه به‌عنوان هجرت از آن یاد می‌کند و زندگی را رسم خوشایندی می‌نامد با بال و پری به وسعت مرگ و جهان را در حد پلی برای عبور حقیر می‌شمارد. راستی، گفتم پلی برای عبور، به یاد نگاه زیبای اردلان سرفراز به تقدیر افتادم که از کل زندگی با تعبیر پل بین دو مرگ یاد می‌کند و درعین‌حال احتمال برگشتن را منتفی نمی‌داند: آدم خیلی حقیره بازیچۀ تقدیره پل بین دو مرگه مرگی که ناگزیره اما خود تولد آغاز راه مرگه حدیث عمر و آدم حدیث باد و برگه آغاز یک سفر بود وقتی نفس کشیدیم با هر نفس هزار بار به‌سوی مرگ دویدیم تولد هر قصه یه جادۀ کوتاهه اول و آخر مرگه بودن میون راهه اگرچه عاجزانه تسلیم سرنوشتیم با هم بیا بمیریم شاید یه روز برگشتیم و سرانجام این‌گونه نتیجه می‌گیرم که به باور من کل جهان و جهانیان کاروانی هستند که از این مسیر دنیا عبور می‌کنند و هرازچندگاه یکی از مسافران ممکن است به میل خود یا به حکم کاروانسالار تمایل به ادامۀ سفر نداشته باشد که اگر چنین نباشد نیز مغایر با نظام هستی خواهد بود؛ چراکه به تعبیر خیام «در کار جهان اگر وفایی بودی، نوبت به تو خود نمی‌رسید از دگران.» پس خداوند مرگ را آفریده است تا هرگاه حالتی به مسافری دست داد که بگوید «وایستا دنیا ، من می‌خوام پیاده شم»، چنین امکانی برای او وجود داشته باشد.

نمی‌دونم. شاید مطلب کمی شعاری شده باشه. پس چند کلامی هم به ذکر تجربیات شخصی می‌پردازم:

من از دو جهت از مرگ باکیم نیست. اول مرگ دیگران که آن را با از دست دادن برابر می‌نهم. در مسیر زندگی افراد زیادی را شاید به‌واسطۀ مرگ یا غیر از آن از دست داده‌ام که دوریشان و این که دیگر از بودنشان، محبتشان و حمایتشان بهره‌مند نیستم، تا قیام قیامت مرا می‌آزارد؛ در صدر ایشان نخست ... و دوم پدرم. از این که باور دارم که ایشان از این هجرت سود برده‌اند و به جایگاهی بهتر دست یافته‌اند، هرگز آزرده نیستم؛ بلکه همۀ آزردگیم از یادآوری خاطراتی است که مهر و محبت ایشان را تجربه کرده‌ام و دیگر برایم تکرارناپذیر است. این باورم به تعبیر هجرت را این‌گونه توصیف کنم که اگرچه با دست خود پدرم را به خاک سپردم و آخرین نفری بودم که این فرصت را داشتم که بر گونه‌اش بوسه زنم، پس از آن به‌ندرت در آنجا که با او وداع کردم، حضور می‌یابم . چون باور دارم که آنچه در آنجا به خاک سپردم، فقط کالبد و پوسته‌ای بی‌روح بود، نه عزیز من که بخواهم در هنگام دلتنگی به دیدارش بروم. این باور را در آخرین کلامی که از زبان خودش شنیدم هم دریافتم. دوم مرگ خودم که آنقدر آن را نزدیک و دردسترس می‌بینم که برایم واقعۀ غریبی نیست. همین ماه گذشته یک روز که سر کار رفتم، همکارم که چند سالی بود تمام روزمان را با هم می‌گذراندیم، به سر کار نیامد. چون معموالً مرخصی‌هایمان را با هم هماهنگ می‌کردیم، سعی کردم با او تماس بگیرم و علت نیامدنش را جویا شوم. همسرش جواب داد و گفت که در مسیر آمدن به سر کار دچار سانحه شده و درگذشته است. با تکرار سانحه‌هایی این‌گونه که طی آن عزیزانی را از دست داده‌ام و البته بازگشتم به زندگی پس از سانحه‌ای مشابه که خود تجربه کرده‌ام، به هیچ وجه مرگ را امری غریب و دور از دسترس نمی‌بینم.