باده نوشی در شب قدر
هو 121
اگرچه باده نوشی شرط ره نیست یک امشب لب به می بردن گنه نیست
که کار ما هم آخر با می افتاد خماری هایمان پی در پی افتاد
و جرعه جرعه هردم می دهد بیش خدارا تاکجایم می برد پیش
***
بیا از هرچه بودی دست بردار رهاشو ازکف تقریر و تکرار
بیا یک شب هم ازآن علی باش یک امشب را به فرمان علی باش
هوای سینه ات را تازه ترکن یک امشب را به عشق او سحرکن
خدارا، شاید امشب درگشاید بیا، شاید به شبگردی بیاید
ببیند دوزخ احوال ما را زشفقت چاره سازد حال ما را
بگیرد پنجه اقرارمان را بخواند باب استغفارمان را
بداند تا کجا محتاج اوییم هنوز آشفته معراج اوییم
بیا کاو خود بداند روسیاهیم به نام شیعه سرتاپا گناهیم
بداند در غرور خود اسیریم نمی خواهیم دستی را بگیریم
که تنها قرب مولا یاعلی نیست تمام شیعه تنها یاعلی نیست
که در انصاف محشر جای شک بود اگر تنها علی گفتن محک بود
که لفظ از روی عادت را بها نیست فتوت ذکر نام مرتضی نیست
کجا رفت آن که خود را شیعه نامید؟ الا ای شیعه عنوانان کجایید؟
که می خواهد پس از او مرد باشد درون کوچه ها شب گرد باشد؟
پس از او دست هر محتاج گیرد نمازش معنی معراج گیرد
یتیمان را که در آغوش دارد؟ که هرشب کیسه ای بر دوش دارد؟
که بعد از او دلی را شاد کرده یتیمی را ز بند آزاد کرده؟
به مولا! لاف گویان بی شمارند دم از انصاف گویان بی شمارند
ولی مولا چه کس را بیش داند؟ که را در راه خود درویش داند؟
که شیعه گر کسی این را شمارد علی بیش از خدایش بنده دارد
***
بیا بگذر ز الفاظ و معانی نمی خواهم مرا صوفی بدانی
من درمانده را این ادعا بس که باشم در رکابش خار یا خس
چرا بیهوده در الفاظ پیچم؟ خودم از خود خبردارم که هیچم
به موج او تلاطم کردگانیم خدا را دست و پا گم کردگانیم
مگو قسمت همین بود و همین است خدایا! رحمت تو بیش از این است
تو که خود خالق هر داد هستی جهان را تشنه کردی آب بستی؟!
جهانت را ز نو آغاز گردان خدایی کن علی را بازگردان
***
من آشفته را جان جهان او خدا اول، تمام بعد از آن او
به عشق او ز مستی هوش گیریم هزاران کیسه را بر دوش گیریم
به امید می او مست باشیم نه این گونه! به حق درویش باشیم
اگر رخصت دهد او بیش باشیم رها از این همه بن بست باشیم
***
خرابم، صوفیم، عیار و درویش مرا آشفته تر کن بیش از پیش
خدایا از علاج من حذرکن به عشق خود غمم را بیشترکن
به هرجا روبگردانم علی هست کدامین سو نمیدانم؛ ولی هست
خدایا! بی قرارم، بی قرارم که او اینجا و من یارا ندارم
دلا! باورکن این دیگر گمان نیست علی اینجاست، چشمم را توان نیست
تمام تار و پودم باده شیر بیا مولا، ز جامم کاسه برگیر
بیا این پرده را بردار از پیش خرابم کن به یک دیدار از خویش
مگر قلبی ز جنس سنگ باشد که احساست کند از هم نپاشد
سراپایم همه تشویش باشد که چشمانم بر او درویش باشد
***
اگرچه شرح داغ ما همین نیست ولی دیگر توانی بیش از این نیست
دگر با بی کسی ها خو بگیرم دگر در سر رهی نیکو بگیرم
پس از تو بی کسی هیهات هیهات همه دلواپسی هیهات هیهات
پس از تو اشتیاقی نیست؛ افسوس دل و دین را پناهی نیست؛ افسوس
پس از تو بی نوایان را نوا نیست کسی بر بی کسان مشکل گشا نیست
به آنی که تو را از کعبه آورد پس از تو مرتضایی نیست؛ برگرد
Normal 0 false false false EN-US X-NONE AR-SA /* Style Definitions */ table.MsoNormalTable {mso-style-name:"Table Normal"; mso-tstyle-rowband-size:0; mso-tstyle-colband-size:0; mso-style-noshow:yes; mso-style-priority:99; mso-style-parent:""; mso-padding-alt:0in 5.4pt 0in 5.4pt; mso-para-margin-top:0in; mso-para-margin-right:0in; mso-para-margin-bottom:10.0pt; mso-para-margin-left:0in; line-height:115%; mso-pagination:widow-orphan; font-size:11.0pt; font-family:"Calibri","sans-serif"; mso-ascii-font-family:Calibri; mso-ascii-theme-font:minor-latin; mso-hansi-font-family:Calibri; mso-hansi-theme-font:minor-latin; mso-bidi-font-family:Arial; mso-bidi-theme-font:minor-bidi;}